ای نور هر دو دیده یا چرا «نامجو» بودن مهم است؟

 ای نور هر دو دیده یا چرا «نامجو» بودن مهم است؟

همه‌ي کسانی که نامجو را با «جبر جغرافیایی» یا «شقایق نرماندی» شناخته‌اند، یعنی از روزگاری که در ایران بود و چندان شناخته شده نبود، به یاد دارند که عصیان در قامت شعر و موسیقی بزرگترین وجه تمایز او نسبت به سایر آثار موسیقایی هم عصرش بود. در حقیقت او از ابتدا نه به المان‌های موسیقی همه پسند و پاپ تن داد و نه قواعد بازی در موسیقی سنتی یا گونه‌های نخبه‌گرایانه‌ای از این دست. او تجربه‌گرا بود و در همان ابتدا فیلم «آرامش با دیازپام ده» نقش مهمی در شناساندن این مبنای فکری به مخاطبانش داشت. به عبارت دیگر برای ما روشن کرد که یا با یک عصیان ذاتی در شعر و موسیقی در قامت محسن نامجو طرف هستیم و یا حداقل او تلاش می‌کند خودش را در این قالب به مخاطب معرفی کند.


شیفتگی به سراغ ما آمده بود، در واقع محسن نامجویی که در تک آهنگ‌ها و آلبوم‌های «ترنج» و «جبر جغرافیایی» شناخته بودیم، همه چیز داشت، از دل‌باختگی به ریشه‌های موسیقی سنتی و فولکور تا عصیان در فرم و محتوا. اما روزگار هجرت او و آلبوم «آخ» با چند شعر سطحی، دارای کمترین لایه‌های معنایی و گاهی بسیار مستقیم و رو به مخاطب و همچنین همکاری با «گلشیفته» به مثابه چهره‌ی جنجالی و ابزاری در راستای فروش و محبوبیت حکایت از آن داشت که او هم به قواعد بازی و بازار تن داده و ضروریات زندگی در غربت از یک سو و فاصله گرفتن از عصیان‌های دهه‌ی بیست زندگی از سوی دیگر، او را جامعه‌پذیر کرده است.


او دو سال بعد با انتشار تقریبا هم‌زمان آلبوم‌های «بوسه‌های بیهوده» که بسیار متفاوت و ناشنیده بود و «الکی» که بخش عمده‌ای از آن از اشعار حافظ و سعدی و مولانا تشکیل شده بود، به ما و صد البته به خودش یادآوری کرد که راهش از معادلات به اصطلاح بفروش صنعت موسیقی جداست و هنوز آثارش ریشه در دلبستگی‌های ابتدایی او در ایران دارد و با آلبوم «سیزده- هشت» حجت بر مخاطبان تمام شده بود و ما را مطمئن کرد که آقای خواننده همچنان بر مدار جهان‌بینی و سلیقه‌ی شعری و موسیقایی درستش در حرکت است.


من و تمام کسانی که نامجو را از ایران را دنبال می‌کنیم او را همچون آیینه‌ی تمام‌نمای زندگی خود در پیش رو داریم، از جوانی‌اش، شور و اشتیاق و سرکشی و حتی بی‌مبالاتی‌اش در نقد بزرگان، تا روزگار میان‌سالی و پختگی. او نسخه‌ی سلاخی نشده‌ی آرمان‌های ماست، کسی که بر سر آرمان‌ها و تجربه‌گرایی‌ها و دلبستگی‌های‌اش ایستاده و از «صفر شخصی» که او را در جمع خانواده‌اش، وطنش و گذشته‌اش به ما می‌نمایاند تا «بر چلَه‌ی کمان اشک» که در اوج تجربه‌گرایی و خلق و کار آکادمیک است. او با ما یا به جای ما عصیان کرده، محکوم و کوچیده یا کوچانده شده، مطالعه و تجربه و کار و کار و کار کرده و در تمامی این مدت در عزلت خود خواسته‌ای که ضامن آرامش و تولید اثر است مشغول تولید موسیقی بوده که امروز احترام او را نزد دوست دارانش صد چندان کرده است.


او از طمطراق ستاره‌ها تهی‌ است، در گفتگو با مخاطبش از یک سو احترام و صمیمیت را در نظر دارد و از سوی دیگر به سلیقه‌ی او تن نداده و مخاطب را در پی خود به عرصه‌های تجربه نشده می‌کشد. او نقّاد است و در ابتدا خودش و افکراش و آثارش را بی‌رحمانه نقد می‌کند (مثال‌هایش در کتاب «درّاب مخدوش» و سخرانی‌هایش بسیار است) و بعد به سراغ جامعه‌اش می‌رود. او صدای حرف زدن دارد، که البته در این روزگار خاصیت یکتایی نیست و کل جامعه‌ی ما در حال اظهار نظرند، اما او حرفش، جهان‌بینی‌اش و موسیقی‌اش در هم تنیده‌ است و از سوی دیگر هیچ ترسی از اعتراف به اشتباه مثلا در مورد آلبوم «آخ» و یا تغییر نگرش همچون صحبتش در مورد ترانه‌ی «جبر جغرافیایی» ندارد. ترس از شنا کردن بر خلاف جریان آب در او مرده است، خواه اجرای آهنگ «صنما» باشد، خواه سخنرانی در دانشگاه در مورد موسیقی و آثار «شهرام شبپره»! 


او ناخواسته چشم بیدار هم نسلانش شده و هربار به ما یادآوری می‌کند که آرمان‌خواهی ما اگرچه در دهه‌های سی و چهل زندگی‌مان تنها خاطره‌ای از روزگار هجده‌سالگی است اما اوست که ایستاده و هنوز خط روزگارش با دغدغه‌های آن ایّام ما هم مسیر است. او شبیه آخرین شوالیه است که در این راه می‌جنگد و به جای همه‌ی ما کشته یا پیروز می‌شود.


 من این یادداشت کوتاه را به بهانه‌ی کنسرتش در انستیتوی ماکس پلانک شهر اشتوتگارت نوشتم تا به خودم یادآوری کنم که روابط، بازی‌های دنیای مجازی، تبلیغات، پول و یا هر چیزی شبیه به این قواعد و ابزار دنیای هنری معاصر، او را در قلب‌های ما عزیز نکرده، بلکه میل به دیده نشدن و متمرکز بودن بر کار، آرمان‌گرایی و مطالعه او را از هزارتوی سالیان گذرانده و پیش ما عزیز نگه داشته است. 

خرداد ۱۳۹۸          
محسن عاصی           

 #محسن_نامجو#نامجو

 

:و در انتها شعر

 

برلین
چشم‌های بی‌خوابی دارد
و کافه‌های تهران هر شب
ادایش را در می‌آورند

 

من
صدای خشک شدنم
که تا صبح
هزار کافه‌ی مغشوش را
بغل می‌کند و می‌نوشد
و فردا

بر پله‌های «خواجو» بیدار می‌شود

 

برلین
رود‌ عمیقی دارد
و «زاینده‌رود» گاهی
ادایش را در می‌آورد‌

یک‌شنبه‌های معلّق
جمعه‌های دنباله‌داری هستند
که بدون ویزا از مرز گذشته‌اند 
و ما را
تا هزار کابوس نوری
تنها نمی‌گذارند

 

اینجا 
هر یکشنبه
طرح «زوج و فرد» است
و از شرق به غرب
هزار مأمور «اِشتازی» 
از سایه‌‌ام
سراغ خروجی «حکیم» را می‌گیرند

 

برلین
زخم‌های عمیقی دارد
و خیابان‌های تهران هر سال
ادایش را در می‌آورند

 

به سلامتی شب
که هر روز
از «جوانمرد قصاب» سوار می‌شود
و در «الکساندر پلاتز» بر پله‌ها می‌نشیند
و رو به من می‌گوید:
مطمئن باش محسن
ایستگاه بعد 
!تجریش» است»


محسن عاصی 

 

 

محسن نامجو
محسن نامجو

 


برچسب‌ها: محسن‌ نامجو, برلین, یادداشت, شعر
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸ ساعت 16:52 | لینک ثابت |

درب سفارتخانه‌ها شام غریبان‌ست

 

درب سفارتخانه‌ها شام غریبان‌ست

صف بسته‌ایم و جیره‌ی غربت طلب‌کاریم

خشکیده‌ست این دست‌ها از التماس و عجز

صف‌های سرد و خسته‌ای در کشورم داریم

 

شب‌های قبل امتحان شام غریبان‌ست

سختی و درد حل شدن در یک زبان نو

دست ِزبان مادری‌مان را رها کردیم

بی‌واژه‌ها رفتیم سمت یک جهان نو

 

در صف ارز دولتی شام غریبان‌ست

عمری‌ست که جان ‌داده‌ایم و ارز می‌خواهیم

لبخند و شور و خاطرات و خانه را دادیم

حالا فقط یک خانه پشت مرز می‌‌خواهیم

 

توی هواپیما اگر شام غریبان‌ست

ساعت ولی انگار راس ظهر عاشوراست

این‌سو وطن، هر چند زخمی، خسته و خاکی

آن‌سو جهان با لشگرش چشم انتظار ماست

 

بر دور میز شام ما یک صندلی خالی‌ست

مهمان غایب بر سر این سفره ‌ایران‌ست

هر چند که دنیای‌مان پرخنده و رنگی‌ست

غربت همیشه، تا ابد، شام غریبان‌ست

 

محسن عاصی

#محسن_عاصی

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, سفارتخانه‌, محسن_عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷ ساعت 17:0 | لینک ثابت |

از گور برخاسته

 

شعر جدیدم را بخوانید و دکلمه‌ی آن را از اینجا دانلود و یا در کانال تلگرامم گوش کنید:

 

 

 

سرد است

و سکوتم هر صبح از شمالی‌ترین نقطه‌ی تخت

طلوع می‌کند

تا بر بساط صبحانه فاتحه‌ای بخواند

از خانه سرریز شود

و به لباس‌هایی بریزد که هنوز

اندکی زمزمه در جیبشان

برای روز مبادا

دارند

 

آقای رادیو می‌گفت

که قد برف بلند است

و از احتمالش حتی

می‌شود سُر خورد

و با قدیمی‌ترین تصنیف‌ها

تصادف کرد

 

از سرما می‌ترسم

که مبادا به یاد بیاوری‌ام

بی‌لب

با صدایی بلند

در لباس‌هایی کوتاه

آویزان بر بند پاره شده‌ی دل شهر

یا هر جور جراحت بدخیم دیگری

 

من

هر روز بر روی کلکسیون سکوتم

دست می‌کشم

و نوبتی

در سینه‌ی یک قبرستان پرحرف

دفن‌شان می‌کنم

تا زمین سیر شود

وکمی گرم بماند

امّا

شنیده‌اید؟

که قد برف بلند است

و می‌تواند

در یک عصر اشتباه

بر سر کل شهر داد بزند

تا همه‌ی ما

مثل گچ سفید شویم!

 

سرد است

و احتمالا آخرین سکوت

امروز به پایان خواهد رسید

تا

در یک اشتباه جغرافیایی

در شمال تخت

غروب کند

 

#محسن_عاصی

 

محسن عاصی


برچسب‌ها: شعر, محسن عاصی, کانال تلگرام, دکلمه
نوشته شده توسط محسن عاصی در جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵ ساعت 15:48 | لینک ثابت |

بهمن بكش!

 

و شعر که همه چیز بوده و همه چیز می‌ماند:

 

بهمن بكش! شب‌هاي من لبريز بي‌خوابي‌ست!

بهمن بكش! كه «كِنت»ها امروز قلّابي‌ست!

بهمن بكش! بي‌خوابي‌ام مديون سردرد است

بهمن بكش! شب‌هاي بي‌سيگار نامرد است!

بهمن بكش! كه جيب‌مان خالي‌تر از خالي‌ست

بهمن بكش! سيگار ارزان واقعا عالي‌ست!

بهمن بكش! كه فكر را درگير خواهد كرد

بهمن بكش! بويش زنان را سير خواهد كرد!

بهمن بكش! از فلسفه لبريز خواهي شد

بهمن بكش! نوروز من، پاييز خواهي شد

بهمن بكش! كه چاي ِبي‌سيگار، بيماري‌ست!

بهمن بكش! دنيايمان يك زير سيگاري‌ست!

بهمن بكش! دلبند اين آغوش خواهي‌شد

بهمن بكش! كه زير پا خاموش خواهي شد

بهمن بكش! وقتي كه در را بر همه بستي

بهمن بكش! در بين گريه، از سر مستي!

بهمن بكش! اين آخرين نخ‌هاي اين درد است

بهمن بكش! خِس خِس براي سينه‌ي مرد است!

بهمن بكش! كه سرفه‌هايم باز مي سوزند

بهمن بكش! لب‌هايمان را زود مي‌دوزند!

بهمن بكش! كه غصه را از ياد خواهي برد

بهمن بكش! بهمن بكش!

كه زود خواهي مُرد!

 

محسن عاصی

 

محسن عاصی - Mohsen Asi

 


برچسب‌ها: شعر, سیگاربهمن, محسن‌عاصی, بهمن‌بکش
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 23:12 | لینک ثابت |

خون به پا خواهد شد! مجموعه شعرهاي محسن عاصي، به روايت عكس‌هاي محمّد‌صادق‌ يارحميدي، نشر نيماژ

 

از پشت تلفن گفتند كتاب آماده شده، گفتند عصر بيا و تحويلش بگير، به آماده شدن فكر كردم، به «تبريك»‌هايي كه در گوشم تكرار مي‌شد، به ساعتي كه نمي‌چرخيد، به ظهري كه عصر نمي‌شد، به تمام  روزهاي فكر كردم كه گذشته بود، كه هيچ وقت فكر نمي‌كردم تمام بشود، كه فكر نمي‌كردم روزي، يك نفر از پشت تلفن بگويد كه آماده شده، كه تمام شده، كه سه سال بي‌خبري و چشم به راهي به آخر رسيده است. به بوي كاغذ فكر كردم، به حسي كه هنگام ديدنش پيدا خواهم كرد. به اين كه با آن عكسي كه سه سال قرار بود طرح جلدش باشد چه شكلي شده است؟ همه چيز از جلوي چشمم مي‌گذشت، آن شبي كه كتاب را جمع كردم و براي دوست بزرگي فرستادم، آن زمستان، آن شب بهمن ماه 90، آن سالي كه من در به در كار بودم، كه بي‌جا، بي‌پول، تهران را گز مي‌كردم، آن روزهاي سياه، آن هفته‌اي كه تنها دلخوشي‌ام جمع كردن اين كتاب بود. يادم آمد كه وقتي كتاب را براي آن دوست فرستادم، كتاب را مرور كرد و بعد از چند ساعت تماس گرفت و در حالي كه تمام تلاشش را مي‌كرد كه من را ناراحت نكند گفت:«محسن، اينو امروز بهت مي‌گم كه چشم به راه نباشي، كه فردا كه بهت گفتن، اذيت نشي، اين كتاب هيچ وقت چاپ نمي‌شه!»

كتاب چاپ شده و حالا در دست‌هاي من بود، حرف‌هايي كه مي‌زدند را نمي‌شنيدم و تنها به اين 170 صفحه‌اي كه در دستم نشسته فكر مي‌كردم، از ناشر خداحافظي كردم و شروع كردم به راه رفتن، فقط راه رفتم و فكر كردم، راه رفتم و رفتم تا خودم را رو به روي پارك لاله ديدم، به ياد آن روزهاي سياه كه با آگهي روزنامه‌ي همشهري روي نيمكت‌هاي پارك سر شد، به يا آن روزهاي در به در كار، نشستم و آرام كتاب را ورق زدم و با هر صفحه‌اش، روزهاي نكبت‌بار سه سال گذشته ورق خورد، يك دل سير گريه كردم، كتاب را زير و رو كردم، چندين بار از اول به آخر، از آخر به اول، بله، منتشر شده بود، درست مي‌گفتند، كتابم به قيمت خون‌دل خوردن‌هاي ناگفتني، چاپ شده بود، درست مي‌گفتند!

 

 

«خون به پا خواهد شد!»

 

مجموعه شعرهاي محسن عاصي

به روايت عكس‌هاي محمّد‌صادق‌ يارحميدي

نشر نيماژ

 

 

خون به پا خواهد شد! مجموعه شعرهاي محسن عاصي، به روايت عكس‌هاي محمّد‌صادق‌ يارحميدي، نشر نيماژ

 

مركز فروش ويژه

تهران، روبروی دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقه‌ی منفی یک، واحد 212، خانه شاعران ایران/: تلفن 66970131

 


لينك‌هاي فروش اينترنتي

فروشگاه پخش ققنوس:

http://www.qoqnoosp.ir/Search/0/Advanced/%D9%86%D9%8A%D9%85%D8%A7%DA%98-GoodExplain2

 

كتابفروشي جيحون:

http://www.jeihoon.net/p-42891--.aspx

 

فروشگاه كتاب سايه:

http://ketabsa.com/29766-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%DA%98.html

 

 فروشگاه اي فرهنگ:

http://www.efarhang.com/p-126275--.aspx

 

فروشگاه آي كتاب:

http://www.iketab.com/books.php?Module=SMMPBBooks&SMMOp=BookDB&SMM_CMD=&BookId=110312&

 

فروشگاه موسسه گسترش فرهنگ و مطالعات:

http://store.gbook.ir/product_info.php?products_id=5947177&osCsid=3f0158a49e4edb1105fc6ea8846201af

 

 

ليست كتابفروشي هاي عرضه كننده ي مجموعه ي شعر «خون به پا خواهد شد!»

