|
با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را
داغی اگزوزها بگیراند حشیشت را
ساطور کُندی می زند انگار ریشت را
بلوار و میدان می چراند گاومیشت را
اما نگاهت مانده بر این کوچه ی بن بست
در ساختاری که دلش از غصه ها نشکست
از روزهایی که کمش رفته ، پُرش مانده
معشوقه ای که مُرده ، تنها غُرغرش مانده
دردی که کشته شهر را و دکترش مانده
یا « مش حسن » که رفته ، تنها آخُرش مانده
دل خسته ای و چشمهایت خواب می خواهد
مرد زبان بسته دلش قصاب می خواهد
یک « ئیسمی » شاید که « دادا » را بغل کرده
شاعر که مغز شعرهایش را عمل کرده
دریاچه ای که در خودش ادرار حل کرده
یا گاومیشی گـَرکه چوپان را کچل کرده
بازی شدی و مات ، در این سال های رنج
با لنگه کفشی در میان صفحه ی شطرنج
با شخصیت هایی که مثل « بی نوایان » بود
یا پرسه در تنها لوکیشن که خیابان بود
سیگاری ات که بار می خوردی و خندان بود
معشوقه ای که سال ها را در صف نان بود
شاعر شد و پشت تریبون ها تُپق می زد
تو گریه می کردی و شعر انگار عُق می زد
هر چند که دریاچه ای خورد آب شورت را
بلوار شهری خواب می بیند عبورت را
قصاب خندانی که می فهمد غرورت را
دکتر نشسته تا بشورد سنگ گورت را
اما همیشه بودنت نقش « کوزت » بوده
ساطور می سابیدی و فکرت « ژیلت » بوده
رنگ محبت دیدی از یک گاو با لیسش
معشوقه با موی بِلـُند سابقا گیسش
درگیربا یک مکتب از فکر دگردیسش
تنها تو ماندی و« کوزت » ، با صورت خیسش
غمگینی ات را پشت میدان چال می کردی
رفتی و با داغی اگزوز حال می کردی !
شهری که مردی ، دکترش انگار تنها بود
آخ از شلوغی، کاش بین قبرها جا بود
این کوچه ی بن بست تنها کوچه ی ما بود
که خسته بودی ، کاشکی امروز فردا بود
دیگر بخواب ، این بار شاید قصه خوابت کرد
تو ساختی ، اما چرا دنیا خرابت کرد؟
بی خیال همه چیز شوید ، آرام به صندلی تان تکیه داده و یواش یواش با من همراه شوید . این بار با هم خیلی کار داریم ، وقتی که این سطرها را می خوانید من در گوشه ای از این دنیا مشغول رژه رفتن و پا کوبیدن هستم ، پس کمی مهربان تر باشید، برای ادامه ی این ماجرای ادبی قهوه ای دم کنید و محسن عاصی را بخوانید ، که این بار خیلی حرف برای گفتن دارد . [مخاطب محترم اجازه دارد در این قسمت تحت تاثیر قرار بگیرد]
هستم یگانه عاصی و عاصی چو من بسی ست
جمله نیازمند به فضل تو سال و ماه
از روی بی نیازی بخشای و فضل کن
بر من یگانه عاصی و بر جمله ی عصاه
« سوزنی سمرقندی »
برای اولین بار می خواهم دو نکته ی جالب درباره ی محسن عاصی بودن را برای شما بازگو کنم که می تواند از مصادیق ( ازکرامات شیخ ما این است... ) باشد و برای تذکره نویسان آینده مورد استفاده !