 

مراکز پخش

 

 پخش ققنوس: 66460099-021 / 66408640-021

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پخش صدای معاصر: 66978582-021 / 66965012-021

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پخش گسترش: 88794218-021 / 88772267-021

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پخش فرهنگ: 66482150-021

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

فروشگاه‌های نشر نیماژ

 

تهران ـ خیابان شریعتی ـ نرسیده به خیابان دولت ـ شماره 1485 ـ تلفن: 22602555

تهران ـ خیابان جمهوری ـ مقابل خیابان صف ـ شماره 230 - تلفن: 33930390

 

فروشگاه‌هایی که به طور مستقیم با نشر کار می‌کنند:

 

تهران ـ خیابان انقلاب ـ روبروی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده ـ کتابفروشی خانه شاعران ایران

تهران ـ پل کریمخان ـ کتابفروشی چشمه

تهران ـ فلکه اول تهرانپارس ـ پاساژ سپیده ـ شهر کتاب سپیده

تهران ـ خیابان کریمخان ـ زیر پل کریمخان ـ کتابفروشی ثالث

تهران ـ نرسیده به میدان ولی‌عصر ـ کتابفروشی هاشمی

تهران ـ نازی آباد ـ بازار دوم ـ شهرک کتاب نازی‌آباد

تهران ـ روبروی دانشگاه تهران ـ بین خیابان فخر رازی و خیابان ابوریحان – کتابفروشی روزبهان

تهران - خیابان انقلاب - بین خ دانشگاه و ابوریحان – جنب سینما سپیده – کتابفروشی افق

تهران – خیابان بهشتی – شهر کتاب مرکزی

 

 

كتابفروش‌هاي سراسر ايران

 

اراک ـ سفیران طلائیه ـ 08612228593

اراک ـ کتابفروشی طلوع ـ 08612241025

اصفهان ـ فرهنگسرای اصفهان ـ 03112204029

اصفهان ـ کتابفروشی باستان ـ 03112229607

اهواز ـ کتابفروشی اسوه ـ 06112923315

اهواز ـ کتابفروشی جعفری زیتون ـ 06114454548

اهواز ـ کتابفروشی رشد ـ 06112217000

اهواز ـ کتابفروشی شرق ـ 06112210254

اهواز ـ کتابفروشی مُهام ـ 06113379073

آمل ـ شهر کتاب ـ 01212241155

بابل ـ کتابسرای بابل ـ 01113238306

بجنورد ـ کتابفروشی اندیشه سبز ـ 05842242536

بوشهر ـ کتاب شهر ـ 07715562292

بوشهر ـ کتابفروشی پارکی ـ 07712522631

بهبهان ـ کتابفروشی مهدی ـ 06713315590

تبریز ـ کتابفروشی شایسته ـ 04115561961

تبریز ـ کتابفروشی فروزش ـ 04113362929

تبریز ـ کتابفروشی کتاب آرمان شهر ـ 0411556367

تهران ـ شهر کتاب ابن سینا ـ شهرک غرب ـ 88089595

تهران ـ شهر کتاب آرین ـ میرداماد ـ 22222757

تهران ـ شهر کتاب مرکزی ـ عباس آباد ـ 88408288

تهران ـ شهر کتاب هفت حوض ـ نارمک ـ 77920400

تهران ـ شهرکتاب کارنامه ـ نیاوران ـ 22285970

تهران ـ فروشگاه ایران گام ـ سینما ملت (پردیس) ـ 23162 ـ داخلی 173

تهران ـ فروشگاه اینترنتی پکتا ـ 88940303

تهران ـ کتابسرای نیک ـ پاساژ فروزنده طبقه منفی دو ـ 66480871

تهران ـ کتابفروشی بهمن ـ میدان ونک ـ 88641368

تهران ـ کتابفروشی پندار ـ ولنجک ـ 22426830

تهران ـ کتابفروشی تندیس ـ خیابان مطهری ـ 88892917

تهران ـ کتابفروشی فرا روان ـ ستارخان ـ 44246715

تهران ـ کتابفروشی ققنوس ـ خیابان انقلاب اول خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) ـ66460099

تهران ـ کتابفروشی کیهان ـ خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران ـ 66403479

تهران ـ کتابفروشی لارستان ـ خیابان مطهری ـ 88899365

تهران ـ کتابفروشی مروارید ـ تقاطع خیابان انقلاب و دانشگاه ـ 66484027

تهران ـ کتابفروشی مولی ـ 66409243

تهران ـ کتابفروشی نقش ـ پاسداران ـ 22550473

تهران ـ کتابفروشی هوشیار ـ خیابان مطهری ـ 88724696

تهران فروشگاه اینترنتی آدینه بوک ـ 88319876

جهرم ـ کتابفروشی معطریان ـ 07912226649

دزفول ـ کتابفروشی رشد ـ 06412241012

دزفول ـ کتابفروشی وارثین ـ 06412254556

رشت ـ کتابفروشی بدر ـ 03112229607

رشت ـ کتابفروشی مهران ـ 01312254907

رشت ـ کتابفروشی میثاق ـ 09118760856

رفسنجان ـ کتابفروشی خورشید شب ـ 03915232962

ساری ـ کتابفروشی علمدار ـ 09119594191

ساوه ـ کتاب شهر ـ 02552235220

سبزوار ـ کتابفروشی آسمان ـ 05712229633

سمنان ـ کتابفروشی خلاق ـ 02313333487

شاهین‌شهر ـ کتابفروشی پژوهش ـ 03125240168

شیراز ـ کتابفروشی اسفند ـ 07112252876

شیراز ـ کتابفروشی دانش ـ 07112309261

شیراز ـ کتابفروشی دانشگاه ـ 09173187630

شیراز ـ کتابفروشی سمندر ـ 07112356139

شیراز ـ کتابفروشی کتیبه ـ 07112355284

فسا ـ کتابفروشی جبهه کتاب ـ 09178405894

قائم شهر ـ کتابفروشی پارس ـ 01232222671

قزوین ـ کتابفروشی علامه ـ 02812246816

قزوین ـ کتابفروشی مولانا ـ 02812227978

قم ـ خانه کتاب ـ 025178377011

قم ـ کتابفروشی سوره مهر ـ 02517839204

کاشان ـ خانه کتاب ـ 03614450313

کاشان ـ کتابفروشی پاتوق کتاب بهشت ـ 03614457577

کرج ـ کتاب شهر ـ 02634493973

کرج ـ کتابفروشی بهمن کرج ـ 02634437533

کرج ـ کتابفروشی چستا ـ 0263252268

کرج ـ کتابفروشی کافه کتاب ـ 02633553175

کرج ـ کتابفروشی یار مهربان ـ 02634208845

کرمان ـ شهر کتاب ـ 03412224689

کرمان ـ کتابفروشی میعاد ـ 03412252354

کرمانشاه ـ کتابفروشی کیمیا کتاب ـ 08318380507

گرگان ـ شهر کتاب ـ 01712229706

گرگان ـ کتابفروشی جنگل ـ 01712225376

گرگان ـ کتابفروشی نشر شاهد ـ 01712233590

لاهیجان ـ شهر کتاب ـ 01412235445

مشهد ـ کتاب آفتاب ـ 05112222204

مشهد ـ کتابفروشی تولدی دیگر ـ 05117641396

مشهد ـ کتابفروشی علامه ـ 05118426809

مشهد ـ کتابفروشی هیواد ـ 0511223423

همدان ـ کتابفروشی ایران زمین ـ 08118262954

یزد ـ پاتوق کتاب آسمان ـ03516238476

 

 

 

.


نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۳ ساعت 13:58 | لینک ثابت |

مرغ سركنده!

 

زندگي من بر سر دو راهي‌ها بوده و هست. شك در موقعيت‌هاي پنجاه پنجاه من را خسته كرده امّا همين دو به‌ شك بودن، يعني گره ذهني، منبع ايده و خلاقيت و اين گونه است كه در يك فرآيند جبري و مازوخيستي، بعد از باز شدن هر گره، چشم به راه دو راهي بعدي مي‌مانم!

 

ترس يعني كسي كه پيدا نيست

ترس خوني‌ست مانده روي كاه

حال يك مرغ قبل سلّاخي

لحن يك نطق قبل استيضاح

 

خوردن آب و دانه قبل از مرگ

آخر قصّه‌اي كه مي‌داني

فكر كردن به لحن يك چاقو‌

خستگي قبل يك سخنراني

 

ترس يعني كه نعش مزرعه‌‌ را

پرت كردند پشت گاري‌ها

روز و شب كار كردنت با شوق

ترس يعني اضافه‌كاري‌ها

 

ديالوگ كردن تو با سلاخ

 كشتنت بي صدا، بدون حس

ترس يعني توقع پاسخ

به سوالات مبهم مجلس

 

ترس يعني كسي كه پيدا نيست

يا دروغي كه باد آورده

تهمت و خون چكيده از دستي

كه نشسته‌ست پشت يك پرده

 

ترس چيزي‌ست مثل اين لرزش

 كه كمي وارد صدات شده

ترس تصوير مرغ سر كنده‌ست!

ترس يعني وزير مات شده!

 

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳ ساعت 18:28 | لینک ثابت |

خدا كند...

 

گفتي غزل بگو...

 

خدا كند كه دلم را به سمت شك نبرند

تو را دوباره سر ِشام، با كتك نبرند!

اگر كه با گريه التماسشان بكنم

 اگر كه له بشوم با تو، به درك!... نبرند

خدا كند كه فقط بازجويي‌ات نكنند

كه زخم ِله شده را داخل نمك نبرند!

تو كوه ِريخته‌اي و كسي نمي‌داند!

 تن نحيفت را داخل اَلَك نبرند!

ميان مغزت تنها كبوتري زنده‌ست

براي كشتن آن لااقل كمك نبرند!

اگر دوباره نمي‌بينمت بگو لطفا

براي مادر تنهات قاصدك نبرند!

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۳ ساعت 12:48 | لینک ثابت |

برف

 

«آل كاپون هميشه مي‌گفت: مودبانه درخواست كردن با يه تفنگ توي دستت، خيلي بهتر از مودبانه درخواست كردن با دست خاليه!»

 The Family

(2013)

Director: Luc Besson

Writers: Luc Besson (screenplay), Michael Caleo

 

 «برف» اثر مهدي رحماني، كاري خوش‌ساخت است و با فيلم‌نامه‌اي منسجم و بازي‌هايي خوب، زندگي يك روز خانواده‌اي را روايت مي‌كند. فيلم از نظر تماتيك بسيار به موجي كه اين روز‌ها خوشبختانه سينماي ايران را در مي‌نوردد نزديك است و همپوشاني درونمايه و فرم پرداخت به سوژه‌اش با فيلم‌هاي «بهرام توكلي» و «عبدالرضا كاهاني» و نظير آن غيرقابل انكار است اما هويت مستقلي دارد و در نمادگرايي از آثار نظيرش قوي‌تر است. بازي‌ها خوب و كاملا در خدمت اثر و پايان‌بندي فيلم از نقاط قوت آن است.

«برف» تنها فيلمي است كه در يك سال اخير نمره‌ي 4 از 5 را به آن داده‌ام و مسرّانه، مودبانه و البته با دستي خالي شما را به ديدن اين اثر سينمايي دعوت مي‌كنم!

 

«برف»

 کارگردان: مهدی رحمانی

تهیه‌کننده: مهدی رحمانی

نویسنده: حسین مهکام، مهدی رحمانی

بازیگران: رویا تیموریان، افشین هاشمی، محمدرضا غفاری، شیرین یزدان بخش، آناهیتا افشار

 

برف

 

 

و در انتها شعر، كه همه چيز است و همه چيز خواهد بود!

 

ميراث من تنها دوتا دفترچه‌ي قسط است

با چندتا كارتن پر از فيلم و كتاب و زن!

يك عمر شعر بغض كرده داخل «ارشاد»

يك عمر ترديد ِميان ماندن و رفتن!

 

يك شعر بي‌خوابم ميان دست‌هاي شب

يك استكان ِچايي‌ام، با چند حبّه درد!

من خواب‌هاي نصفه‌ام در داخل مترو

يك صبح جامانده ميان طرح زوج و فرد!

 

من اوّل هر روز، صاحب‌خانه‌اي تلخم

تا ظهر من تنها به فكر دادن قرضم!

يك عصر ِشيرينم ميان دست‌هاي تو

 چون شب به قد ِ«دوستت دارم» نمي‌ارزم!

 

من يك تماشاخانه‌ام، زير تئاتر شهر!

من سررسيد قسط‌ها در آخر ماهم

من فحش يك ناشر به يك مجموعه‌ي شعرم!

يك متروي بي‌سرنشين در آخر راهم!

 

از خواب‌هايم گفته‌ام؟ گاهي دراكولام!

در سطرهاي دفترم خون مي‌نويـ/نوشم!

يا يك سياهي لشگرم در فيلم‌ توقيفي!

در تعزيه گاهي لباس «شِمر» مي‌پوشم!

 

ديوانگي‌هايم زني در مُشت تهران است

گاهي اسير خنده‌‌‌ها، دركافه‌اي شادم

يك روز از دود و كثافت‌ سخت بيمار و...

گاهي شبيه بغض در وَن‌هاي «ارشادم»!

 

اين روزها غرق تئاتري درهم و برهم...

با شعر، با يك فيلم يا با قسط درگيرم!

در خواب، در ديوانگي‌ها هم نمي‌دانم

از اين لوكيشن مي‌روم يا اين كه مي‌ميرم!

 

انگار دنيايم لباس «شِمر» پوشيده

من مانده‌ام تنها ميان مُردن و مُردن!

ميراث من، قسط و كمي تنهايي و شعر است!

با چندتا كارتن پر از فيلم و كتاب و زن!

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳ ساعت 20:27 | لینک ثابت |

بازجويي

تقديم به تولد يك دوست خرداد ماهي:

 

 

يه حزبي كه من منحلش مي‌كنم!

يه مجلس كه بايد به توپ بسته شه!

يه زندوني بي پدر كه تهش

بايد از سوالاي من خسته شه!

 

يه شبنامه‌اي كه سوزونده منو

يه تيتري كه دنيا رو آتيش زده

بايد با كتك اعترافم كني

ببين، حالم امروز خيلي بده!

 

سكوتت بيانه ضدّ منه

چرا ساكتي روي اون صندلي؟!

نگاهت يه تهديد بالقوّه بود!

موهات انقلابه... ولي مخملي!

 

تو جاسوس دلتنگياي مني

وظيفه‌ات فقط خاطره سازيه

مي‌خواي يك شبه سرنگونم كني

بگو قصد بوسه‌ات براندازيه!

 

ببين، رنگ شالت خود ِفتنه بود!

تو مي‌پوشي كه شهر، آشوب شه!

يا مرداي ديوونه ماتت بشن

نگاهت كنن، حالشون خوب شه!

 

چشات مثل يه مذهب جعليه

تو از فرقه‌ي ضالّه اومدي!

تو متن كتاباي ممنوعه‌اي

تو شعر يه خواننده‌ي مرتدي!

 

ببين حُكمت از پيش معلومه و

داري بي‌خودي دست و پا مي‌زني!

بايد با كتك اعترافم كني

چرا هي خدا رو صدا مي‌زني؟

 

يه حزبي كه من منحلش كردم و...

يه مجلس كه آخر به توپ بسته شد!

كسي بازجويي رو تجديد كرد!

مگه مي‌شه از خوشگليت خسته شد؟!

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ ساعت 12:30 | لینک ثابت |

از رنجي كه مي‌بريم

 

گزارشي از روز‌هاي نمايشگاه كتاب تهران!

ساعت يازده با تلفن آقاي شاعر بيدار‌ مي‌شوم، بلند بلند داد مي‌زند: «محسن الان فلاني و فلاني و فلاني، خندان و زر زر چرند گويان دارند با هم عكس مي‌گيرند و در مورد و تو و فلاني، فلان حرف‌ها را مي‌زنند!» من با چشم‌هاي باز نشده مي‌پرسم:«اينا كي هستن؟» مي‌گويد: «خودت رو مسخره كن كثافت» و تلفن را قطع مي‌كند! و من گيج و منگ از خواب بيدار مي‌شوم، روحيه‌ي انتلكتوئلي‌ام را تا مي‌كنم و كنار تختم مي‌گذارم و بعد از آن يك موزيك شاد از بانو «شهره» پلي كرده و به تمدد اعصاب مي‌پردازم! مشغول پختن برنج و يا به روايتي «پلو» شده و پس از چندي آن را آبكش كرده و بو و برنگي راه مي‌اندازم!

«خشكا بيج» يا «باقالا واويج» كه مادرم درست كرده بود را از يخچال در آورده و دو عدد تخم‌مرغ در آن مي‌شكنم و بعد از چند دقيقه هم زدن، ناهارم آماده شده است.

غذا مي‌خورم، خيلي لذت مي‌برم از غذا خوردنم و در كل، خودم به تنهايي خيلي با آشپزي‌ام حال مي‌كنم!

خب حالا وقت آن است كه جو را فرهنگي كنم، «ابر شلوار پوش» مايكوفسكي را مي‌خوانم و خيلي لذت مي‌برم از اين كه جو فرهنگي شده و آن انتلكتوئليته‌ام لب طاقچه خاك نخورده است! در همين احوالات هستم كه موبايلم زنگ مي‌خورد و خانم شاعر پشت تلفن مي‌گويد كه فلان خانم شاعر گفته كه من و فلان آقاي شاعر پشت سرش در فلان جلسه، فلان حرف را زده‌ايم و اين‌ها و بعد من مي‌پرسم كجا اين همه اطلاعات رد و بدل شده؟ مي‌گويد: سالن شبستان، راهروي فلان، غرفه‌ي فلان! و من دو نقطه خط مي‌شوم، هي دو نقطه‌ خط مي‌شوم و هي به اين نكته فكر‌ مي‌كنم كه من آن آقاي شاعر را دو سالي هست كه نديده‌ام؛ به خانم شاعر مي‌گويم:«من اين حرف‌ها را نگفته‌ام امّا براي احتياط هم شده مادر را سلام برسان!» و قطع مي‌كنم!

دارد بعد از ظهر مي‌شود، بايد حركتي بزنم، از خانه نشستن خسته شده‌ام، لباسم را مي‌پوشم و ماشينم را از پاركينگ در مي‌آورم و «معين» پلي مي‌كنم و با موزيك و روحيه‌ي جواد و سيستم رانندگي ام خيلي حال مي‌كنم و هي حال مي‌كنم كه موبايلم زنگ مي خورد، فلان خانم شاعر پشت تلفن مي‌گويد: «محسن جان كجايي؟ من و فلاني و فلاني بعد نمايشگاه در فلان كافه جمع شده‌ايم، بيا، بچه‌ها سراغت را مي‌گيرند!» من مي‌پرسم «خب حالا كي چي گفته دقيقا؟!» مي‌پرسد: «يعني چي؟» مي‌گويم: «يعني هيچ كس، هيچي نگفته؟!» مي‌گويد: «نه!» مي‌گويم: «اشتباه گرفته‌ايد!» و تلفن را قطع مي‌كنم و به هر چه مزاحم تلفني لعنت مي‌فرستم!