همیشه و از جایی که به یاد دارم از دوست و فامیل و آشنا شنیده ام که محسن آدم بدی نیست اما خوب هم نیست ! چندین بار این نکته را چشم در چشم به خودم گفته اند و گاهی پشت سرم و همیشه این دوستان برای گفته هایشان مصادق هم دارند ، تا دلتان بخواهد . که مثلا محسن در فلان قضیه جانب فلانی را نگرفت ، هر چند که از فلانی هم دفاع نکرد . یا مثلا فلان کار را نمی کند هر چند که فلان کار را هم نمی کند و قس علی هذا . گاهی هم می گویند در بین دعوای مدرنیته و سنت ، رفته و دچار وضعیت پست مدرن شده که اگر طرفدار هر کدام از آن دوی دیگرباشید ، جماعت پست مدرن میانه ی خوبی و بدی هستند و از آن بدتر غزل پست مدرن می نویسد که نه غزل و شعر کلاسیک است و نه شعر سپید و قالب آزاد !!! و به قول معروف چوب دو سر فلان ! و در کل ملت من را دارای شخصی متضاد و دچار تقابل دو دویی می دیدند . این را داشته باشید...
از همان ابتدایی که فهمیدم دنیا دست کیست ، یک سوال را همیشه از من می پرسیدند که ( عاصی یعنی چی؟ برای چی عاصی شدی؟ و از این دست... ) و دوست و همسایه و معلم و کارمند اداره ی گاز و غیره هم نداشت و از قضا همگی در آخر بحث هایشان می گفتند (برو فامیلت را عوض کن ، عاصی یعنی گناهکار!) و من هم همین طور بر و بر نگاهشان می کردم. تا زمانی که نوجوان تر ! شدم در جواب این سوال می گفتم که (عاصی در یکی از معانی اش یعنی گناه کار و در اصل یعنی عصیان گر) و این جواب را که پدرم یادم داده بود خیلی موثر بود و دهان ملت بسته می شد و به قول گفتنی جواب می داد . تا اینکه از قضا به نکته ای پی بردم که خیلی عجیب بود و جالب تر آن که تا زمانی که به این قضیه توجه کردم حدود 20 سال از عمرم می گذشت و تا به آن روز این نکته از چشمم مخفی بود و آن اینکه اگر من عاصی بودم که یعنی گناه کار ، محسن هم بودم که یعنی نیکوکار و در کل «محسن عاصی » بودن برابر بود با « گناهکار ِ نیکوکار» ! یعنی همان نکته ی پارگراف قبلی و در معنی بهترش یعنی دارای ترکیبی پارادوکسیکال بودن و یا باز هم در معنی بهتر، خود ترکیب پارادوکسیکال بودن ! اگر احیانا تا اینجای داستان چندان شگفت زده نشده اید و به قول عوام کف نکرده اید ! توصیه می کنم پارگراف بعد را حتما مطالعه کنید .
احتمالا شما هم مثل چندین میلیارد آدم دیگر نمی دانید که تولد من روز 17 فروردین است . چند سال پیش و در یکی از همین 17 فروردین هایی که دچار احساسات دوگانه بودم و به قول معروف احوالم گه مرغی بود ، در صفحه ی « روزشمارتاریخ » تله تکست به دنبال این گشتم که به غیر از این محسن عاصی چندتا آدم مهم دیگر در این روز پا به جهان گذاشته اند ! تا صفحه ی مورد نظرم بر روی تلویزیون ظاهر شد ، چشمانم از حدقه بیرون زد و همین طور بر و بر به صفحه ی تلویزیون خیره شدم . چیزی که می دیدم هضمش مشکل بود. در اولین مناسبت این روز نوشته شده بود که :
( 17 فروردین ، در گاهشماری ایران باستان « سروش روز » نام دارد که روز میانه ی نیکی و بدی است !!! )
[ مخاطب محترم اجازه دارد بر و بر به صفحه ی مانیتور خیره شده و کف کند! ] حالا چی فکر می کنید ؟ دیگران فکر می کنند که تو دچار تضاد درونی هستی ، کشف کنی که از بدو تولد دچار جبر یک تقابل دودویی بودی و بعدها پی ببری که در روزی به دنیا آمده ای که روزی پارادوکسیکال است ! جای من بودید چه کار می کردید ؟ احتمالا با خودتان فکر می کردید که ژان ژاک دریدا که هیچ ، بلکه هیچ کدام از فیلسوف ها و نظریه پردازان و هنرمندان پست مدرن از بدو تولد چنین پتانسیلی برای قرار گیری در وضعیت پست مدرن نداشته اند و یا شاید فکر می کنید من شایستگی بیشتری برای بنیان گذاری غزل پست مدرن داشته ام ؟!
مهم نیست ، فقط یادتان باشد در آن دنیا اگر به دنبال من می گشتید حتما روی دیوار حائل بین بهشت و جهنم نشسته ام و دارم شما را تماشا می کنم !
زمن عاصی تری چندان که بینم
در این امت نباشد ، شد یقینم
« عطار نیشابوری »
اما تمام داستانی که در بالا گفتم تنها نکته ی اول در مورد محسن عاصی بود و نکته ی دوم همچنان باقی ست .
احتمالا می دانید که من در اصفهان زندگی می کنم و در این شهر به دنیا آمده ام و چندان دل خوشی هم از این شهر ندارم ! اما احتمالا نمی دانید که پدر و مادرم هر دو گیلانی و از اهالی فومن هستند و تمام زندگی ام عاشق آن شهر بوده و همیشه خودم را گیلانی می دانستم تا اصفهانی .
تا این جا که نکته ی قابل تاملی در میان نیست اما اگر بدانید که حدود 3 قرن پیش شاعری به نام « محسن عاصی رشتی اصفهانی » زندگی می کرده چی؟ [ مخاطب محترم اجازه دارد دچار همان حالت پارگراف های قبلی بشود ]
آمده است که پدر او صاحب "جواهرالاصول" بود. وی در گیلان نشو و نما یافت و برای تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت. شیخ محسن نیز در اصفهان برآمد. او محققی کثیرالتألیف و شاعری ادیب و زاهدی عارف بود. در اواخر عمر به تهران آمد و در این شهر وفات یافت. جنازۀ او به نجف منتقل و در آنجا دفن شد. شمار تألیفات وی ، از کتاب و رساله ، متجاوز از یکصد و شانزده مجله؛ "وسیلهٔالنجاهٔ فی رفعالمهلکات" ، به فارسی ، در جبر و تفویض که در ۱۲۶۹ قمری آن را به خواهش دوست خود حاج محمد علی قزوینی نگاشته؛ "اربعین"؛ "بنیانالاصول"؛ "کشفالمقال"؛ "القواعد و الفوائد"؛ "مجمعالاذکار"؛ "مجمعالمعانی"؛ "مرجعالضمایر" ، در دو مجلد؛ "منهاجالدین" ، در اصول دین؛ "دیوان" شعر؛ "نظمالمجالس"؛ مثنوی "شش دفتر" ، مثنوی "شور و شیرین" ، نظیر "نان و حلوا"؛ "معراجالشهادهٔ" ، نظیر "حمله حیدری".
در "ریحانهٔالادب" و "نامها و نامدارهای گیلان" نام صاحب عنوان به اشتباه محمد حسن ذکر شده است.
به غیر از محسن بودن و عاصی بودن و رشتی بودن و اصفهانی بودن این بشر ، شاعر بودنش هم خیلی جالب است . اصولا شباهتی ست غریب ! هر چقدر که تلاش کردم نتوانستم تا به امروز شعری از این هم نام و همزاد چند قرن پیشم پیدا کنم تا بشود مقایسه ای کرد تا ببینیم که کدام عاصی تریم ! اگر شما تحقیقی کرده و چیزی پیدا کردید حتما نتیجه اش را برایم بنویسید .
مهر تو بر عاصیان افزون تر است
در خطا بخشی چو مهر مادر است
« اقبال لاهوری »
حکایت همکاری من و فرهاد زارع حکایت رفاقت است و تجربه گرایی . نه سود و زیانی در کار است و نه پول و پَله ایی . مرامی ست . تمام مدتی که با هم کار می کنیم به هر دوی ما خوش می گذرد ، حس مشترکی داریم و اهداف مشترک تر . قبلا یکی از کارهای مشترکمان را به اسم « کفش های همیشه غمگینم » را منتشر کردیم و این بار یک کار جدید ، با ترانه ای از من و آهنگ و تنظیم و صدای فرهاد زارع . می توانید متن ترانه را در زیر بخوانید و آهنگ آن را از اینجا دانلود کنید . فرهاد اسم این کار را« خودکشی » گذاشته اما من دوست دارم « صندلی مان در ته دنیا » صدایش کنم . بخوانید و گوش بدهید و نظرتان را برایم بنویسید .