شب شده، به خانه برگشته‌ام و حوصله‌ي شام را ندارم، ايميل‌هايم را چك مي‌كنم، سري به فيس‌بوك مي‌زنم و عكس‌هاي فلان جماعت شاعر، فلان دسته، فلان گروه را در فلان راهرو و در مقابل فلان غرفه مي‌بينم و به حرف‌هايي كه زده‌اند فكر مي‌كنم! تلفنم زنگ مي‌خورد، همان آقاي شاعر صبح است، ريجكت مي‌كنم و اس ام اس مي‌دهم: «همه‌ي حرف‌هايي كه شنيدي درست است، خودم گفته‌ام! شب خوش!» و يواش يواش در آغوش خواب پذيرنده فرو مي‌رم!

 

راستي، هيچكس نگفت كتاب‌ها جمع شده است؟!!

 

 

در صفر مرزي‌ات، وسط پاسداري‌ام

سرباز تير خورده و عمري فراري‌ام

داري يواش در بغلت مي‌فشاري‌ام

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

لب‌هاي مرزي‌ات وسط سيم خاردار

يك كشور رها شده در آن ور حصار

 قاچاق بوسه‌ات، هدف چوبه‌هاي دار

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

جا مانده‌هاي موي تو بر روي خاك‌ريز

ماتيك سر بريده‌ات افتاده زير ميز

آماده‌باش لشگر يك جفت چشم‌ هيز

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

از بغض يك منوّر خاموش در سرم

خون‌هاي رفته از بدنم يا كه باورم

تكّه‌پراني‌ات به من و دوست‌دخترم!

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

ساپورت تير خورده‌ات افتاده كنج حال!

داري شكست مي‌خوري‌ام بعد چند سال

از نقشه‌ي فرار تو به جاده‌ي شمال!

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

تو اهل بوسه‌اي و من اهل فشنگ‌ها

تو صلح بي‌قراري و من مرد جنگ‌ها

 هر شب تو گفتگويي و من مثل سنگ‌ها...

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

مي‌ترسم از مني كه تو را كشته توي تخت

شب‌هاي گير كرده به موهات و روز سخت

پيراهن اسير تو بر روي بند رخت

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

از من بپرس، بر لب و مرزت رسيده‌ام؟!

از جنگ و دوست دخترم آيا بريده‌ام؟!

در پشت چشم‌هات مگر من چه ديده‌ام؟!

باز اين شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست

 

ديگر نمانده‌اي وسط پاسداري‌ام

در جاده‌ي شمالي و من هم فراري‌ام  

 داري يواش در بغلت مي‌فشاري‌ام

ديدي شب دراز سرآغاز جنگ‌هاست؟

 

 

By DIggie Vitt

 

Photo By DIggie Vitt

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳ ساعت 19:13 | لینک ثابت |

شعر تولد!


مهمترين جنايتي كه «شغل» در حق من كرده است، گرفتن زمان، انرژي، جواني، خواب صبح و از اين قبيل چيز‌ها نيست، بلكه «ذهنم» بزرگترين قرباني كار كردن است.

من بزرگترين ايده‌هايم را زماني بدست آوردم كه در تخت‌خوابم از فرط بي‌خوابي ساعت‌ها به جايي خيره مي‌شدم و فكر مي‌كردم، ساعت‌ها فكر مي‌كردم و مغزم از يك تصوير به تصوير ديگر، از يك ايده‌ به ايده‌ي ديگر مي‌رفت و پي خلاقيت‌هايم را مي‌ريخت.

درست از روزي كه سركار رفتم، شب‌ها چنان خسته بودم كه آخرين تصوير هر شب، لحظه‌اي بود كه سرم را روي بالش مي‌گذاشتم و يا اگر خستگي مجالي مي‌داد، استرس كم‌خوابي و صبح زود بيدار شدن من را با اراده‌ي خودم به سمت خواب پيش مي‌برد!

مبارزه‌ كردم، تمام اين چند سال را مبارزه كردم، شب‌ها دو يا سه ساعت بيشتر نخوابيدم، از جسمم مايه گذاشتم تا مغزم به دست صاحبان سرمايه فتح نشود و در اختيار توليد فلان كالا قرار نگيرد، روزهايي كه در كارخانه كار مي‌كردم تمام تلاشم را مي‌كردم كه به شعر فكر كنم و كارم را انجام بدهم، فيزيكي كار كنم و ذهني به علاقه ام بپردازم، زماني كه با كسي حرف مي‌زدم، كاري را انجام مي‌دادم و يا از يك قسمت كارخانه به قسمت ديگر مي‌رفتم به شعر فكر مي‌كردم، در مغزم رباعي مي‌نوشتم، نه براي عنصر خلق، بلكه براي بيدار نگه داشتن ذهني كه سال ها در شعر ورزيده‌اش كرده بودم، تمرين مي‌كردم، مصرع، قافيه، ايده، تصوير مي‌ساختم و در موبايلم يادداشت مي‌كردم، از همه‌ي آن‌ تلاش‌ها و بعد از كلي دور ريختن و وسواس، مجموعه‌ي سي يا چهل رباعي با عنوان «كارخانه نوشت‌ها» شد كه ممكن است تا آخر عمر، مثل دفتر مشق اول دبستانم به عنوان يادگاري براي خودم نگه دارم و يا روزي منتشرش كنم تا به دست شما هم برسد!

اما الان، ساعت چهار صبح در دفتر، مشغول كاري كه بيشتر از همه‌ي موقعيت‌هاي شغلي قبلي برايم ايده‌آل و دلخواه است، كاري كه ذهنم را هدف نگرفته، به اين فكر مي‌كنم كه همه‌ي آن سال‌هاي سخت و همه‌ي آن تلاش‌ها اتفاق مثبتي بود، اتفاقي كه در اين روزهاي آسايش سخت‌تر بدست مي‌آيد، انگار مبارزه و لمس سختي روح ديوانه‌ي مرا بيشتر تحريك مي‌كرد! انگار بيشتر تلاش مي‌كردم و اگر كم توليد مي‌كردم اما پر مايه‌تر بود! چيزي كه از آن صحيت مي‌كنم گله از اوضاع فعلي يا هر چيزي شبيه به اين نيست، چون مي‌دانم كه هر بار كه در زندگي‌ام چيزي را عوض كرده‌ام، انگيزه‌ها را مطابق با شرايط تغيير داده‌ام تا بشود همان كه مي خواهم، من از جنون نبرد حرف مي‌زنم، از دست آورد روز‌هاي سختي كه حلاوت دوران آسايش را ندارد!




مي‌بيني؟ باز جشن يك نفره‌ست!

يه تولّد كه توي تابوته

27 ساله داري مي‌سوزي

شمعي و سرنوشتتم فوته!

 

كادوتو باز كن، بازم شعره

كه جنونت نمي‌ره از يادم

زمزمه‌اش كن، واسه خريدش من

نمي‌دوني كه عمرمو دادم!

 

بيت‌ها رو بُريده مي‌خوني

 يه غزل مُرده توي هر مكثت

لااقل شعرتو بغل كن تا

يه نفر باشه داخل عكست!

 

خندتو مي‌خرم رفيق، آخه

عكس بي‌خنده خيلي بي‌رحمه

بغض‌هاتو كسي نمي‌خونه

گريه‌هاتو كسي نمي‌فهمه

 

گيج ِآهنگ بندري هستي

باز داره دست‌هات مي‌لرزه

روي موهات «برف شادي» موند!

جشنمون مفت هم نمي‌ارزه!

 

دست خاليت توي جيياته

كيك بي‌شمع مونده روي ميز

بردار اون چاقو رو بازم بايد

بِبُري، تا تموم بشه همه چيز!


محسن ِروزهاي فروردين

آخرش از كنار ما مي‌ري

شعرهاتو يه عمر مي‌خونن

آدما از سر شكم سيري!






نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۳ ساعت 22:16 | لینک ثابت |

يك عاشقانه آرام


پلّه‌ها را كه شكستي و كسي راه نداشت

شب پر از پنجره بودي و كسي ماه نداشت

خانه از راه فرارت به زمينش نرسيد

پشت بامي كه پريدي خبر از چاه نداشت

باز وضعيت دنياي تو جنگي شده بود

خانه‌ات پير شد و عشق كلنگي شده بود

 

موشك از غصّه پريد و به زمينت مي‌رفت

گريه نارو زده و سمت كمينت مي‌رفت

هر منوّر به شبم ماه شد و مي‌تابيد

پاي بي‌تاب چرا بر سر مينت مي‌رفت؟

تا كه دنيام در اين قافيه‌ها دود شود

بغض‌ها بتركد، عشق تو نابود شود!

 

دست امدادگري زخم جهان را مي‌بست

بوسه‌ات لخته شد و هر شريان را مي‌بست

مرگ مغزي شدم و باز به هوشم آورد

كه محبت گِله را كشت و دهان را مي‌بست

كاش كشتار تو جز «محسن» مجروح نداشت

كه كسي زنده شد انگار... ولي روح نداشت!

 

خون به پا شد... و غمت به اين اراضي نرسيد

نه! شكايت نشدم! جرم به قاضي نرسيد

ضرب و جرحت همه را خون به جگر كرد ولي

حكم تو لغو شد و آخر بازي نرسيد!

من كه مي‌دانم قانون تو تحريف شده‌ست

جرم آن است كه در قهر تو تعريف شده‌ست!

 

كه شب ِخانه خراب، از تو به فردا مي‌رفت

جنگ خاموش شد و دشمن تنها مي‌رفت

عشق بي‌كس شد، در اين غم و بي‌قانوني

خواستم سهم تو باشم، صبر امّا مي‌رفت

 چه كسي گريه به ديروز و هنوزم آورد؟

 كاش مي‌ديدي اين غم چه به روزم آورد!




نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت 1:1 | لینک ثابت |

باز هم فصل انقراض شده

 

نگاهی به چند فیلمی که امسال در جشنواره فیلم فجر دیده‌ام:

 
۱-«ردکارپت» اثر رضا عطاران

یک پارودی تمام عیار٬ هجویه‌ای بر هرگونه قیاس زندگی ایرانی و غربی. تلاشی برای نشان دادن دو فرهنگ و تفاوت‌هایش در استفاده‌ای استعاری از سینما.

«عطاران» در این فیلم چه در فرم و چه در محتوی توانسته این قیاس هجو آلود را تمام و کمال پیش روی مخاطبش بگذارد. نتیجه‌ی کار شیرین از آب در آمده! «ردکارپت» فیلمی است که در امکانات تولید و فیلم‌نامه‌ی نداشته‌اش هم محتوی فیلمش را فریاد می‌زند! فیلم یک پوزخند بزرگ و تلخ است! و برآیندش هم خوب از کار در آمده.

۲-«خط ویژه» اثر مصطفی کیایی

همه چیز ساده٬ درست و به جاست. خارق‌العاده نیست اما خوب است. بازی‌های خوب و خط قصه‌ی خوب و حتی پایان‌بندی خوب مجموعه‌ی لذت‌بخشی را ساخته که مخاطب آن را دوست خواهد داشت. «هومن سیدی» خوب است و حتی بازیگر کم توانی مثل «مصطفی زمانی» هم خوب ظاهر شده است.


۳- «پنجاه قدم آخر» اثر کیومرث پوراحمد

فاجعه نیست٬‌ اما بسیار سهل‌انگارانه و سطحی است و این سهل انگاری در فیلم‌نامه بیشتر از همه احساس می‌شود! در بخش‌هایی از فیلم٬ وقایع بُعد زمان و مکان ندارند و مثلا در صحنه‌های گم شدن شخصیت اصلی٬ اتفاقات کاملا گنگ و نامفهموم است! ناسیونالیسم افراطی کارگردان از فیلم بیرون زده و در یک کلام بیش از حد به «اصفهان» در آن ادای دین شده!

فیلم‌نامه ساختار شکننده‌ای دارد٬ پایان‌بندی و نحوه‌ی نجات شخصیت اصلی فیلم به فانتزی و طنز نزدیک شده و تمامی این اتفاقات حتی بازی بازیگر خوبی مثل «بابک حمیدیان» را هم تحت الشعاع قرار داده!

یک فیلم بسیار معمولی و پیش پاافتاده که بیشتر شبیه تله فیلم‌های جنگی ساخت صدا و سیما بود تا فیلمی از «کیومرث پوراحمد»!

۴-«چ» اثر ابراهیم حاتمی‌کیا

عالی و لذت بخش. «حاتمی‌کیا» دستش را به زانویش گرفته و یک «یا علی» گفته و از زمین بلند شده تا فیلم خوب بسازد. من همه چیز را درخشان دیدم به جز اسم فیلم! این اثر روایت نبرد «پاوه» بود و «چمران» تنها بخشی از این روایت.

نگاه «حاتمی‌کیا» در نگارش فیلم‌نامه٬‌ دیالوگ‌ها٬ بازی‌ها٬ تدوین٬ جلوه‌های ویژه همگی رضایت بخش بود.

بازی معمولی «فریبرز عرب‌نیا» را درخشش «بابک حمیدیان» جبران کرده است. در روایت قصه اختلاف‌ برداشت‌های تاریخی از شخصیت و خط فکری شهید چمران مورد توجه قرار گرفته و «حاتمی کیا»٬ «چمران» خودش را به تصویر کشیده است.

صحنه‌ی سقوط هلی‌کوپتر هم که سر و صدای زیادی به پا کرده در سینمای ایران بی‌نظیر امّا در سطح جهانی ضعیف است!

در کل باید گفت که امسال «چ» خواهد درخشید!

۵- «خانه‌ی پدری» اثر کیانوش عیّاری

فیلم محصول فکری و فنی سریال خوب «دکتر قریب» و کاملا به آن مدیون است. «عیّاری» بهترین اثرش را ساخته و جسارتش در روایت را به کمال رسانده. 

اگر چه فیلم به هیچ عنوان «بازی محور» نیست و تمام اثر یک فیلمنامه‌ی محکم و استوار است اما تمامی بازی‌ها در سطح متوسطی است و اگر انتخاب بازیگران زن فیلم دقت بیشتری می شد، قطعا فیلم به سطح بالاتری ارتقاء پیدا می کرد.

۶- «زندگی جای دیگری‌ است» اثر منوچهر هادی

فیلم شریفی که همه چیز درست است و بازی «یکتا ناصر» و «حامد بهداد» در آن به جا و موفق است٬ فیلم‌نامه و شخصیت پردازی عیب‌های فاحش سایر فیلم‌های این روزهای جشنواره را ندارد و در مورد خط داستانی آن هم می‌توان صحبت کرد.


۷- «ارسال یک آگهی تسلیت برای روزنامه» اثر ابراهیم ابراهیمیان

در مورد این فیلم تنها اشاره به یک نکته را کافی می‌بینم که وقتی گره‌افکنی در فیلمنامه بر اساس یک تصمیم غیر منطقی٬ کنش باورناپذیر و یا اشتباهی ساده‌لوحانه از سوی شخصیت‌های فیلم اتفاق می‌افتد تا انتهای فیلم یک «چرا؟» ذهن مخاطب را درگیر می‌کند که «چرا شخصیت اصلی این کار کرد؟» و این همه چیز را زیر سوال می‌برد٬ حالا به این نکته٬ عدم پرداخت شخصیتی که «صابر ابر» بازی می‌کرد و اصلا کاراکتری مذهبی یا سنتی از کار در نیامده بود و ضعف داستان در حضور شخصیت دختر متوفی و یا سوتی‌های غیر قابل توجیح در جزییات فیلمنامه را هم که اضافه کنیم٬ اثری غیر قابل دفاع را برای ما تصویر می‌کند!


۸- «بیگانه» اثر بهرام توکلی

شاید اگر شخصیت مرد داستان با بازی «امیر جعفری» پرداخت می‌شد و پیشینه‌ی درستی از آن تصویر می‌شد می‌توانستم فیلم را درخشان توصیف کنم امّا در جزییات می‌توان نقدهایی را مطرح کرد.

«مهناز افشار» همان کاراکتر «سعادت آباد» و «برف روی کاج‌ها» را تکرار کرده٬ «امیر جعفری» خوب و «پانته‌آ بهرام» درخشان است. در مقام اقتباس هم «بهرام توکلی» از پس کار برآمده و اگر شما نیز می‌خواهید آن را با فیلم «اتوبوسی به نام هوس» مقایسه کنید و نتیجه بگیرید که اقتباس خوب از آب در نیامده٬ باید عرض کنم که با شما هم عقیده نیستم!


۹- «خانوم» اثر تینا پاکروان

به عنوان فیلم اول تنها می‌توانم به کارگردان خسته نباشید بگویم و برای فیلم‌های آینده‌اش آرزوی ساخت فیلم موفقی را بکنم اما در برخورد با اثر می‌توان گفت که رو و شعاری بودن فیلم٬ عدم اتصال فرمی مناسب سه اپیزود٬ عدم شخصیت پردازی٬ عدم وجود بازی‌های مناسب٬‌ انتخاب اشتباه بازیگران که به فاجعه‌ای نظیر کارکتر «امین حیایی» ختم شده و پایان بندی افتضاح همه و همه فیلم بسیار بدی را ساخته است.

و در انتها دو نکته را به شخص خانم «پاکروان» توصیه می‌کنم که ۱- «فمینیسم» مدت‌هاست که در دنیا از عقاید ابتدایی و رادیکال امثال «فالاچی» جلو زده و شما اگر تا همان «فمینیسم فرانسوی» را هم مطالعه کنید پی به اشتباه فاحش خود می‌برید ۲- برای سینمای ایران همان یک نسخه‌ از خانم «تهمینه میلانی» کافی است!


۱۰- «سایه روشن» اثر فرزاد موتمن

چگونه کسی این اثر درخشان را که بی‌شک بهترین فیلم از مجموعه‌ی ۱۲ فیلمی است که در جشنواره دیده‌ام٬ را ندیده! چطور هیئت انتخاب آن را از بخش «سودای سیمرغ» کنار گذاشته و چطور منتقدان چشم بر آن بستند!

بهترین اثر «فرزاد موتمن» یک درام معمایی و روانکاوانه است که بهترین فرم غیر خطی را در تاریخ سینمای ایران دارد. بازی خوب «محمدرضا فروتن» و تدوین درخشان فیلم بهترین اثر جشنواره‌ی امسال را ساخته است.
من بعد از «شب‌های روشن» تمامی آثار «موتمن» را دنبال کردم و همه را بالاتفاق ضعیف دیدم و آن فیلم را تنها حادثه‌ای در کارنامه‌ی این کارگردان قلمداد کردم٬‌ امّا «سایه روشن» بدون شک نقطه‌ی درخشان کارنامه‌ی «موتمن» و نقطه‌ی تاریک جشنواره و منتقدانی است که چشم بر روی آن بسته‌اند!