تو دلت بوی خودکشی می ده
من چشام رنگ خونو می شناسه
عشقتو غیر من به کی می دی ؟
خون رو دستای من نمی ماسه
من که دنیاتو تا تهش رفتم
که تو شاید کنار من باشی
گریه هامم نفس کم آوردن
ولی انگار رسم تنها شی
اول قصمون چقدر تلخه
بگو تنهاییتو کجا بردی؟
در گوشم می گی : ببین ، هستم
اما چشمات می گن کم آوردی
ته دنیا یه صندلی مونده
جای خالیت چقدرغم داره
باورت میشه ؟ مثل تنهاییت
صندلی شون یه مرد کم داره
ته این قصه بوی خون می ده
تو کجا موندی؟ عشقمون چی شد ؟
گریه می کردی و نفهمیدی
یه نفر داشت...
خودکشی می شد
هوش تا عافیت آیینه ی مستی نشود
نیست ممکن که کند کاری و عاصی نشود
« بیدل دهلوی »
از گیلان و گیلانی بودنم گفتم ، بگذارید کمی بحث را به این طرف بکشیم . فرهنگ گیلک در مقایسه با سایر قومیت های ایرانی در زمینه های تحقیقاتی و پژوهشی مهجوریت بیشتری دارد و اگر این بحث را به حوزه ی زبان و گویش گیلکی بکشانیم این مهجوریت بیشتر به چشم می خورد . در زمینه ی آثار مکتوب به زبان گیلکی می توان گفت که پس از دوره ی مشروطیت و روزنامه های آن دوران که در گیلان منتشر می شدند تنها یک دوره ی شاخص دیگر وجود دارد که آثار مکتوب به زبان گیلکی رواج و رونق بیشتری داشت و آن دوران انقلاب جنگل و حوادث مربوط به آن دوره است . در سال های پیش از انقلاب اسلامی هم روزنامه ها و نشریات محلی به زبان گیلکی منتشر می شد اما تا جایی که من نمونه هایی از مطبوعات آن دوره را دیده ام محتوای قابل توجهی به غیر از اخبار روز به چشم نمی خورد . در دوران پس انقلاب هم این سیر نزولی با شیب بیشتری ادامه پیدا کرده است . پس درچنین وضعیتی اگر شخصی دست به حرکتی در راستای بررسی و پژوهش و یا انتشار آثار ادبی به زبان گیلکی بزند حرکت قابل تقدیر و ستایشی ست .
مدتی پیش از دست یک دوست نازنین هدیه ای دریافت کردم که انصافا از بهترین هدیه های عمرم بوده است . کتابی تحت عنوان « دستور زبان گیلکی » از « نشر گیلکان » که به صورت مفصل و کامل به صرف و نحو و آیین نگارش این زبان می پردازد و با مثال های بسیار و با موشکافی و دسته بندی مناسب به بررسی و تشریح ارکان این زبان پرداخته است . اگر در حین خواندن این بخش ابرو کج کرده و با خود گفته اید که گیلکی زبان نیست و گویش است ، به شما توصیه ی موکدی می کنم تا سری به این کتاب بزنید و نظرتان را تغییر دهید . نکته ی قابل توجه در مورد این کتاب این است که آقای « جعفر بخش زاد محمودی » مولف کتاب با توجه به عدم وجود مراجع کافی و مستند ( در زمینه ی دستور زبان تنها به یک کتاب در زبان گیلکی می توان اشاره کرد توسط زنده یاد جهانگیر سرتیپ پور به انتشار رسیده است ) ، تمامی محتوای این کتاب را به تنهایی و به تدریج در یک فرآیند 25 ساله به رشته ی تحریر در آورده است و نکته ی جالب و دردناک جایی ست که مولفی که تمامی عمر خود را وقف نوشتن کتابی کرده ، زمانی که به مرحله ی انتشار می رسد از عهده ی هزینه های انتشار بر نمی آید و از آنجا که هیچ ناشری هم حاضر به سرمایه گذاری بر روی چنین کتاب هایی نیست و ترجیح می دهند کتاب فال چینی و یا روش های موفقیت و از این دست کتاب ها چاپ کنند ، این کتاب مدت ها بر روی میز مولف خاک می خورد تا اینکه شخص ادب دوستی حاضر می شود بی هیچ چشم داشتی هزینه ی انتشار کتاب را پرداخته و قدم کوچکی در راستای کمک به فرهنگ گیلگ بردارد .[مخاطب محترم اجازه دارد که در این قسمت به فکر فرو برود] شرح مفصل تر این داستان را به قلم نویسنده و در مقدمه ی کتاب می توانید بخوانید . کتاب علارغم زحمت فراوانی که برایش کشیده شده است دارای ضعف هایی هم هست و شاید نکات شبهه برانگیز زیادی هم در آن به چشم می خورد ، اما نقطه ی قوت این کتاب ، وجه تمایزی ست که نویسنده برای لهجه و یا گویش های متعدد زبان گیلکی قائل شده و در تشریح قواعد زبانی ، این لهجه ها را که شامل آبکناری ، گسکری، تولمی ، فومنی ، رشتی و انزلی چی ، گالشی ، لاهیجانی و خمامی ست ، در نظر گرفته است.
گفتنی در مورد این کتاب زیاد است اما در یک کلام کتاب قابل ستایشی ست که جایش در کتابخانه ی تک تک علاقه مندان به فرهنگ گیلک خالی ست. اگر این کتاب را خوانده اید و یا کتابی از این دست سراغ دارید حتما در قسمت نظرات برایم بنویسید.
با تو ای عاصی مرا صلح است و هرگز جنگ نیست
زانکه غیر از غم تو را اندر دل دلتنگ نیست
« غوث گیلانی »
شعر گیلکی از آن آسمان هایی ست که واقعا ستاره کم دارد . هر چند که حکایتی از این دست را در سایر خرده فرهنگ های ایران هم می توان دید .در نسل جوان که تقریبا می توان گفت ستاره که هیچ یک کرم شتاب هم پیدا نمی شود ! اما همان تعداد اندک شاعران زبان مادری گاهی آثاری خلق کرده اند که ارزش وقت گذاشتن ، بررسی و کند و کاوی مفصل را دارد. شاید به جرات بتوان گفت که تنها چهره ی شاخص شعر گیلک در 30 ساله ی اخیر« شیون فومنی » است که مخصوصا در دوران پس انقلاب اشعارش همان دینی را به گردن فرهنگ گیلک دارد که اشعار فردوسی به گردن فرهنگ پارسی . بزرگ ترین شاخصه ی اشعار شیون حضور پر رنگ المان هایی از زندگی مردم کوچه بازار در اشعار اوست . یعنی شعرش تنها به صرف استفاده از زبان به گیلان منسوب نیست ، بلکه دارای ویژگی های فرهنگی و اجتماعی این جامعه نیز هست به گونه ای که با خواندن شعرهایش می توان به مجموعه ی عظیمی از رسوم ، خلق و خوها ، شیوه های کسب ، نوع و شیوه ی روابط اجتماعی ، تکه کلام ها و ضرب المثلها و... از مردمان گیلان زمین دست یافت . اما شعر شیون به همین ویژگی ها محدود نیست . شعر شیون دارای ویژگی های دیگری هم هست که باعث می شود آثارش نه تنها در حوزه ی بومی بلکه در کل ادبیات فارسی دارای شاخصه بوده و حرفی برای گفتن داشته باشد . روایت پای ثابت بیشتر آثار شیون است و جالب تر این که در بسیاری از این روایت ها صرفا به یک روایت خطی بسنده نکرده و با استفاده از فلش بک و یا فرم های ساده ای از این دست از روایت های خطی پرهیز کرده و شعرش را با این ویژگی ها به سطح بالاتری از لحاظ تکنیکی ارتقاء داده است .