۱۱- «کلاشینکف» اثر سعید سهیلی

کل فیلم یک «رضا عطاران» بامزه است به اضافه‌ی فیلم‌نامه‌ی ضعیف و پر نقص و شعاری! و البته پایان بندی افتضاح و کپی برابر اصل پایان‌بندی فیلم «گشت‌ ارشاد»! یک فیلم بد دیگر در کارنامه‌ی «سعید سهیلی»!



دو نکته‌ی حاشیه‌ای:‌

۱- مصیبت سینمای ایران ساخت فیلم‌های بدی مثل «کلاشینکف»٬‌ «پنجاه قدم آخر» ٬ «متروپل» و... نیست٬ بلکه منتقدانی مثل «امیر قادری» و تیم تحریریه و گروهش است که همه چیز را فدای رفاقت٬ جبهه‌گیری مشترک و یارکشی می‌کنند و شخصی مثل او در یادداشتی انقادی به نتایج جشنواره٬ «کلاشینکف» را که بی‌شک اثری ضعیف است٬ در زمره‌ی آثاری که به آن‌ها ظلم شده و مستحق جایزه‌ بوده‌اند قلمداد می‌کند! 

۲- در ابتدای هر فیلم دو تیزر از «ستاد مبارزه با مواد مخدر» پخش می‌شود که به عقیده‌ی من خوش‌ساخت است اما به نظر می‌رسد اسپانسر نود درصد فیلم‌های امسال٬ کمپانی معظم «دخانیات ایران» و برند سیگار «بهمن» با تاکید بر «بهمن کوچک» است!

و شعر...

من به نور اتاق آلوده

من به سیب نَشُسته معتادم

باغ وحشی بدون «کردگنم»

یک درختم که عاشق بادم

 

من شبیه حفاظ پنجره‌‌ها

مثل یک گرگ پیر بدبینم

 منظره توی مشت من مُرده

از دِه‌ات گوسفند می‌چینم!


 توی اردوی دانش‌آموزی

ماکتم٬ چون حیاتِ وحشت نیست

در بهارم شکوفه سقط شده

سیب جایش حیاط خلوت نیست!


توی تاریک زندگی‌ کردی

من پر از لامپ‌های بی مغزم

بی من از دشت‌ها سفر کردی

خواب دیدم که آن ور ِ مرزم!


می‌دوم توی خواب «آفریقا»

می‌پرم از دری که باز شده

باغ وحشی بدون تو مرده!

بازهم فصل انقراض شده


آخر داغ‌های تابستان

اوّل سوز‌های پاییزی

گلّه را دست گرگ خواهی‌ داد

 در سرم بوی سیب می‌ریزی


که بفهمم حفاظ پنجره‌ام

که درخت عقیم خانه منم

یک اتاقم٬ به نور آلوده

باغ وحشی بدون «کردگنم»



*عکس پوستر تبیغاتی «صندوق جهانی طبیعت» یا «بنیاد جهانی طبیعت»، بزرگترین اتحادیه بین‌المللی در زمینه حفاظت از محیط زیست است که برای هشدار در مورد کشتار و انقراض کرگدن طراحی شده است.

 


برچسب‌ها: جشنواره فجر, شعر, کرگدن, نقد
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:1 | لینک ثابت |

اللَّهُمَّ فُکَّ کُلَّ أَسِیرٍ

 

فیلم: 

آخرین فیلم وودی آلن (Blue.Jasmine) را دیدم. چرا این پیرمرد در تمام طول عمرش به روابط انسان‌ها پرداخته و تم مشترک اغلب کارهایش را این موضوع تشکیل می‌دهد؟ او در آدم‌ها و روابطشان چه چیزی می‌بیند که یک عمر به آن می‌پردازد؟ من از تحلیل روابط انسانی عاجزم! یعنی معتقدم معادله‌ی روابط انسانی به قدری متغیر دارد که قابل حل نیست! چرا دو نفر تا آخر عمر با هم زندگی می‌کنند؟ چرا برخی خیانت می‌کنند؟ چرا در زندگی بعضی اختلاف سلیقه عامل دوام یک رابطه و در زندگی دیگری همین عامل باعث اختلاف است؟ چرا گاهی همه چیز درست است اما دو انسان با هم کنار نمی‌ایند و گاهی همه چیز در بدترین حالت است اما می بینیم رابطه دوام می‌اورد؟ چراهای زیادی در ذهنم هست اما خوشحالم که وودی آلن هر سال به این روابط دو دویی می پردازد و من را در حل معادلات ذهنی‌ام همراهی می‌کند!

 

داستان:

من شما را به خواندن داستان «پایان رژه» اثر «رینالدو آرناس» دعوت می‌کنم. این اثر خارق‌العاده را در کتاب «داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین» و با ترجمه‌ی «عبدالله کوثری» از «نشر نی» می‌توانید پیدا کنید و لذت محض خواندن یک داستان کامل را تجربه کنید. عنصر«خلق» در هماهنگی با تم و فرم اثر٬ داستانی ماندگار ساخته٬ بخوانید و لذت ببرید!

 

شعر:

و در انتها شعر محاوره‌ای که دکلمه‌ی آن را می‌توانید از اینجا دانلود کنید و توصیه می‌کنم حتما دانلود کنید!

 

تو می‌دونی «تفنگ» یعنی چی؟

تو می‌دونی «خشاب» مغز منه؟!

می‌دونی که «گلوله» یه بغضه؟

تو می‌دونی «گلنگدن» یه زنه؟!

 

می‌دونی «تیربار» یه شعره؟

«کلاشینکف»٬ رمان روسی نیست؟!

«تانک» اسم پرنده‌اس حتما!

«آر پی جی» شرکت خصوصی نیست؟!

 

شنیدی «دشمنت» یه سمفونیه؟!

«جبهه» یه روزنامه‌ی زرده!

«صلح» یک جور قرص اعصابه!

تو دیدیش؟ «مرگ» اسم یه مَرده!

 

من فقط «تیربارو» از حفظم

من پُرم از «تفنگای» بی‌خواب

هر «گلوله» برای من گریه‌ست

عاشقم! عشق قرصای اعصاب!

 

نمی‌دونم! فقط جواب بده

یا «خشابم» رو سیر از الکل کن!

نمی‌دونی تفنگ یعنی چی!

هذیون می‌گم و تحمّل کن!

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: ترانه, دانلود, کوثری, وودی آلن
نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ ساعت 18:53 | لینک ثابت |

یک شاعرم٬ گاهی دلم تشویق می‌خواهد


«کلانتر بـــِــل (Tommy Lee Jones) : تو زندگیم همیشه منتظر بودم که خدا از یه جایی وارد زندگیم بشه، ولی اون هیچ‌وقت نیومد؛ البته سرزنشش نمی‌کنم  اگر منم جای اون بودم خودمو قاطی همچین چیزی نمی‌کردم.»

No Country For Old Men- 2007

 

 

مصاحبه‌ی ۴ یا ۵ سال پیش من با رادیوی «صدای آشنا» را در این آدرس بشنوید:

 برنامه ی آب و آیینه- این قسمت: محسن عاصی

برنامه اي از گروه هنر و ادبيات شبكه‌ی جهاني «صدای آشنا»

 

 

و غزلی نو...

  

یک باند سوراخم٬ سکوتم جیغ می‌خواهد

گاهی رگ سالم دلش تزریق می‌خواهد!

تصنیفم و پوسیده‌ام در قرن‌ها آواز

«مرغ سحر» هم «راک» یا «تلفیق» می‌خواهد!

انبار پیرم٬ لب به لب از «منزوی»٬ «نصرت»

حتّی حراج «عشق» هم تبلیغ می‌خواهد!

تنها برای تخت‌خوابم شعر می‌خوانم

من شاعرم٬ گاهی دلم تشویق می‌خواهد!

خطّی‌ترم از قصّه‌های کوچه‌ بازاری

بی‌اتّفاقم! داستان تعلیق می‌خواهد

صفرم٬ تهی٬ بی‌چیز٬ یا یک خالی ِلبریز

که زنده‌ام چون خودکشی هم تیغ می‌خواهد!

 

 

 


برچسب‌ها: غزل, پست مدرن, مصاحبه, رادیو
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ ساعت 1:30 | لینک ثابت |

دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است!

 

«امّا بعد٬ صحراها سبز شده و میوه‌ها رسیده! پس اگر مشیّت حضرت تو تعلق گیرد٬ به سوی ما بیا که لشگر بسیاری از برای یاری تو حاضرند و شب و روز در انتظار مقدم شریفت به سر می‌برند. والسلام.»

نامه‌ای از شبث بن ربعی تمیمی، حجار بن ابجر عجلی، یزید بن حارث بن یزید بن رویم شیبانی، عزرة بن قیس احمسی، عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمی به حسین بن علی

منتهی المال٬ شیخ عباس قمی٬ جلد اوّل٬ صفحه‌ی ۴۱۴

 

برای من واقعه‌ی عاشورا رخداد تاریخی مهم و قابل تآملی است٬ اما همه‌ی آنچه در سالیان عمرم از دهه‌ی محرم دیدم شکوه آیینی است که فرهنگی غریب ساخته و از شدّت پیچیدگی و گستردگی٬ برایم قابل تحلیل نیست. من عظیم‌ترین و تاثیرگذارترین تراژدی را از زبان مدّاحان شنیده‌ام و باور دارم روایت‌های عاشورا پشتوانه‌ی خوبی برای فرهنگ قصّه‌گویی ایرانیان بوده و هست. از جنبه‌های شخصی٬ من وام‌دار تمامی سال‌هایی هستم که در دامن این فرهنگ رشد کرده‌ام و حقیقتش را بخواهید هنوز هم وقتی نوحه‌ی گیلکی که با این مصرع شروع می‌شود: «تی داغ می پشته خم کونه برار جان/تی داغ می عمره کم کونه برار جان» را می‌شنوم چهارستون بدنم می‌لرزد! و این یعنی ریشه٬ یعنی آیین٬ یعنی فرهنگ٬ چیزی فراتر از اعتقاد و دین و مذهب.

 

«دیوونگی مثل نیروی جاذبه می مونه، تمام چیزی که نیاز داره یه هُل کوچیکه!»


بتمن٬ شوالیه تاریکی٬ نولان

 

موسیقی گاهی دیوانه کننده می‌شود٬ گاهی سحر‌آمیز٬ درست مثل همان شبی که در وبگردی‌هایم به آهنگی برخوردم که از «بیروت» می‌گفت و من محسور٬ بارها و بارها آن را گوش دادم تا تمامی اطرافیانم از اهنگ متنفر شدند و من باز گوش دادم و گوش دادم و هر بار به این فکر کردم که چطور می‌شود یک شهر را این طور عاشقانه ستود٬ بعد از آن برای همه از این اهنگ گفتم که اگرچه کاوری از اهنگ اسپانیایی و معروف اما در حس بی‌مانند است٬ اما هیچ کس مثل من دیوانه‌ی این اهنگ نشد و بهترینشان سری تکان دادند و این نهایت واکنششان بود! چند بار راه‌های سفر به بیروت را جستجو کرده باشم خوب است؟ چند بار پول‌هایم را٬ حقوقم را بالا و پایین کرده باشم تا به شب‌های این شهر رویایی برسم خوب است؟ اگر چه نتیجه‌ای نداشت اما در هزار و چندمین بار گوش دادن تصمیم گرفتم که شما هم بشنوید شاید یک نفر پیدا بشود و دیوانگی‌ام را بفهمد:

 

لبیروت - با صدای فیروز

 

 

و در نهایت و مثل همیشه شعری جدید٬ تنها با ذکر این نکته که «دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است!»

 

می‌سوزم و دودم میان آب زندانی‌ست

می‌سوزم و مرهم شبیه چای و قلیانی‌ست↓

که سهم غصّه از تو و خالی ِ جیبم بود

که زن شبیه سرفه‌ای بعد از «دو سیبم» بود

که هر شبم را دود می‌کردم به تنهایی

حل می‌شدم مثل نباتی داخل چایی

که رد شیرینت نمانده در دهانی تلخ

که آشپزخانه پُر است از استکانی تلخ

که ظرف‌ها و سوسک‌ها با عشق درگیرند

که دستکش‌ها هم به یادت رعشه می‌گیرند

این فرش‌های سوخته از درد می‌گویند

پُک‌های بی‌جان از زغالی سرد می‌گویند

می‌سوزمت٬ این کِتری‌ام را داغ خواهد کرد

که بغض‌ها قلیان‌مان را چاق خواهد کرد

در ریّه‌هایم از خیالت گفتگویی هست

باغ دو سیبت سوخته! هر چند بویی هست

از خانه بیرون بردمت٬ این شهر آلوده‌ست

حالا «دو سیبت» مثل «دین»٬ افیون یک توده‌ست!

در چای‌خانه‌ها ببین٬ ذکر مُدامی تو

تاریخ خواندم٬ دیده‌ام٬ فعل حرامی تو

که قرن‌ها با بوسه‌ات تردید می‌سازی

ترسیده بود از بوسه‌ات «میرزای شیرازی»!

یک روز باید بشکند این بغض یا هذیان

ممنوع باشد توی شهرت عرضه‌ی قلیان!

یک روز باید ترک کردت٬ غصه‌ات را برد

در چای‌خانه‌ها فقط چای و نباتی خورد

یک روز باید فکر این خالی ِ جیبم بود

فهمید در جا میوه‌ها٬ جای دو سیبم بود!

چیزی عوض شد در من و این‌ خانه‌ی مرموز

یک روز رفتی آخر و... امّا فقط یک روز!

می‌سوزم و دودم میان خانه زندانی‌ست

می‌سوزم و مرهم شبیه چای لیوانی‌ست!

که عشق سهم ریّه‌های مُرده‌ی من بود

و زن شبیه سرفه‌های بعد «بهمن» بود

 

 

محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: دخانیات, شعر, غزل پست مدرن, قلیان
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۲ ساعت 0:41 | لینک ثابت |

Patrick Hoelck


ناتاشا: «خیلی وضع پیچیده‏ایه دخترعمو سونیا. من عاشق الکسی‏ام. اون عاشق آلیشیاست. آلیشیا با لِو عشق‏بازی می‏کنه. لِو عاشق تاتیاناست. تاتیانا عاشق سیمکینه. سیمکین عاشق منه. منم عاشق سیمکینم اما نه شبیه عشقی که به الکسی دارم. الکسی عاشق تاتیاناست اما مثل یه خواهر. خواهر تاتیانا عاشق تریگورینه اما مثل یه برادر. برادر تریگورین با خواهر من عشق‏بازی می‏کنه. که رابطه‏شون‏ جسمیه، عاطفی نیست...»

سونیا: «ناتاشا، داره یکم دیر میشه.»
ناتاشا:«شریک میشکین و میشکین با شریک تاسکوف می‏خوابه و تاسکوف...»
سونیا: «ناتاشا... عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن. اگه کسی نمی‏خواد رنج بکشه نباید عاشق بشه. اما بعدش از عاشق نبودن رنج می‏کشه. بنابراین، عشق ورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ عشق نورزیدن یعنی رنج کشیدن؛ رنج کشیدن یعنی رنج کشیدن؛ شاد بودن یعنی عشق ورزیدن. پس شاد بودن یعنی رنج کشیدن، اما رنج کشیدن باعث میشه آدم شاد نباشه. بنابراین، برای اینکه یک نفر شاد نباشه باید عشق بورزه یا عشق بورزه که شاد نباشه یا از شادی زیاد رنج بکشه.... امیدوارم بیخیال بحث بشی!»

 

Love and Death -  1975-Woody Allen

 

خیلی وضع پیچیده‏ای است مخاطب عزیز! نمی‌شود دل کند٬ نمی شود دل بست٬ نمی‌شود کتاب چاپ کرد٬ نمی‌شود کتاب چاپ نکرد٬ نمی‌شود فیلم دید و از طرفی هم نمی‌شود فیلم ندید! و از این دست موقعیت‌های پیچیده. اما گزینه‌ای که همیشه برای من روی میز است٬ میل و علاقه‌ی شخصی‌‌ است. این که در این لحظه دوست داری کاری را انجام دهی٬ بهترین و شاید تنها معیار برای انتخاب کردن بین تمامی گزینه‌های ممکن است. با این روش سال‌ها بعد وقتی به عقب نگاه می‌کنی٬ پشیمان نیستی٬ می گویی دلم خواست پس انجام دادم و یا دلم نخواست و انجام ندادم!

من وقتی به تمام این هفت و یا هشت سال وبلاگ نویسی‌ام که نگاه می کنم تنها با همین استدلال خودم را توجیه می کنم که چطور به یک دهه وبلاگ نویسی نزدیک شده‌ام٬ بله! دلم خواست و تنها به همین دلیل نزدیک به یک دهه وبلاگ نوشتم!

 

 

 کنستانتین: «حق با توئه. ما با توانایی انجام کارای وحشتناکی بدنیا میایم. اما بعداً بعضی وقتا بعضی چیزا پیش میاد و سر بزنگاه به ما هشدار میده.»

آنجلا دادسون: «خب واقعاً آموزنده بود، اما... من به شیطان اعتقاد ندارم.»
کنستانتین: «باید داشته باشی. اون به تو اعتقاد داره.»

[Constantine – Francis Lawrence]


 

آقای Patrick Holck 

احتمالا شما نمی‌دانید که من مدت‌هاست مجموعه‌ی ۱۷۵ عکسی که از هنرمندان هالیوود گرفته‌اید را هر روز نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که این پرتره‌ها چقدر خوب هستند و به «رهام»‌ فکر می‌کنم که الان آن طرف دنیاست و خبر ندارد که دیدن مجموعه عکسی که آخر هم نفهمیدم از کجا گیر آورده بود و به دست من رسانده بود٬ جزء برنامه‌ی روزانه‌ی زندگی‌ام شده استدر حقیقت اگر بخواهم خاطرات روزانه‌ام را بنویسم باید در اواسط یک روز معمولی‌اش بخوانید که: «این عکس لعنتی را نمی‌شود نگاه کرد٬ حقش نبود که ساموئل ال جکسون را با این کلاه و با لبخند کجش در بک گراندی خالی ثبت کند» و چیزهایی شبیه این.

 

آقای Patrick ما در اینجا یک خواننده‌ای داریم که لابه‌لای یکی از کارهایش‌ می‌گوید «یه روز خوب می‌یاد که...» و من همیشه آن روز خوب را با یک دوربین Nikon D5200 که خودتان بهتر می‌دانید اصلا دوربین فوق العاده‌ای هم نیست٬ تصور می‌کنم که با یک لنز تله و یک لنز پرتره‌ و ادوات نور پردازی از راه می‌رسد و دیگر لازم نیست که من هر ماه نیت کنم که کمی از حقوقم را پس‌انداز کنم تا شاید در حدود ۱۰ یا ۱۲ سال دیگر بتوانم این مجموعه را بخرم.!
مخلص کلام اینکه گلایه‌ی نیست٬ جانتان سلامت باشد و باز هم از این پرتره‌های خوب بگیرید اما در انتخاب بک گراند مناسب کمی‌ بیشتر دقت کنید!

 

دوستدار شما 

محسن عاصی




و این بار یک شعر محاوره...


حالم خوش نیست٬ مغزم یه زمینه داغه که سینه اش پر از مینه

جهان فانتزی باز از «بورونکا» پر شده٬ رویاش «چوبینه»

دوباره دفتر شعرم شکسته٬ تکّه‌هاشو سوسک‌ها خوردن!

که هر شب فاضلاب شهر خوشحاله که خواب شعر می‌بینه

صدام زیر پل خواجو نشسته٬ باز داره تصنیف می‌خونه

سکوتم رفته سمت شرق٬ رای ممتنع تو مجلس چینه

همیشه شب به دریا می‌زنه تختم٬ بدزده خواب دریا رو

نمی‌تونه! آخه این دزد دریایی به جاشوهاش بدبینه

چرا امید من رخت عزا می‌پوشه و کِل می‌کشه هر بار؟!

چرا بختم تو جشنش بندری می‌رقصه و انگار غمگینه؟!

کسی خورشیدمو می‌گیره از مغرب٬ بازم تو شرق می‌سازه

ولی من خوب می‌دونم دلم درگیره تخریبه٬ که شب دیوار برلینه

حالم خوش نیست٬ دنیا گیجه٬ مغزم زیر بمباران هذیونه

تمومش کن٬ باید تسلیم شی آقای شاعر٬ قسمتت اینه!


 

 




برچسب‌ها: شعر محاوره, ترانه, غزل پست مدرن, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:18 | لینک ثابت |

سگ گرفتگی


تو یه جعبه برگشتی و من یه عمر

تو رویام، هی پشت در دیدمت

واسه شهر اسم ِ اتوبان شدی

کجایی؟ که صد بار پرسیدمت

 

که خونه بدون تو یعنی سکوت

یه لشگر بدون تو یعنی شکست

چطوری گلوله به قلبت رسید؟

چی شد بی کسی توی چشمام نشست؟

 

باید یک شبم سهم من می شدی

چقد گشتم حتی پلاکت نبود

تو از چی دفاع کردی که گم شدی؟

مگه خونمون جزء خاکت نبود؟

 

حالا قاب عکسی که من سالها

باید کنج دیوار پاکش کنم

تو یه جعبه آوردنت آخرش

چطور می‌شه دنیامو خاکش کنم؟

 

بگو اومدی تا دوباره بری

تو لب‌های خاموشتو پس بگیر

چطور استخوناتو باور کنم؟

از این خاک آغوشتو پس بگیر

 

باید یک شبم سهم من می شدی

چقد گشتم حتی پلاکت نبود

تو از چی دفاع کردی که گم شدی؟

مگه خونمون جزء خاکت نبود؟



- چند سالته؟

- اونقدری سن دارم که ازدواجم شکست خورده و بابتش توی بیمارستان روانی‌ها هم بستری نشدم.

 - بفرما یه آشغال دیگه! از این جا گم شو برو آشغال!

- نه اشتباه نکنید من متاهلم!

-عالی شد! یه آشغال متاهل!

«دفترچه مثبت اندیشی»/دیوید او راسل

 

این ماه هم بدون نقد و یادداشت اینجا را به روز می‌کنم. این سستی من را به ترانه و شعر جدیدم ببخشید اما برای ماه بعد قول یک یادداشت مفصل را می‌دهم که از ماه قبل دارم بر رویش کار می‌کنم پس تا آن روز شعر جدیدم را بخوانید و پیش از آن دکلمه‌ی آن را از اینجا دانلود کنید و لطفا حتما دانلود کنید!



«سگ گرفتگی»

 

البته «سگ گرفتگی» یعنی

شاعری که همیشه درگیر است

عاشقانه؟ نه! عاشقانه کجاست؟

شعرهایت همیشه دلگیر است

 

البته «سگ گرفتگی» یعنی

سگ گرفتن برای تنهایی

خانه را از رفیق پر کردن

پارس کردن به بغض هرجایی

 

البته «سگ گرفتگی» گاهی

یک سگِ دل‌گرفته از دنیاست

زخم‌های عمیق لیسیدن

فکر کردن به سنگ‌های شماست

 

البته «سگ گرفتگی» شاید

سگ ندارد ولی گرفته فقط

از جهان چشم‌های غمگین را

از دلم تکّه‌هایی از طاقت

 

«سگ گرفتن» به درد عشق نخورد

جای عهد شکسته را نگرفت

سمت دردت دوباره پارس نکرد

پاچه‌ی بغض خسته را نگرفت

 

تا که این «سگ گرفتگی» آخر

شاعری را دچار «فلسفه» کرد

شعرها را «زبان‌شناسی» خورد

گریه‌ها را میان خود خفه کرد

 

تا به دنیا بیاید از غصه

واژه‌ای که بدون معنا نیست

واژه‌ای که به حال ما می‌خورد

مثل این«سگ گرفتگی»‌ها نیست!


محسن عاصی 

 


برچسب‌ها: غزل پست مدرن, دکلمه, ترانه, شهید
نوشته شده توسط محسن عاصی در جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:48 | لینک ثابت |

کشاورزهای پوسیده

 

یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا، که امشو
خدا خدای شمایه، خدا خدای مو نیست

« ملک الشعرای بهار»

 

 

 

و در ۲۵ام این ماه هم شعری جدید ...

 

 

به درو فکر کن، به یک کمباین

به تب بذرهای پاشیده

در سرت خوشه‌های سقط شده

در دلت داس‌های غم دیده

به ملخ در شبی زمستانی

به زمین بعد عصر بارانی

داس و این دست‌های سیمانی

به کشاورزهای پوسیده

 

تب خورشید سرخ، در خرداد

سبزی لشگر شمالی‌ها

روزها، هفته‌های تشنه و داغ

کربلا در میان شالی‌ها

تبل و زنجیر با صدای سنج

بغض های شکسته، گوشه‌ی دنج

و لب خشک ساقه های برنج

کشته شد در همین حوالی‌ها

 

کدخدا ماتِ دسته‌های ملخ

روستا غرق ماتم و هذیان

چاه در خاک خودکشی کرده

تن انبار پیر هم بی‌جان

مزرعه کشته شد، تو غرق تبی

کرم شب‌تاب مُرد و نیمه شبی

یک جهان مرده است و تو عقبی

«سبز»، پوسیده گوشه‌ی زندان

 

که اگر بادها دوباره وزید

  که اگر بذر، خشک و بی‌جان نیست

که اگر داس از خیال پر است   

حس امید هست و پنهان نیست

داغ خورشید یا توهم ابر

مانده در این جنازه‌ی بی قبر

که فقط صبر و صبر، تنها صبر

باز فهمیده است...

«باران» نیست!

 

 

محسن عاصی

 

 

 


برچسب‌ها: غزل پست مدرن, شعر, عکس, محسن عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:44 | لینک ثابت |

تو هر جمعی من و بغضت نشستیم

 

«… فَبَشِّرْ عِبَادِ ﴿۱۷﴾ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ﴿۱۸﴾»

بنابراین بندگان مرا بشارت ده، کسانی که سخنان را می‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می‏کنند، آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.

 آیه ی 17 و 18 سوره ی زمر


من به شما فکر می‌کنم و برای شما نگرانم اما برای خودم بیشتر! گوش بدهید و گوش بدهید و در نهایت یک تصمیم بگیرید، اراده‌ی معطوف به جمع نباشید! به یک نتیجه برسید و بعد از آن پای نتایجش هم بایستید، تنها خواهش من این است، خودتان تصمیم بگیرید!

من در روز انتخابات در ایران نیستم اما در سفارتخانه‌‌ی ایران در کشور مقصدم رای خواهم داد، این یک تصمیم شخصی است. در اولین روزی که در تحلیل شرایط به این نتیجه رسیدم حتی یک موافق در میان دوستانم نبود، امّا امروز بسیاری از کسانی که من را نفی می کردند با من هم عقیده‌اند، من توصیه‌ای برای شما ندارم اما نگرانم و تنها راه پیش رو را رای دادن می‌دانم و در آینده نیز از رایم دفاع خواهم کرد.

 

 

مراقب باشید چیزهایی که دوست دارید را بدست آورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داشته باشید.

«جرج برنارد شاو»

 

نمایشنامه‌ی «کسب و کار خانم وارن». اثر جرج برنارد شاو. ترجمه‌ی بزرگ علوی. تهران: انتشارات اندیشه. چاپ دوم: 1340. 115 صفحه. 50 ریال!

 

«کسب و کار خانم وارن» تنها یک نمایشنامه نیست، بلکه مانیفست اخلاقی برنارد شاو، خطاب به جامعه‌ی اواخر قرن نوزدهم انگلستان و اروپا است. سر آغاز پرسش‌ها و شک ها و شاید مقدمه‌ی بر نسبیّت اخلاق در دهه‌های بعدی.

 نمایشنامه در چهار پرده و با حضور شش شخصیت، شرح زندگی خانم «وارن» و قضاوت‌های اخلاق گرایانه‌ی جامعه‌ی پیرامون اوست که در بحث و کنکاش با دخترش«ویوی» ، دیگر شخصیت اصلی نمایشنامه شکل می‌گیرد.

روایت نمایشنامه شبیه تمامی آثار معاصر خود خطَی و خالی از هر گونه پیچیدگی‌های فرمی است. در حقیقت نمایشنامه عاری از هر گونه نگاه فرمی به روایت و اجراست و برنارد شاو با نگاهی محتوی محور، به نگارش اثر پرداخته است. چهار پرده‌ی نمایشنامه نیز همانند بسیاری از آثار هم عصر خود، در یک پرده‌ی ابتدایی به معرفی شخصیت‌ها پرداخته و در دو پرده گره افکنی کرده و در پرده‌ی نهایی با گره گشایی و نتیجه‌گیری، نمایشنامه را به پایان می برد.

در تحلیل اثر باید شرایط جامعه‌ی پیرامونی نویسنده، و جامعه‌ی محافظه‌کار و اخلاق مدار بریتانیای اواخر قرن نوزدهم را در نظر گرفت تا بهتر بتوان انگیزه‌های شک برانگیز و پرسشگرانه‌ی برنارد شاو را در برخورد با اخلاق دریافت. نویسنده در انتخاب عنوان اثر، آگاهانه نوعی محافظه‌کاری متاثر از  جامعه‌ی پیرامونی خود را به نمایش گذاشته و کسب و کار شخصیت اصلی داستان را بنیان روایت و گره نمایشنامه‌ی خود قرار داده است. «خانم وارن» و دخترش «ویوی» هر یک در ابتدای نمایشنامه و با شیوه ی ورود خود به صحنه، زمینه ی مناسبی برای دریافت مخاطب از شخصیت خود را ایجاد می کنند، «ویوی» با نوع لباس و بی تفاوتی‌اش در قبال مرد ناشناسی که نمایشنامه با پرسش او آغاز می شود، شخصیتی مستقل را در ذهن تداعی کرده و مادرش با حضور شوخ طبعانه و پر معاشرتش و در همراهی با دو مرد که هر دو از دوستانش هستند، زنی با جذابیتی خارج از چهارچوب های معمول را در ذهن مخاطب می سازد و همه‌ی اینها زمینه‌ای است تا در سه پرده، شغل مادر، که صاحب مجموعه‌ای از فاحشه خانه‌هاست برای دخترش فاش شده و تقابل های درونی اثر را شکل دهد.

کل اثر برخورد چهار شخصیت فرعی داستان با این مادر و دختر بوده و هر یک در برخورد و قضاوت با شخصیت خانم «وارن» و دختر، بحرانی اخلاقی را در اثر شکل می دهند. در واقع کنش داستان در مواجهه با توجیح مادر در قبال شغلش که بیست و پنج سال از دخترش پنهان بوده، دیدگاه بی‌تفاوت، تحسین برانگیز و تحقیر‌کننده‌ی اطرافیان و در نهایت بحران دختر در انتخاب شیوه‌ی برخورد با این مساله شکل می‌گیرد.

گفتگوهای ما بین شخصیت‌های نمایشنامه، هر کدام از یک زاویه‌ی متفاوت به یک امر اخلاقی پرداخته و چهار شخصیت مرد داستان، که یکی شریک «خانم وارن»، یکی دوستی هنرمند، یکی معشوقه و مشتری سابق و کشیش فعلی و آخری هم عاشق دختر او هستند، همگی از جایگاه اجتماعی خود به نقد گذشته ی خانم «وارن» می پردازند و نمایشنامه در پرده‌ی چهارم با تصمیم و قضاوت دختر به پایان می‌رسد.

فلسفه‌ی زندگی در تمامی اثر دچار بحث و چالش است و نویسنده در تمامی دیالوگ‌ها و با هر یک از شخصیت‌ها، نگاهی متفاوت به زندگی دارد.

از طرف دیگر برنارد شاو علاوه بر اخلاق، بر تمایزهای طبقاتی نیز تاکید کرده و «خانم وارن» را به عنوان نمادی از اراده‌ی تغییر در طبقه‌ی اجتماعی مطرح می کند که در این راه، شیوه‌ی شرافتمنده را در چارچوب ارزش‌های جامعه‌ی خود پیش نگرفته و پس از تغییر طبقه‌ی خود، ماهیت خود را نیز تغییر داده و اگر در ابتدای راه با انگیزه‌ای تغییر شرایط، اخلاق را نادیده گرفته اما بعد از رسیدن به هدف، بی‌اخلاقی را وسیله ی حفظ جایگاه خود قرار داده است. در حقیقت برنارد شاو «خانم وارن» را به شیوه‌ی سایر اعضای طبقه‌ی اشراف در این وضعیت تصویر می کند و همانگونه که در جای جای نمایشنامه اشاره می‌کند فساد را رمز حفظ طبقه‌ی مرفه می داند و این نوک پیکان نقد او نسبت به طبقه‌ای است که خود نیز از آن طبقه است، اگرچه همانند شخصیت اصلی داستانش از ابتدا در این جایگاه نبوده است. در حقیقت نویسنده به واسطه‌ی تجربه ی شخصی خود، نگاه و نقد منفی خود را در متن اثر جاری کرده است.

 شخصیت‌های فرعی اثر از دیدگاه تاثیرگذاری بر روایت و کارکرد گرایی بسیار قابل نقد هستند. شخصیت «پرد»  که یک هنرمند و دوست دیرینه‌ی «خانم وارن» است تنها شخصیت مثبت نمایشنامه بوده که جایگاه خود را تنها به واسطه‌ی وارد نشدن به عرصه‌ی قضاوت و نقد «خانم وارن» بدست می‌آورد. در حقیقت نویسنده، هنرمند را نمادگرایانه یک راوی معرفی می‌کند که مقبولیت خود را از روایت صرف به دست آورده است و هیچگاه به نفی و یا تایید دست نمی‌زند.

«فرانک» دوست و عاشق دختر «خانم وارن» نماینده‌ی طبقه‌ی فرودست اما زیاده خواه جامعه است، شخصی که حرکتش در جهت تغییر وضعیت خود را تنها به واسطه‌ی نزدیک کردن خود به انسان‌های مرفه می بیند و به کار و تلاش اعتقادی نداشته و در راه تغییر طبقه‌ی اجتماعی خود از هر ابزاری نظیر عشق نیز بهره می‌برد.

«کرافتس» شریک و همکار«خانم وارن» در اداره ی فاحشه خانه است و طبقه‌ی سودجو و بی اخلاقی را نمایندگی می کند که پول برایشان همه چیز است و نویسنده در خلال دیالوگ‌های بین «ویوی» و «کرافتس» که پیرامون درخواست ازدواج «کرافتس» شکل می گیرید با محوریت قرار دادن عشق و نشان دادن تمایل خرید آن با وعده‌های مالی، این مطلب را بی پرده بیان می‌کند.

«جناب سموئیل» معشوق و مشتری قدیمی «خانم وارن» و کشیشی امروزی که در اثر شاو نماد گروهی از مردم بی عرضه و فاقد صلاحیت تغییر است که دست آویز انسان‌های باهوش‌تر قرار می‌گیرند و گاهی توسط یک فاحشه‌ و با تهدید زندگی خود را می‌بازند و گاهی ابزار دست مذهب و کلیسا می‌شوند.

نکته‌ی مشترک همه‌ی شخصیت‌های این نمایشنامه عشق است. چیزی که انسان‌ها در مواجهه با آن و به واسطه‌ی جهان بینی و هدف‌شان در زندگی به گونه ‌ای با آن برخورد می کنند، «خانم وارن» آن را ابزار بدست آوردن پول قرار داده، «پرد» به آن معتقد است و دنیا را برای یافتنش جستجو می کند، «جناب سموئیل» زندگی اش را برای آن می‌بازد، « فرانک» آن را دست آویز تغییر وضعیت خود قرار می دهد، «کرافتس» تلاش می کند که آن را با پول به دست آورد و در نهایت «ویوی» برای به دست آوردن هدفش از آن دوری می‌کند.

نمایشنامه‌ی برنارد شاو از این دیدگاه بسیار نزدیک به دیگر نمایشنامه نویس مطرح سرزمین خود یعنی «شکسپیر» است و اگر عصیان اخلاقی درون اثر را نادیده بگیریم به نوعی میراث دار همان شیوه‌ی نگارش است.