در قریب به اتفاق اشعار شیون انتخاب راوی مناسب و انتخاب لحنی متناسب با شخصیت راوی به چشم می خورد . یعنی شخصیت پردازی از ویژگی ها پر رنگ آثار اوست . در شعر شیون لحن یک قاضی غیر بومی با یک مجرم از طبقات پایین دست جامعه ی گیلان فرق می کند ، لحن زن خانه دار با مردی که شغلش بار کشی ست متفاوت است . کارکردگرایی لحن در آثار شیون مثال زدنی ست .مثلا شیون در بسیاری از کارهایش برای نشان دادن تلاش شخصیت برای جدا شدن از فرهنگ مادری و جا دادن خود در فرهنگ قالب و حاکم از تلفیق گیلکی و فارسی استفاده کرده و لحن انسانی را که به زور و با غلط های فراوان فارسی صحبت می کند را به عنوان یک ویژگی شخصیتی در اثرش پیاده کرده است. دیگر ویژگی شعر شیون انتخاب لوکیشن برای شعرهایش و کارکرد گرفتن از این فضا در راستای روایت است . لوکیشن ها در بیشتر مواقع فضای مناسبی را برای روایت ایجاد کرده و گاهی خود به یک ویژگی شخصیتی برای راوی و یا سایر شخصیت های شعر تبدیل می شود .
نکته ای که در مورد درون مایه ی آثار شیون همیشه مورد بحث و جدل بوده ، محتوای طبقاتی و چپ گرایانه ی اشعار اوست . حقیقتا نمی توان تاثیر تفکرات چپ را متناسب با زمان و فضای نگارش در آثار شیون انکار کرد اما یک نکته ی مهم که نباید از یاد برد این است که شعر شیون شعری ایدوئولوگ نیست و به نظر می رسد خود شیون اگر چه تمایلاتی به این سو داشته اما هرگز یک فعال سوسیالیستی و یا چیزی شبیه به این نبوده است و افسانه پردازی های این چنینی در مورد او بیشتر برای مصارف شخصی راویان بوده تا افشاگری و رازگشایی !
فرهنگ و زبان گیلکی رو به انحطاطی حتمی ست و در صده های آینده اثری از پویایی آن به جا نخواهد ماند اما قطعا افرادی نظیر شیون ها و محمودی ها در به تاخیر انداختن این انقراض سهم به سزایی دارند و آثارشان ردپایی از این فرهنگ را برای آیندگان به جا خواهد گذاشت .
از اینجا می توانید یادنامه ای را که برای شیون فومنی تنظیم شده دانلود کرده تا با «شیر جنگل خوس گیلان زمین » بیشتر آشنا شوید. بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید .
رجای وصل تو در جان سیف فرغانیست
چنان که در دل عاصی امید عفو ذنوب
« سیف فرغانی »
این که تصمیم گرفته ام وبلاگ را دفعه ی بعد زودتر از 7 ماه به روز کنم احتمالا برای شما مخاطب محترم شبیه جُک است ! اگرچه برای من هم خاطره نیست ! وبلاگ نویسی روزمره برایم لذتی ندارد ، ترجیح می دهم کمرنگ باشم اما پر ملات ! اما بودنم حتمی ست . در پست قبلی هم نوشتم که این سنگری ست که حالا حالا تصمیم رها کردنش را ندارم . دوستانی که در فیس بوک هستند می دانند که در آنجا فعال تر هستم هر ماه حداقل یک یا دو شعر جدید منتشر می کنم . نشان به آن نشان که ترکیب بند ابتدایی و ترانه ای که تا حالا از من خواندید پیش از این در فیس بوک منتشر شده بود و برای دوستان فیس بوکی ام تکراری ست. [مخاطب محترم اجازه دارد که با سر تایید کرده و زیر لب فحش رکیک بدهد! ] خلاصه ی کلام این که دیر به روز شدنم در اینجا به معنی غفلت نیست که به قول رهی : (من و شكيب ز معشوق و مي؟ معاذ الله ! )
من خانم آناهیتا اوستایی و جناب محسن عاصی را وبلاگ نویس نمی دانم !