پرده‌ی پایانی اثر نقطه‌ی جمع‌بندی و به نتیجه رسیدن تمام شک‌ها و پرسش‌های سه پرده‌ی قبلی به نظر می‌رسد. جایی که مخاطب انتظار دارد «ویوی» با انتخاب خود بحران اخلاقی اثر را حل کند. «ویوی» در برخورد با مادر و انتخاب مسیر نهایی زندگی‌اش، گذشته‌‌ی  مادرش را تایید کرده و حال او را زیر سوال می‌برد تا اثر یکی از بزرگترین نمایشنامه نویسان انگلیسی را عرصه‌ی تاخت و تاز بر طبقه‌ی مرفه آن روز انگلستان و اروپا قرار داده و طبقه‌ی فقیر و پایین دستی را حتی اگر برای تغییر اخلاق را زیر پا گذاشته باشند، تبرئه کند. در حقیقت برنارد شاو آنجایی که از زبان «خانم وارن» عاقبت زنان فرودست جامعه را مردن در کارخانه در اثر مسمویت با سرب و یا زندگی همیشگی در بدبختی می داند، طبقه‌ای که خود او از آنجا برخواسته را قربانی طبقات بالاتر معرفی کرده و اگرچه با تصمیم «ویوی» مسیر جدیدی را نشان می‌دهد که راهش از طبقه‌ی مرفه و طبقه‌ی فرودست جامعه جداست اما به طبقات پایین دست تعلق خاطر بیشتری دارد.

تایید گذشته‌ی تیره‌ی «خانم وارن» توسط دخترش همانجایی است که نویسنده با تایید یک عمل مضموم اجتماعی حرف متفاوتی نسبت به هنجارهای پذیرفته شده ی جامعه می زند و با این نگاه، توجیح  وسیله توسط هدف را مطرح می‌کند. در حقیقت نگاه مولف نگاه چگونگی و چرایی بر یک رفتار غلط است و نگاهی محتوایی به آن ندارد و به دلیل زمینه‌های اجتماعی آن و از زبان «ویوی» گذشته را معلول شرایط دانسته و خطای مادر را نه تنها قابل گذشت، بلکه آن را به واسطه‌ی تلاش و مبارزه در راه بدست آوردن جایگایی بهتر قابل تقدیر می داند.

از سوی دیگر مسیر جدید «ویوی» نوید دهنده‌ی طبقه‌‌ی جدید اجتماعی است که در آن راهی بین بدبختی محض و خوشبختی مطلق وجود دارد و انگیزه‌ی بالاتر رفتن و پایین تر نیامدن، به طور همزمان در آن دیده می‌شود و این طبقه همان طبقه‌ی متوسط جامعه‌ی اروپاست که در ابتدای قرن بیستم متولد شد و با صنعتی تر شدن جوامع گسترش یافت.

برنارد شاو در سال 1893، با نگارش نمایشنامه‌ی «کسب و کار خانم وارن» پا را از یک نمایشنامه نویس فراتر گذاشته و در مقام یک جامعه شناس، ویژگی طبقاتی جامعه‌ی خود را تحلیل کرده و نقدی اخلاقی بر رویکرد طبقاتی دوران خود نوشته و در انتها آینده‌ای متفاوت و الگوی جمعیتی جدیدی را پیش بینی می‌کند که در آن نزاع همیشگی طبقه‌ی مرفه و فقیر، طبقه ای جدید را ایجاد می کند که بسیار قابل احترام تر است.

 

و در این پست ترانه‌ای جدید که به زودی با صدای «یاسان سوادکوهی» خواهید شنید:


 

صدای پاتو آروم گوش می دم

داری می ری ولی یادت نمی ره

تو هر جمعی من و بغضت نشستیم

توی تنهاییام پای تو گیره

 

می تونم دل بدم اما نمونی

می دونی؟ درد عالم گیر می شه

نگاهی که به در می مونه یک عمر

دیگه با غصه کم کم پیر می شه

 

چرا دردامو با چشمات نبردی؟

چرا دنیام یه عطر زنونه است؟

تو با سردردها هم دست بودی

که عشقت گوشه ی دیوونه خونه است

 

باید آغوشمو جدی بگیری

باید دستاتو محکم تر بگیرم

باید از بوسه ها کم کم نترسم

باید عاشق بمونم تا نمیرم

 

صدای پاتو آروم گوش می دم

تو مشتم بودی و از دست می ری

تو هر جمعی من و بغضت نشستیم

باید این مردو جدی تر بگیری

 

 چرا دردامو با چشمات نبردی؟

چرا دنیام یه عطر زنونه است؟

تو با سردردها هم دست بودی

که عشقت گوشه ی دیوونه خونه است

 

 

 

 

محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: ترانه, جرج برنارد شاو, نقد, عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:37 | لینک ثابت |

هسته های آلو

 

«به صلح اندیشیدن یعنی فکر کردن به کودکان»

میخائیل گورباچف در نامه ای به آسترید لیندگرن

 

«دزد جادوگر» اولین کتاب از مجموعه ای سه جلدی و جذاب، برای مخاطب نوجوان با ترجمه ی «مهسا عاصی» در نمایشگاه کتاب امسال، توسط نشر «تندیس» عرضه شد.
تبریک صمیمانه به مهسا و به امید انتشار جلدهای بعدی این مجموعه ی زیبا

 



خلاصه ای از کتاب:

در شهری که منبع جادویش رو به کاهش گذاشته، پای پسرکی به دنیا و زندگی پرماجرای جادوگران باز می‌شود. «کان» همان روزی که جیب «نِوری» را زد و سنگ جادوی جادوگر را لمس کرد، باید می‌مرد؛ سنگی که از آن برای متمرکز کردن جادو و اجرای طلسم‌ها استفاده می‌شود. ولی به دلیل نامعلومی زنده ماند. این موضوع توجه «نِوری» را جلب می‌کند و او «کان» را به عنوان دستیار خودش برمی‌گزیند، به این شرط که پسرک برای خودش سنگ جادو پیدا کند. ولی «کان» بین درس‌های جادوگری و کمک به «نِوری» برای پیدا کردن جواب این سؤال که چه کسی یا چه چیزی جادوی شهر را می‌دزدد، زمان کمی برای جست‌و‌جوی سنگش دارد.

 

و شعر که همه چیز است و همه چیز خواهد بود:

 

فقط نترس در این خواب خسته لولو را

تفم کن از دهنت،‌ هسته های آلو را

دوباره قهرم کن یا دوباره راضی کن

مرا بزرگ شو در خانه، خاله بازی کن

بپیچ وسوسه را لای نرمی ِ پوشک

بمیر در وسط قایم ِ من از موشک

بخند در وسط صف، به شیرخشک و نفت

برو به کشوری از دست هایمان می رفت

بگیر در غم آژیرها پناهت را

گمم کن از لای هر جنازه راهت را

نباش در همه ی روزهای بعد از این

نباش در خبر بد، پدر، دو پا، یک مین

نباش در روز قطعنامه، جام زهر

نباش شاهد سازندگی درد و شهر

نباش در جشن و بغض سیّد ِ خندان

نباش در این خردادهای در زندان

نباش در سال ِ ... [یک سکوت اجباری]

فقط نباش، همین، یک «نباش» تکراری

مرا نترس در این خواب خسته لولو را

تفم کن از همه چی، هسته های آلو را

بخواب در همه ی روزهای تلخ زمین

مرا بزرگ نشو، با خودت بمیر، همین

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, محسن عاصی, غزل پست مدرن, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:38 | لینک ثابت |

چند احتمال در یک رابطه‌ی عشقی

«چند احتمال در یک رابطه‌ی عشقی»

 

«رفتن»

 

ماشین بی‌انگیزه‌ای در کوچه‌ی بن‌بست

سطل زباله لب به لب از موش‌های مست

یک تیر برق گم شده در اوج تاریکی

در یک شبِ پوسیده در ظرفی پلاستیکی

زیر زمستان مردن هر خانه‌ای از درد

در فاضلابی یخ زده، در دست‌هایی سرد

با لمس رفتن‌هات از یک جای پا در برف

حتی بدون یک خداحافظ، بدون حرف

«نبودن»

 

تنهایی جا‌مانده در هر روز و در هر سال

دیروز پوسیده پر از آینده‌های کال

تنهایی جا‌مانده‌ات در خالی ِآغوش

سطح خیابان‌ها پر است از فضله‌های موش

شب‌ها سیاه و روزها لبریز خاموشی

مثل لباسی که به وقت مرگ می‌پوشی

ماشین مرده، مرد مرده، جاده‌ای مرده

حس سفر را هم نبودن‌هایتان برده

که نیستی، آغوش من از بی‌کسی خسته‌ست

و نیستی، دنیا میان خانه یخ بسته‌ست

«برگشتن»

 

یک گربه‌ی سرگرم با ظرفی پلاستیکی

دنیای خواب آلود می‌فهمد که نزدیکی

بو می‌کشد خانه تو را از جاده‌های دور

از رفتگر پر می‌شود این کوچه های کور

ماشین پیری ‌می‌کشد من را به استقبال

دیروز و فردا گم شده در لحظه‌های حال

لمس نسیمی گرم، بعد از قرن‌ها سردی

ای کاش این بوی تو باشد، کاش برگردی

«برنگشتن»

 

یک تیر برق خم شده از غصه و کابوس

ماشین مرده، لانه‌ی یک مشت موش لوس!

یک کوچه‌ی تنها و یک خواب زمستانی

یک خانه از چشم انتظاری رو به ویرانی

هر روز شب، هر سال شب، یک عمر تنها شب

تصویر برگشت تو در کابوس‌ها، در تب

‌ گیر زمستانم... و باقی باز پر حرفی‌ست

گیر زمستانم... و دنیا تا ابد برفی‌ست

 

 

محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: غزل پست مدرن, شعر, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ ساعت 1:4 | لینک ثابت |

قدّاره و انتلکتوئالیته!

 

کُلت از کمر افتاده و قتل از دهان انگار

در من جنایت می‌کند این روزها سیگار

قدّاره‌بندی خانه را حمام خون کرده

دارالمجانینی مرا سهم جنون کرده

از من بریده آروزها، عشق‌ها، موها

از خود کٌشیدن ها مرا کشتند چاقوها

شک ریخته از فکرها در فلسفه‌هایم

هر شب مگس افتاده در تنهایی و چایم

غصه مرا بالا کشیده، عُق زده در درد

از گریه‌ها افتاده‌ام در پای هر نامرد

سگ دو زدم شب را که از روزم سگی‌تر بود

خوابانده‌ام در زیر گوشم که چرا کر بود؟!

موی تراشیده مرا زندانی غم کرد

من ایستادم، ایستادن ها مرا خم کرد

از عشق گفتم، کُلت امّا حرفش از خون بود

نارو زدن در مکتب قدّاره قانون بود

خاکسترم کردند از لب‌های هر جایی

پُک می‌زدند و له شدم در زیر دمپایی

دیوانه را از جمع دیوانه جدا کردند

که به تن یک تخت بستند و رها کردند

تنهایی‌ام می سوزد از سیگار و قدّاره

زوزه کشیدم غصه را از سینه‌ای پاره

جان کندم از شک‌ها و جان دادم به خاموشی

از خودکُشیدن‌ها مرا کشته فراموشی

از یک تن ِ مرده به تخت مرده‌ای بسته

خون می‌چکد بر سینه‌های خانه‌ای خسته

له بود امّا دود می‌کرد از خوشی انگار

آخر جنایت کرد این ته مانده‌ی سیگار

 

روز روشن

 

نقد فیلم

به بهانه ی اکران نوروزی فیلم
«روز روشن»
کارگردان: حسین شهابی

فیلم نامه نویس و کارگردان وقتی به سراغ ایده هایی تکراری می روند احتمالا حرف جدید و یا روایت نویی را در ذهن می پرورانند و این تنها نکته ی هیجان انگیزی بود که من را به دیدن روز روشن راغب می کرد. قصه ی تلاش زنی برای رهایی یک مرد از زندان و یا اعدام ایده ای است که از بیضایی و قادری تا جیرانی طی سال های گذشته تجربه اش کرده اند و نمونه های موفق و ناموفق متعددی را به سینمای ایران عرضه کرده اند و تنها تفاوت این آثار که از آن ها فیلمی موفق و یا ضعیف ساخته قدرت پرداخت قصه در هر یک از این آثار است. همان جایی که روزروشن علارغم شایستگی هایش دچار ضعف هایی شده که فیلم را از موفقیت دور نگه داشته است. عناصر ابتدایی فیلم نامه نویسی نظیر گره افکنی و پرداخت و گره گشایی به ترتیبی که در کتاب های تئوری ذکر شده رعایت شده اند اما شتاب فیلم در گره افکنی و رسیدن به متن ماجرا در 5 دقیقه ی ابتدایی فیلم، مولف را ناچار کرده تا داستان را به جای نمایش دادن، از زبان شخصیت ها تعریف کند و این تعجیل موقعیت باورناپذیری را ایجاد کرده که در آن زن جوانی به محض این که در یک تاکسی می نشیند، کل ماجرا را( که در واقع نقطه ی گره افکنی داستان است) برای راننده ای که او را نمی شناسد تعریف می کند و راننده بدون هیچ مقدمه ای و بلافاصله درگیر حل مشکل می شود!
فیلم از جنس فیلم های به اصطلاح خیابانی است که نود درصد اثر در لوکیشن خیابان اتفاق می افتد و نمایش دهنده ی تلاش یک زن با بازی پانته آ بهرام برای پیدا کردن شهود یک قتل و اثبات بی گناهی متهم است و مهران احمدی در نقش راننده ی آژانس تلاش باورناپذیر این زن را همراهی می کند. باور ناپذیر از این جهت که زن نه همسر متهم است و نه هیچ گونه نسب نسبی با او دارد و تنها معلم مهد دختر اوست، نکته ای که با پرداختی مناسب در یک سوم انتهایی فیلم به نقطه ی قوت اثر تبدیل شده و شما را به سمت پایان بندی سوق می دهد. 
اتفاقات و دیالوگ های بین شخصیت های فیلم خوب اما قابل پیش بینی است، بازی ها خوب است اما کاملا قابل انتظار و مسیر حرکت داستان هم شما را به سمت پایانی قابل پیش بینی تر از هر نکته ی دیگر فیلم پیش می برد و تنها با نکته ی پاراگراف قبل شما را کمی غافل گیر می کند. نکته ای که اصل غافل گیری اش را مدیون پرداخت نشدن شخصیت های اصلی است که انگیزه ی کاراکترها را از تماشاگر مخفی کرده است. در واقع در داستان همه چیز در سطح فیلم اتفاق می افتد و شخصیت های بدون پیشینه، عملکرد های فاقد انگیزه ی درونی خود را به فیلم تحمیل می کنند. پانته آ بهرام مهران احمدی خوب های همیشه خوب فیلم هستند و پایان بندی مناسب فیلم را از تبدیل شدن به یک فیلم هندی نجات داده است!
روز روشن یک فیلم معمولی است که یک ساعت و نیم از عمر شما را به خوبی پر می کند اما وقتی از در سینما خارج می شوید، از دنیای فیلم هم خارج شده اید!

 

 

 

  آن استونسون

ترجمه

 

زندگی در آمریکا

«آن استیونسون»

ترجمه‌ی «محسن عاصی»


آدم‌های باهوش هاروارد می‌گویند:
«زندگی در آمریکا
بهای زندگی در نیواینگلند است.»

اهالی کالیفرنیا فکر می‌کنند
زندگی در آمریکا پاداشی است
برای زندگی نکردن در جاهای دیگر.

بقیه‌ی کشور چی؟
یعنی ممکن است 
بین این دو قطب با آرایش بی‌روح و اضافه‌ وزن خطرناکشان له شوند؟

نه، دقیق‌تر نگاه کن
زیر پوشش نور و صدا
هر دو ساحل با سرعت به سمت هم حرکت می‌کنند

سانفرانسیسکو
همین حالا هم در نیمه‌ی راه اوماها است
بوستون پریشان است و راهش را در دیتروید گم کرده

ساکنان، درمانده‌اند و امیدوارند که 
در این وسط حفظ شوند.
و تو به درگاه کوهستان‌ها و صحراها دعا کن که آ‌ن‌ها را از هم جدا نگه دارد.

 

 

دکلمه

این شعر جنگ من را احتمالا بارها خوانده اید و بارها شنیده اید اما برای اولین بار در ضبطی استودیویی و با آهنگ سازی دوست خوبم یاسین صفاتیان دانلود کرده و بشنوید:

دانلود دکلمه

 

 

چهارصندوق

 

نقد کتاب

نمایشنامه‌ی «چهار صندوق». اثر بهرام بیضایی. تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان. چاپ هشتم: 1388. 95 صفحه. 5000 تومان

 

نمایشنامه‌‌ی «چهار صندوق» روایت نماد گرایانه‌ی بهرام بیضایی از چگونگی شکل گیری و قدرت یافتن نظام‌های توتالیتر و نگاه او به کنش و واکنش‌های متقابل حاکمیت و مردم در پروسه‌ی شکل گیری و ثبات این گونه نظام‌هاست. بیضایی در سال 1346 با نگارش این نمایشنامه و با استفاده از شخصیت‌های داستان خود، نمایی کلی از جامعه‌‌ی آن روزها به ما می‌دهد و در نمایش خود هر شخصیت را نماینده‌ی گروهی از طبقات اجتماعی و صنفی تعریف می کند، به گونه‌ای که شخصیت «سرخ» نماد قشر بازاری و فعالین اقتصادی، «سبز» نماینده‌ی طبقه‌ی اندیشمند و مذهبی، «زرد» نماد گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی و مبارز و در نهایت «سیاه» نماد طبقه‌ی فرودست اجتماع و یا به اصطلاح توده‌‌ی مردم هستند. شخصیت «مترسک» نیز دیکتاتور و یا قدرت تمامیت‌خواه حاکم را نمایندگی می کند تا کل نمایشنامه‌، عرصه‌ی تقابل «مترسک» و چهار شخصیت دیگر باشد.

بیضایی برای نمایش خود یک روایت خطی و ساده را انتخاب می کند و در دو پرده به روایت آن می پردازد. روایت خطی نمایشنامه‌ی تنها یک بار و به ضرورت زمانی داستان، دچار جهش شده و این جهش و تغییر فضا و زمان‌ را با اتمام پرده‌ی اول و آغاز پرده‌ی دوم نمایش داده است.