« پویا(هادی) صداقت »
احتمالا در جریان هستید که فاطمه اختصاری در وبلاگ جدیدش به صورت یه هویی دیگر به روز می شود که واژه ی درست ترش ناغافل است . پس بخوانیدش در آدرس جدیدش و دکترمهدی موسوی هم که به رسم جمعه نویسی منتظر شماست . پریا تفنگساز هم با یک شعر مشترک با امیر سنجری به روز است . بخوانیدشان و نظراتتان را برایشان بنویسید .
عاصی اندر خواب نام توبه نتواند شنید
گر بداند عشق بازی های عفوش با گناه
« شیخ بهایی »
چندتا از شعرهای قدیمی و جدیدم را با صدای خودم رکورد کردم که اگر شما هم دوست دارید آن ها را بشنوید می توانید از لینک های زیر دانلودشان کنید . اگر بر روی گوشی تان ریخته و قبل از خواب گوش کنید ، مزه اش بیشتر است. وگرنه می توانید مثل من یک سی دی از صدای شاعران زنده و مرده بسازید و بعد در حین رانندگی حالش را ببرید . جواب می دهد ، قول می دهم ! تجربه کنید و نظرتان را برایم بنویسید .
1) با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را (
2) چخوف بگو که چرا قصه آخرش این است (
3) من گفته بودم « هیتلـر » را خوب می فهمم (
4) یک سینمای سوخته در فکر اکرانم (
ای مه نو گر شبی طالع شوی بر عاصیان
خواهمت بهر شفاعت دست در فتراک زد
« امیر خسرو دهلوی »
اصفهانی ها یک جمله ی جالب دارند که وقتی با یکی خیلی خیلی حال کنند مورد استفاده قرار می دهند . مثلا وقتی از یک بازیکن فوتبال خوششان بیاید می گویند : " خوار فلان ِ مادر فلان عجب بازیکنی اس ! " حالا این جمله در مورد « میکل آنجلو آنتونیونی » صادق است . اگر فیلم باز ، اسنوب یا دانشجوی هنر هستید که هیچ اما اگر نیستید بروید یک دور فیلم های این مرد را مرور کنید تا بیشتر دستگیرتان بشود که منظورم چیست . اصولا هنرمندانی که با آثارشان روی روان من اسب دوانی می کنند زیاد هستند : لویی فردینان سلین ، پروین اعتصامی ، دیوید لینچ ، حسام الدین سراج و... اما تعداد انگشت شماری از این هنرمندان می توانند تحسین من را هم داشته باشند . و آنتونیونی یکی از همین هاست . تکلیفتان با این مرد روشن نیست . قول می دهم اگر سه ساعت وقت شریفتان را پای « ماجرا » بگذارید حتما از این جمله استفاده خواهید کرد یا مثلا« آگارندیسمان » و یا آن سکانس پلان انتهایی فیلم« حرفه ی خبرنگار» که یک ربع طول می کشد و در کل این مدت دوربین از انتهای یک اتاق به آرامی به سمت پنجره حرکت کرده و از آن رد شده و بعد از چرخیدن نمای درون اتاق را نشان می دهد . اگرچه دیدن این سکانس برای من شبیه تماشای ناخن کشیدن بر روی تخته سیاه بود [می دانم که مخاطب محترم دارد بدون اجازه مورمورش می شود !] اما واقعا تحسین برانگیز است . مخصوصا « فراسوی ابرها » که شاید از دید سینمایی فیلم متوسطی ست و اگر از درون مایه ی اروتیکش بگذریم جذابیت چندانی ندارد ! اما جزء فیلم هایی ست که من حاضرم در لیست بهترین هایم قرارش دهم . فضای مه گرفته و خیس ، کوچه های تنگ و سنگ فرش پوش ، روابط حسی و از این دست المان ها باعث می شود که همان جمله ی ابتدایی را به کار ببرم . خلاصه اینکه ببینید و نظرتان را برایم بنویسید .
عاصیا هین زار بگری زان که فردا روز حشر
عاصیان را سمت فردوس برین کمتر برند !
« سنایی غزنوی »
می خواستم در انتهای این پست به خاطر دوستان فیس بوکی هم که شده یک شش پاره ی جدید بگذارم اما دیدم این چهارپاره را خیلی دوست دارم و دوست دارم این جا باشد . اگر مخاطب محترم ، مخاطب محترم باشد ، قطعا دوست دارد که باز این شعر را بخواند .[مخاطب محترم اجازه دارد حالش از مولف به هم بخورد] که اگر خواند ،من هم مثل یک مولف محترم قول می دهم سری بعد زودتر و با شعری منتشر نشده برگردم .
اگر عاصی ، اگر مجرم ، اگر بی دین ، اگر مستم
به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟
« واعظ قزوینی ! »
پس بازهم شعر...
که قطعا در جریان هستید که همه چیز است
که همه چیز خواهد بود.
چپ کردن از دنیای خاکی توی آغوشت
با عشق ور رفتن فقط از روی بی کاری
یا چند روزی « نیچه » و شاید « فوکو » خواندن
بوق تریلی نصب کردن روی یک گاری !
در سرنوشتی که فقط معطوف قدرت بود
تنها تو ماندی از من و یک بخت ِ برگشته
یک لکه ی چسبنده از من روی شلوارت
فنجانی از قهوه که روی تخت برگشته
مشغول مشتی حرف های فلسفی بودن
این ژست ها سیگارمان را پیپ خواهد کرد !
تاریخی از دیوانگی را دوره می کردم
سوراخ های عقلمان را کیپ خواهد کرد !
بُمبم ولی در دست های نرمتان خوابم
این راه ناهموار که تقصیر گاری نیست
هر چند که من دشمنان را خوب می سوزم
اما دلیل انفجارم انتحاری نیست
از من نترس این گفتمان ها کاملا عادی ست
من قفل فرمان را برای بحث می خواهم !
من گفته بودم « هیتلـر » را خوب می فهمم
من طالع دنیایمان را نحس می خواهم
یک انتقامم که گرفته ایده هایش را
از بچه ای که هیچ وقتی جزء بازی نیست
آن لحظه که در انتهای فیلم می فهمد
نه... احتمال برد سربازان نازی نیست
جنگی گرفته روزهایم را ولی شب ها
از انتهای جاده بوی قیر می آید
تو با منی ، آنوقت می فهمم که در تختم
یک صلح بان مو طلایی گیر می آید !
از روزهای قهوه ای بی خواب می ماندیم
فهمیده ام که بوسه هایت نفی قدرت بود
خنثی شدم از دست هایت ، فکر می کردی
که زخم هایم مرده اند اما به ندرت بود
تاویل های قصه ام را دود می دادی
من خسته ام ، سیگار چندم را نمی خواهم
حتی نمی فهمی که دنیا تخت خوابم بود
وقتی که در فکری چرا کاندوم نمی خواهم ؟!
می خواستم در تو بخوابم تا که جنگم را
از من بگیری ، صلح بان ساده ای باشی
وقتی که گاری از کنارت دور خواهد شد
ای کاش تو بمب کنار جاده ای باشی
پی نوشت :
فرصتی برای خبر رسانی ندارم . از خواهرم که زحمت خبر رسانی این پست را می کشد صمیمانه سپاسگذارم و اینا ! و سپاسگذار ترم از کسانی که او را در این خبررسانی یاری کنند .
مدتی کم رنگ تر می شوم که این کم رنگی جبر خدمت است و نه اختیار .اما قول می دهم که خیلی طول نکشد .
[مخاطب محترم اجازه دارد در این جا فکر کند که کاش مولف محترم همیشه نباشد / باشد]
و درآخر...
با لحن خسرو شکیبایی در فیلم « سالاد فصل » بخوانید :
« بــــای بـــای »
نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:58 |
لینک ثابت |
|