نمایشنامه از آغاز و بدون مقدّمه و یا فضاسازی به سراغ اصل داستان که همان خلق دیکتاتور است، می رود و خواننده و تماشاچی را درگیر خود می کند. از ابتدای نمایش ،مولف با تلاش برای نشان دادن نقش هر یک از شخصیت ها و میزان تاثیر گذاری آن ها در فرآیند داستان و با توجه‌ی نماد گرا بودن تمامی عناصر روی صحنه، از پرداخت دقیق شخصیت ها به صورت آگاهانه پرهیز می‌کند تا مخاطب را با تیپ‌هایی که دارای ویژگی های عام هستند روبه‌رو کند و از ابتدا تاکیدی بر نمادگرا بودن آنها داشته باشد. لحن هر یک از شخصیت ها برخاسته از جایگاه اجتماعی و متناسب با دریافت کلی و پذیرفته شده از آن طبقه است و به این ترتیب کلیتی قابل پذیرش در ذهن مخاطب ساخته می شود.

نمایشنامه به واسطه‌ی موضوع و رویکرد نمادگرایانه‌ی خود، ناخودآگاه آثاری نظیر «مزرعه‌ی حیوانات» و «هزار و نهصد و هشتاد چهار» اثر «جرج ارول»[1] را در ذهن تداعی می کند. از سویی دیگر با دقت در جنس پرداخت عناصر نمایشی نظیر لوکیشن و شخصیت و فرم روایی اثر، نزدیکی قابل توجهش  با آثار ابزورد و معروف ترین آنها یعنی «در انتظار گودو»[2] را می توان دید و می توان دریافت که بیضایی با ادغام هر دوی این رویکردها زمینه را برای پایان بندی درخشان نمایشنامه آماده می کند. در کل اثر مایه‌های ابزورد با نوعی بیهودگی و بی نتیجگی تلاش شخصیت ها نمایان می شود و امیدهای سرخورده‌ی شخصیت ها ما را به یاد دیالوگ های «استراگون»[3] می اندازد. هر چند که این همسانی تا پایان ادامه نمی یابد و در پایان بندی هویت مستقل نمایشنامه نمود پیدا می کند.

در حقیقت «چهار صندوق» را سیاسی‌ترین اثر بهرام بیضایی می توان دانست و آن را همانند تنها بیانیه‌ای سیاسی او می توان از نظر گذراند. بیضایی اگر در سایر آثار خود رگه‌هایی از آراء سیاسی‌اش را نمایان کرده بود، در این نمایشنامه تحلیل خود را رو در روی مخاطب قرار می دهد و آن را با ابزار هنر بیان می کند. اگر چه این نمایشنامه به مثابه یک بیانه‌ی سیاسی است اما خنجر انتقاد آن تنها به سمت حاکمیت نیست، بلکه مردم را نیز نشانه گرفته است. لحن و رویکرد مولف در کل اثر و در مواجهه با تمامی شخصیت ها رویکردی انتقادی است. به واقع بیضایی به همان اندازه که حاکم تمامیت خواه را عامل شرایط می داند، این شرایط را زاده‌ی عملکرد سایر شخصیت ها و در واقع محصول کنش اجتماع دانسته و در کل نمایش به ترسیم نتیجه‌‌ی رفتارهای اجتماع در قبال سازمان حاکم پرداخته است. در کل نمایشنامه «مترسک» به نوعی آگاه ترین شخصیت نمایش است و تنها کسی است که رویکرد خود را در قبال سایر شخصیت ها را به واسطه‌ی شناخت رفتار طبقاتی‌شان تغییر می دهد. «مترسک» در پیش بینی رفتار سایر شخصیت‌ها دقیق است و همچون «ناظر کبیر» داستان «ارول» تحلیل اجتماعی خود را پایه‌ی تسلطش بر جامعه قرار داده است و سلطه پذیری سایر شخصیت‌ها نیز برخواسته از ویژگی‌های طبقاتی آنهاست.

وجه تسمیه ی نمایشنامه ی «چهارصندوق» برگرفته از نوعی رقص نمایشی ایرانی است که به «چهارصندوق» معروف است.
«یکی از بدعت هایی که نخست در رقص به وجود آمد این بود که چهار رقاص را با چهار لباس رنگی قرمز ، آبی ، زرد و بنفش قبلا در چهار صندوق پنهان می کردند و چند صندوق کش آنها را به محوطه ی رقص می آوردند و می گذاشتند و می رفتند. اندکی بعد در میان هیجان تماشاگران و به همراه موسیقی ، صندوق ها یک به یک باز می شد و رقاص ها تک تک بیرون می آمدند ... بعد به صندوق ها بر می گشتند و صندوق کش ها می آمدند و آنها را می بردند. به هر حال این رقص که بسیار مورد علاقه ی مردم بود چندی بعد با تغییر شکل و با نام «چهارصندوق» به تقلید راه پیدا کرد. به جای رقاص بنفش شخصیت دیگری یعنی سیاه در کنار سه نفر دیگر ظاهر شد. داستان تا حدی اصلیت ماجرا را حفظ کرد، به علاوه به آن رنگی از تمسخر بخشید که مشخصه ی تقلید بود. چهار مرد ، خصوصیات ، رنگ و لهجه ی یکدیگر را مسخره می کردند. دعوایی در می گرفت و زرد برنده می شد و بعد آشتی و آخر کار همه با رقص و آواز به صندوق ها بر می گشتند.»
[4]

با توضیحات فوق می توان دریافت که نمایش «چهار صندوق» از حیث ساختار ادبی و شکل اجرایی برگرفته از این گونه رقص است.

با نگاهی گذرا می توان دریافت که در کل نمایشنامه، نوعی پوزخند و تمسخر در دیالوگ‌ها و شکل اجراء به چشم می خورد:

سرخ : [به سبز] بفرما، اگه گفتین؟
سیاه : به روز ما نیفتین!
سبز : [به سیاه] چقدر آقا خرفتین!
سرخ : [به سیاه] سراپا حرف مفتین!
سیاه : عجب گردن کلفتین!

نگاه تمسخر آمیزی که در اجراء پیش بینی شده، همان گونه که گفته شد بسیار نزدیک به نمایش های سنتی نظیر «روحوضی» است. از سوی دیگر نمایشنامه در همه‌ی ابعاد خود مبتلا به نوعی سادگی خود خواسته است. بیضایی همانگونه در داستان خود نشان می دهد، شرایط سخت به وجود آمده در نظام های توتالیتر را ناشی از عملکردهای ساده اما اشتباه جامعه می داند و با بسط دادن این سادگی به عناصر فرمی، نوعی تطبیق فرم و محتوا را به وجود آورده است. جزئیات دیالوگ پردازی ها، حرکات طراحی شده، اجزاء صحنه نظیر دکور و لباس و... همگی موید این رویکرد فرمی بیضایی هستند.

در حقیقت مولف وضعیت کنونی جامعه را موقعیتی مضحک  اما ساده تصویر کرده که با نگاهی خردگرایانه در تعارض است و این  دیدگاه خود را به عناصر نمایش بسط داده است و از سوی دیگر ویژگی‌های محلی و بومی را در آن تزریق کرده تا بتواند تحلیل خود را از کلی گویی نجات داده و مختصات زمانی و مکانی دقیق تری را در اختیار مخاطب خود قرار دهد.

بیضایی در «چهار صندوق» به هیچ عنوان آن دیالوگ نویس قهار آثاری نظیر «مرگ یزدگرد»[5] نیست. او تاکید خود را در اثر بر شکل روایت و مسیر حرکت داستان قرار داده و از دیالوگ پردازی به شکلی آگاهانه پرهیز کرده است . از سوی دیگر نمایشنامه اثری مبتنی بر توانایی بازیگران نیز نیست و موقعیت های پیچیده‌ای را خلق نکرده تا برای به تصویر کشیدن آن ها توانایی بازیگران را در بوته‌ی آزمایش قرار دهد واز این دو حیث «چهارصندوق» را می توان نمونه‌ی منحصر به فردی در آثار او دانست. به واقع عنصر ادبی «چهار صندوق» بر وجه نمایشی آن قالب است و برخورد با آن به مثابه یک متن تاثیری متفاوت از اجرای نمایشی آن ندارد.

نمایش «چهارصندوق» بیضایی با لحنی سرشار از استحضاء، اگرچه روایتی نا امیدانه از جامعه ارائه می دهد اما در پایان و در جایی که شخصیت «سیاه»، نمایش را با دیالوگ «خورشید... خورشید» به پایان می برد، هنوز روزنه‌ی امیدی را برای جامعه‌ متصور است و آینده‌ روشنی را پیش روی ما قرار می دهد. و در واقع این پایان بندی نقطه‌ی افتراق آن با ابزورد است و اگرچه در پرداخت به آن نزدیک شده اما نهایتا «چهار صندوق» بیضایی را نمی توان اثری ابزورد دانست.
بیضایی در سال 1346 با نگارش «چهارصندوق» با بکار گیری شیوه‌ای نوین در نوپردازی، نوعی پابندی و وا‌م گیری از شکل کهن نمایش ایرانی و عرضه‌ی محتوایی جدید را عرضه می کند که در آثار بعدی او به شکل‌های متفاوتی نظیر وام گرفتن از «نقالی» و «تعزیه» آن را ادامه می دهد و به نوعی الگوی هنری تبدیل می کند. در واقع «چهارصندوق» به همان اندازه که میراث دار پیشینه‌ی تاریخی یک گونه‌ی نمایشی است در محتوی تازگی خود را دارد و با نوعی نگاه سیاسی، مرز بندی خود را با ریشه های خود مشخص می کند.
 



[1]  اریک آرتور بلر  Eric Arthur Blair)‏) با نام مستعار جورج اورول  George Orwell))‏ (۱۹۰۳ - ۱۹۵۰) داستان نویس، روزنامه‌نگار، منتقد ادبی و شاعر انگلیسی بود.

[2]  «در انتظار گودو» نمایشنامه‌‌ای اثر ساموئل بکت (Samuel Becket)، نمایشنامه نویس ایرلندی

[3]  یکی از شخصیت‌های نمایشنامه‌ی «در انتظار گودو»

[4]  تنپوشی از آینه (ساختمایه ی نمایش های ایرانی در آثار بهرام بیضایی)، رسول نظرزاده، تهران. نشر روشنگران  

[5]  مرگ یزدگرد(مجلس شاه کُشی)، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ هفتم،۱۳۸۳

 

 

 

شعر

 

 قدّاره‌بندم که در این سگدانی‌ات دفن است

این خاک قبرستان که جای نامسلمان نیست

از زورخانه‌ها صدای گریه می‌آید

با تیغِ ناحق مردن یک مرد آسان نیست

 

شاه شهیدم که عمارت‌هاش از خون است

تمثالم از خبط خزینه رو به ویرانی‌ست

با دست‌هایم رعیت ناچیز پروردم

«میرزا‌ تقی‌خان»ها و «میرزاهای کرمانی»‌ست

 

یک مرده شورم، آبِ مرده بخت من را کشت

غسّال از پستان کال ِمُرده‌ای می‌مرد

گاهی به دندان طلایی دل نمی‌بستم

گاهی قبای کهنه‌ای هوش از سرم می‌برد

 

در رسم پا اندازی‌ام یک شهر آلوده‌ست

جنس لطیفِ بی‌لچک حلوای شیرینی‌ست

در مطبخ ِهر خانه از من گفتگویی هست

شیرین بیان! نقل جوانی یا که پیری نیست

 

من خانه‌زادم، کُلفّتی مطبخ به دوش و شاد

یک روز دایه بر سر نوزادِ بی‌خوابم

روزی میان حوض ِپر یخ، رخت می‌شویم

گاهی جماعی گرم در شب های اربابم

 

یک حاجی‌ام، پیر و امین ِصنف قصّابان

رزق حلالم نقل هر بازار و دکّان است

در حُجره‌ چندین شقّه از یک ذبح پر مایه

در پشت حجره، قاطر پیری که بی‌جان است

 

قزاقم و گاهی لچک‌کِش بر سر بازار

از امنیّه هر کوچه‌ی این شهر آسوده است

باج سبیل و پول چایم، رو به راهم کن!

گاهی ترقّی به کمی ارفاق آلوده است!

 

گیجم در این سگ‌دانی و دربار و قبرستان

گیجم میان روسپی‌خانه، در این مطبخ

گیجم در این بازار و این امنیّه‌ی نا‌امن

گیجم ولی شاید...

یک انتلکتوئلم

که تاریخ می‌داند

و گاهی شعر می‌نویسد

و تنها زمانی در باب اساس ترقّی خوب نطق می‌کند

که حداقل

یک دوشیزه در جمع

حضور داشته باشد!

 

 

محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: شعر, دلکمه, نقد فیلم, ترجمه
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:38 | لینک ثابت |

ملّا‌‌‌عمر

 

«کجا داره میره؟  د آخه به چی رسیده؟ سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می زنن دیگه.همش هم به خاطر این شکم صاب مرده است. راحت لم دادن. معنویت چی شد بدبخت؟  به سرعشق چی اومد؟»

هامون، مهرجویی

 

سینما اگر صنعت سرگرمی نباشد، باید آن را در دست گرفت و ورق زد و سینما اگر ادبیات نباشد، سینما نیست! دعوای من و آکادمی اسکار را همین جمله ی قبلی حل می کند، در واقع من به نیمه‌ی آخر جمله معتقدم و آن ها به نیمه ی اول آن، یا بهتر بگویم تا همین چند روز پیش فکر می کردم که دعوایمان سر همین چیزهاست، تا این که ماجرا عشقی شد! و پای هانکه به میان آمد، هانکه از یک دنیای بدون سرگرمی  و خالی از عناصر ادبی تا کاندیداتوری اسکار در چندین رشته رفت و همه ی معادلات را بر هم زد! من «عشق» را دوست ندارم، من سینمای متفاوت نما که تنها هنرش متفاوت نمایی است را دوست ندارم! اما انسانیت، معنویت، اگر سینما همین ها باشد چی؟ اگر بشود از «جشن عاطفه ها» در ایران فیلمی ساخت و اسکار برد چی؟ اگر همه ی 6000 عضو آکادمی آدم هایی حساس باشند که با دستمالی برای پاک کردن اشک هایشان فیلم می بینند چی؟ هیچ چی!

من هنوز هم معتقدم که سینما اگر ادبیات نباشد، سینما نیست! حتی با چاشنی انسانیت و سرگرمی!

 

 

«لئونارد میگه این پایانه تمدنه وقتی کسی رو واسه ساعت 4 دعوت میکنی و اون ساعت 2:30 میاد.»

ساعت ها، استیفن دالدری

 

من ترانه ها را می نویسم که یک نفر بیاید و آن ها را روی نت ها سوار کند و به گوش هایی برساند که چشم دیدن یک شاعر را ندارند! پس، ترانه ای از من به اسم «دیوار»، با صدای «دکترامیربهرام خسروی» و ملودی «کاوه آفاق» را بشنوید:

دیوار

 

امیر بهرام+ کاوه آفاق+محسن عاصی

 

«یک ملیون دلار با حال نیست، می‌دونی چی باحاله؟ یک میلیارد دلار. این دهن همه رو می‌بنده.»

شبکه اجتماعی، دیوید فینچر

 

اسامی منتخبین جایزه ی ادبی بنیاد ژاله اصفهانی در لندن

 

«تو دنیا نزدیک 550 میلیون سلاح گرم وجود داره، یعنی به ازای هر 12 نفر یک سلاح وجود داره. حالا سوال اینه که ما 11 تای دیگه رو چه جوری مسلح کنیم؟»

ارباب جنگ، اندرو نیکول

 

 

شبمان از گلوله سوراخ است

آسمان لای دود می‌میرد

چشم یک نوجوان افغانی

بودنم را نشانه می‌گیرد

 

بمب و دیوار منفجر شده‌ای

مرگ را دسته دسته تو می ریخت

که ستون‌های پایگاهم را

خشم «ملّا‌‌‌عمر» فرو می‌ریخت

 

من‌ ِکز کرده گوشه‌ی برجک

خیس کرده جهان ویران را

خانه‌ام، مادرم، نمی‌فهمند

کینه‌ی مردمان افغان را

 

زار زار از تفنگ ترسیدم

کشته این بغض‌ها دهانم را

با همین چشم‌های خود دیدم

سر بریدند دوستانم را

 

وطنم دور و مردنم نزدیک

ردّ امید در سرم گم شد

وسط خشم و خاک و خمپاره

نامه‌ی دوست دخترم گم شد

 

از شبیخون، شب و دلم خون ا‌ست

این طرف مرگ و مرگ جامانده

آن طرف کشوری فرو می‌ریخت

فتح شد در سکوت، فرمانده

 

در سرم زوزه های پیروزی‌ست

پرچمی پاره شد میان باد

من نگهبان برجکی بودم

که به پای مهاجمان افتاد

 

 

محسن عاصی + mohsen asi

 

 


برچسب‌ها: ملّا‌‌‌عمر, غزل پست مدرن, افغان, شعر
نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ ساعت 22:54 | لینک ثابت |

از من سوالت را نپرسیدی، نپرسیدی

 

«زخم‌های آدم سرمایه است حامد!
سرمایه تو با این و اون تقسیم نکن
داد نزن، هوار نکش
آروم و بی سروصدا همه چی رو تحمل کن!»

(شب یلدا/ کیومرث پوراحمد)

 

 

«کشتارگاهم» توی میدانی که «بهمن» بود

حتی «ولی عصر» سمت «راه آهن» بود!

باید پیاده می شدم از «انتظار» اما

این ایستگاه ِ رفته روزی خانه ی من بود


من داغ می کردم ولی بوی کباب آمد!

در «عصر بیداری» نشستم، وقت خواب آمد

از من سوالت را نپرسیدی، نپرسیدی

از نامه های چاهی ات آخر جواب آمد!


بغض زمستانم، که مثل برف غمگین است

حتی ترافیک «ولی عصر» سنگین است

در لابه لای گله ی خوشحالشان گیریم

- قصاب می خندد - همیشه آخرش این است


من دیر کردم از خیابانی که طولانی ست

تو روی ریلی مرده و این شهر طوفانی ست

چاقو بریده هر رگ و هر راه ِ میدان را

اما ندیدی، قهرمان قصه ات جانی است

میدان گیجی، راه را تا آخرش می رفت

که منتظر بودیم و کم کم باورش می رفت

آخر قطارت سِر شد و راه سفر یخ زد

در شهر ما هر کس مسافر شد، سرش می رفت


«بهمن» به «اسفندی» رسید و آخرش دود است

«خورشید پشت ابر»، زیر برف ها بوده ست

نه رفته ای، نه مانده ای، مرد بلاتکلیف

من گفته بودم که برای سوختن زود است

 

 

پی نوشت:

کامنت ها بسته است! مخاطب «مرسی» و «ممنون» نویس اگر کامنت نگذارد من راحت ترم.

 

 

 


برچسب‌ها: شعر, ولی عصر, غزل پست مدرن
نوشته شده توسط محسن عاصی در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:5 | لینک ثابت

تنهایی ام شبیه مهندس هاست

 

«مرد باید رو گرده‌ی زمین سنگینی کنه»

(سفر سنگ، مسعود کیمیایی)

 

فاطمه اختصاری عزیز را در آدرسی جدید و در اینجا بخوانید که به قول صائب:

«روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان / بخت سیاه اهل هنر سبز می شود»

 

این پست شما را تنها به شعر می سپارم که... همه چیز است.

دکلمه ی این شعر را با صدای خودم می توانید از اینجا دانلود کنید.

 

 

تنهایی ام شبیه مهندس هاست

با پیچ های مسخره درگیرم

در بشکه های روغن و غم غرقم

ماشین غیر قابل تعمیرم

 

آچار پیر، در ته یک جعبه

نشتی لوله های پر از نفتم

از پمپ جام کرده ی در قلبم

تا مغز داغ کرده ی تان رفتم

 

یک چرخ دنده ام که تَرَک خورده

 گاهی شکست ایده ی طرّاحم

 از طرح های تازه پُرم امّا

من جیب خالی ِته هر ماهم

 

من انفجار مخزن پر گازم

گاهی سقوط کارگر از سقفم

جان می کنم تمامی عمرم را

تولید ملّی ام... و نمی صرفم!

 

تنهایی ام شبیه مهندس هاست

رویای خاک خورده ی یک بیلم!

محصول مانده در ته یک انبار

من بغض کارخانه ی تعطیلم


 

 

 

 


برچسب‌ها: غزل پست مدرن, دانلود, مهندس, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت 13:30 | لینک ثابت |

ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟


می چرخد و می چرخد و چرخش هیچ است

این هرزه اگر خوب بچرخد،«پیچ» است

با فلسفه و قدرتمان بسته نشد

این پیچ تمسخر جناب «نیچه» است

 

«هنر دم دستی» عنوانی است که من به نوعی اپیدمی گرایش به یک گونه ی هنری می دهم. برای درک پدیده ی هنر دم دستی باید کمی به عقب برگردیم و روزگاری را به یاد بیاوریم که همه شاعر بودند، یا حداقل در دوره ای از زندگی شان چیزهایی نوشته بودند که احساس می کردند می تواند شعر باشد، به خانواده هایمان نگاه کنیم، به دوستانمان، ‌به انجمن های ادبی کوچکی نظیر آنهایی که در شهرستان های کوچک، در دانشگاه ها و... شکل می گیرند، در همه ی این اجتماع ها موج نویسندگان و شاعرانی را می بینیم که با چند تجربه ی کوچک خود را وارد حیطه ی هنر و آن هم از نوع ادبیات کرده اند و در ضمن جسارت آن را هم داشته اند که اثر خود را عرضه کنند، با این اوصاف حجم کسانی که اعتماد به نفسه عرضه و در معرض نقد قرار دادن کارهای خود را نداشته اند را نیز باید در نظر گرفت و با کمی تامل و حساب ریاضی می توان به این نتیجه رسید که تعداد شاعرهای آماتور و حرفه ای در ایران از تعداد نقاشان، فیلم سازان، اهالی تئاتر، اهالی رقص و... بیشتر است!

اما این داستان مربوط به گذشته است، ظرف 5 سال گذشته و با تحولی تکنولوژیکی هنر دم دستی از ادبیات به سمت دیگری منحرف شد!پیش از آن که به تشریح این پدیده بپردازیم بگذارید نگاهی به علت تبدیل شدن ادبیات به هنری همگانی بیاندازیم.

در تاریخ این مملکت، از قرنها قبل و یا با نگاهی دقیق تر از ابتدای تاریخ مکتوب، چند هنرمند ایرانی بزرگ در هریک از هنرهای هفتگانه می شناسیم؟ مثلا در موسیقی، نکیسا و باربد، که تنها دو اسم اند و آوایی از آنها به گوش نرسیده و اثری از آنها باقی نمانده، از ابتدای تاریخ تا پیش از مشروطه تنها همین دو اسم به جا مانده و در صد سال اخیر هم نام هایی شنیده شده که اکثر آنها مربوط به دهه ی پنجاه و بعد از آن هستند، در واقع موسیقی ما بی اسطوره است و جایی در حافظه ی تاریخی ما ندارد، همین وضعیت برای سایر هنرهای هفتگانه به جز شعر و ادبیات صادق است و زمانی که به ادبیات می رسیم چندین تذکره پر از نام های شاعرانی پیدا می کنیم که در هر دوره ی تاریخی مشهور و به نوعی ستاره های عصر خود بوده اند و معاصرین بسیاری از آن ها را می شناسند و آثار آن ها به دستشان رسیده است. این حافظه ی تاریخی نوعی تساوی هنر برابر با ادبیات را هرچند غلط، در نسل های بعد از خود جایگزین کرده و یکی از دلایل همگانی شدن شعر و ادبیات است.

اما دلیل دوم که به جرات به اندازه ی دلیل اول نقش آفرینی کرده همان دم دست بودن ادبیات است، شما اگر در صد سال گذشته تصمیم به فیلم ساز شدن می گرفتید، باید از هفت خوان می گذشتید تا بعد از مدت های زیاد و هزینه ای سنگین به وسائل ابتدایی ساخت فیلم مثل دوربین و بوم صدا و نور و... دست پیدا کنید، برای موسیقی شما باید حداقل یک ساز خریداری کنید، وقت و هزینه ای را بابت آموزش اختصاص دهید، برای نقاشی و هنرهای تجسمی و ... هم به همین صورت و برای رقص هم اگر فیلم های آموزش رقص خردادیان را نادیده بگیریم! باید برای یادگرفتن آن علاوه بر شرایط مقدماتی نظیر پیدا کردن معلم و صرف هزینه و... باید با تابوها نیز وارد جدال شوید، اما ادبیات... در خلوت همه ی ما، در شکست ها، یاس ها، سرخوردگی ها، با حداقل امکانات، یعنی یک کاغذ و خودکار و با دیدگاهی غلط که «شعرنه تمرین می خواهد و نه استاد و نه مطالعه، بلکه باید جوششی از دورن باشد و مثل وحی بر شاعر نازل شود!!!»  شعر شکل می گیرد و ما هم دلق پاره اما فاخر شاعران را به تن می کنیم!

این دلایل ادبیات را به هنر عامه تبدیل کرده بود تا روزی که تکنولوژی با لقاح دو وسیله ی محبوب تلفن و دوربین، تلفن های همراهی که دوربین های عکاسی با کیفیتی داشتند را خلق کرد و از همان روز رقیبی تازه برای ادبیات شکل گرفت. در واقع در این زمان دیگر برای هنرمند بودن حتی نیاز به شکست عشقی خوردن هم نبود و با ثبت هر لحظه ای می شد عکاس شد! و از آن لذت برد.

موج گرایش به ادبیات اگر چه در قرن ها و سال ها جمعیتی غیر قابل شمارش را به سمت خود کشاند و جایگاه دست نیافتنی و هنری اش را دچار ابهام کرد اما با همین شیوه پتانسیل کشف استعدادهای خلاق و نوآور و باهوش در ادبیات را زیاد کرده و ستاره های زیادی را از این جمعیت به تاریخ ادبیات معرفی کرد، در واقع انجمن ها و حلقه ها و محفل های ادبی شلوغی که با استقبال زیادی رو به رو می شد شاعران خوبی را معرفی می کرد که در نهایت و عبور از فیلترهای متعدد هنری و تاریخی به  بزرگان ادبیات تبدیل می شدند. اما تغییر جایگاه ادبیات و اضافه شدن عکاسی به عنوان رقیبی جدی این موج استعداد را کم کرد و آن را به سمت عکاسی کشاند و طیف علاقه مندانی که انگیزه ی کار و تلاشی جدی در هنر را داشته باشند را در آن بیشتر کرد. هر چند که برای دیدن روزهای افول ادبیات هنوز زود است اما امروز شکفتگی و پیدا شدن استعدادهای تازه و خلاق درعکاسی به وضوح قابل مشاهده است و تاثیرات گسترده تر و جدی تر این اتفاق به وضوح  طی سالیان آینده قابل مشاهده خواهد بود.

تکنولوژی در گسترش مرزهای هنر دم دستی به همین جا اکتفا نخواهد کرد و به طور مثال با ساختن اپلیکیشن های موبایلی که به سادگی و بدون هیچ گونه هزینه،اطلاع و دانشی امکان استفاده از انواع قلم موها، رنگ ها و تکنیک ها را برای شما فراهم می کند به سراغ گونه های دیگر هنر نظیر نقاشی خواهد رفت تا آن را به عنوان هنری عام عرضه کند. باید با دقت و تامل بیشتری پدیده ی هنر دم دستی را رصد کرد، زیرا در سال های آینده به راحتی و با هر پدیده ی تکنولوژیکی ممکن است ستاره ای تازه در آسمان آن ظهور کند و با اقبال عمومی خود را به اوج برساند و ممکن است این اتفاق زمینه ی افول و کم رنگ شدن سایر گونه ها باشد.با همه ی این بحث ها سوال و دغدغه ای که به راستی باقی می ماند این است که آیا ادبیات ما در سراشیبی سقوط  بوده و در سال های از دست دادن هیجان جمعیتی، روزهای طلایی اش را پشت سر می گذارد؟

 

و در انتها شعر...

دکلمه ی این شعر را می توانید از اینجا دانلود کنید.

با احترام به سعدی بزرگ و شهریار:

 

تخت را کـُشتی و از خواب پریدم به رهایی

مانده ام در وسط عشق و معمای جنایی

که چرا مُرده ام از تو؟ که چرا توی کمایی؟

«من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی»

 

پس کم آوردی و من از سر این غصه زیادم

سوختم آخر و بر زخم تو انگار پُمادم

که عفونت شده هر خاطره که مانده به یادم

«دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟»

 

شک نشسته به سرت، پُتک به دیواره ی خانه

که خرابم شده یک عمر، تو با بغض و بهانه

من به پای تو نشستم، تو در این حس زنانه

«ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟»

 

کوچه را نه... که همه شهر شد انگار به نامت

گم شدی در همه جا آخر، بی رد و علامت

بی خداحافظی از کی تو بریدی؟ به سلامت

«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی»

 

بغض را خوردی و انگار که مُرده است گلویم

گریه در چشم نشسته است و نیاورده به رویم

که فقط هق هق آرام تو در زیر پتویم

«گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم؟ که غم از دل برود چون تو بیایی»

 

به ته قصه رسیدن، به من ِکم شده از زن

به گره خوردگی لذت دوری تو با من

به خیالات کبودی که نشستی تو در این تن

«شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی»

 

که اگر مُردن من حرفی از این درد نمی زد

«شهریار» آمده با لشکر عشقت بستیزد

«سعدی» از دل غزلی خوب به پای تو بریزد

«محسن آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد!

که بدانست که در دام تو خوش تر ز رهایی»

 

 

 

 


برچسب‌ها: غزل پست مدرن, محسن عاصی, دانلود, دکلمه
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:14 | لینک ثابت |

آوار شدم

 

آوار شدم از تو، شرایط جنگی است
با قهر تو انگار که دنیا سنگی است
تو مرد نبوده ای بفهمی که چرا؟
یک قافیه ی رباعی ام «دلتنگی» است

 

این راه از آخرش ناامید شد و رهایمان کرد، بروید، چشم های جهان بسته است و خواب هایش آشفته، ما هم مرده ایم، تمام کسانی که نیمه ی راه، مقصد را فراموش می کنند ما را کشتند  و بر سر جنازه هایمان از روزهایی حرف زدند که روز نبود، دروغ بود. بردارید و ببرید، تمام چیزهایی که سهم ما بود، قسمت شما شد. ما با جنازه هایمان، نداشته هایمان، آرزوهایمان، گوشه ای می نشینیم و به دری نگاه می کنیم که هیچ وقت  باز نخواهد شد تا... تو را برگرداند.

 



«- وقتی بهش گفتید بیاد با دوستتون آشنا بشه چیزی نگفت؟
- قبلش می تونم یه چیزی بهتون بگم؟ الی...
- ببینید خانوم، من فقط می خوام یه چیز رو بدونم، فقط... بشینید. یا آره یا نه... شما گفتید واسه این ماجرا واینا...
- ببینید...
- نگفت من یه نامزدی، یه کسی رو دارم؟ گفت یا نگفت؟
- ببینید اونم واقعا...
- واسه من خیلی مهمه، من سه سال زندگیمو گذاشتم، همه چیمو گذاشتم.
- شمام می شه بشینید.
- نگفت نه؟ گفت یا نگفت؟
- نــــــــــــه، نگـــــــــفت.»

 

(درباره ی الی، اصغر فرهادی)

 

شما هنوز نمی دانید که بین آدم هایی که شما را نابود می کنند و کسانی که با بغض شما چند صد کیلومتر را می کوبند و خودشان را به تنهایی ات می رسانند چقدر تفاوت هست، اما من می دانم و همین دلایل کوچک برای ادامه دادن کافی است.

 

نگاه رضا پیرحیاتی به سه شعر از من 

 

و شعر که هنوز هم که هنوز است همه چیز است: 

دکلمه ی این شعر را می توانید از اینجا دانلود کنید. (و لطفا حتما دانلود کنید!)


که «خواجو» در سر ِمن گـُر گرفته، پل نمی خواهد

که این دیوانگی ها در سرم الکل نمی خواهد

میان «گاوخونی» غرق می شد چشم های من

تو قصابی و گاو ِ خونی ام آغُل نمی خواهد

جهان را نصف کردیم و جهانی نصفمان می کرد

کسی «زاینده رود» خشک را در کل نمی خواهد

کلاغان عاقبت پرواز می کردند شهرم را

که دیگر «چارباغ» سوخته، بلبل نمی خواهد

میان دود و خون، قلیان شاه عباسی ام مرده ست

که از داغ سماورها کسی غُل غُل نمی خواهد

و آخر گنبد فیروزه ای تکرار خواهد کرد

که «عشقت کشت ما را»، شهر «داش آکل» نمی خواهد

 

 

 محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: محسن عاصی, رباعی, غزل, غزل پست مدرن
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ ساعت 22:13 | لینک ثابت |

قزلحصار

 

« تو این دنیا از یه نفر که معذرت می خوای، بقیه وامیستن تو صف »

(سگ کشی، بهرام بیضایی)

 

ما خبرهای بد و خوب زیادی را می شنویم اما کم کم مرز بین خوب و بد از بین می رود و زمانی می رسد که نمی شود تفکیک کرد، نمی شود فهمید که مرگ یک دوست اتفاق خوبی برای خودش است یا اتفاق بدی برای ما، مهاجرت یک رفیق اتفاق خوبی است یا بد و چیزهایی شبیه این، همه ی معیارها از دست می روند و از آن به بعد فقط باید به گزاره های خبری گوش داد و شبیه بچه های گنگ فقط نگاه کرد.

 

وبلاگ جدید دکتر موسوی

وبلاگ جدید آصف نوروزی

  

خانواده احتمالا سریع ترین مفهوم رو به انقراض نیست اما مهم ترین آنهاست. حجم آدم هایی که از جامعه ی کوچک و جبری شان به جامعه های خود ساخته پناه می برند روز به روز بیشتر می شود و تعداد پسرهایی که شب ها به خانه نمی روند و دخترهایی که حاضر نیستند بر سر یک سفره و با خانواده ی شان غذا بخورند روز به روز بیشتر می شود. اما تمام علائم این انقراض به همین سادگی نیست، نوعی تعهد درونی رو به زوال، این جمع کوچک را بی ریشه می کند و حجم خیانت هایی که شاید از پیچیده هم پیچیده تر هستند را افزایش می دهد. خیانت های عاطفی، جنسی، جسمی و...

چیزی که این روزها بیشتر از همه چیز من را به خودش مشغول می کند از دست رفتن همین گرایش انسانی به جمع کوچک خانواده است و این دل نگرانی ام خیلی بیشتر از مزخرفات ورد زبان مجری های برنامه های تلویزیونی است. متاسفانه رسانه های درجه ی دو گاهی بسیاری از مسائل را با پرداختن های نادرست، جبهه گیری های تبلیغاتی و سوء استفاده، از درجه ی اهمیت اجتماعی ساقط کرده و در حد سوژه ی میزگردهای تلویزیونی پایین می کشند. نسل ما بحران خانواده را نفهمیده و هنوز چیزی از انهدام این ساختار جبری نمی داند. از منهدم کردن همه ی قید و بندها لذت می برد و پیشنهاد جدیدی ندارد، روز به روز به بریدن از تعهد بیشتر دامن می زند و در دنیای بدون خدا و دین و اعتقاد و تعهد و حتی انسانیت خود معلق می شود، مشکل همه ی این بریدن ها نیست، مشکل نداشتن پیشنهاد است، به چیزی باید چنگ انداخت، وگرنه سردرگمی همه چیز را فرا می گیرد.

 

دو شعر از من در سایت آوانگاردها

 

« ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم. هیچ هدف و مقصدی نداریم، هیچ جنگ بزرگی نداریم، رکود شدید نداریم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه. رکود شدید تو زندگی خود ماست. همه ما بزرگ شده تلویزیونیم و می خوایم باور کنیم که یه روز میلیونر، ستاره سینما، یا موسیقی راک می شیم ولی نمی شیم. آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم و خیلی خیلی هم کفری هستیم.»

(باشگاه مشت زنی، چاک پالانیک)

 

من امروز بیشتر از هر روزی دیگری نقد دارم، به همه چیز، به تمامی اصول پذیرفته شده، به روشنفکری، به مبارزه، به جهان بینی، به تحلیل و قضاوت، به ادبیات، به سیاست، به من، بله، حتی به من نقد دارم و همه ی این نقدها و سوال های بدون جواب چیزی را درون من زنده نگه می دارد و هزاران چیز را در من می کشد. امید، بزرگترین قربانی است، در وسط همه ی این نقدها و تردیدها و سوال ها تنها چیزی که با اطمینان به شما می گویم این است: روز خوب، وجود خارجی ندارد، منتظرش نباشید!

 

 

«- یه رفیق داشتم، یادش بخیر، حرف خوبی می زد، می گفت من یا باید تو قصر زندگی کنم یا تو زندون قصر.

- چی شد، به آرزوش رسید؟
- نه، بردنش قزلحصار...»

(برگ برنده، سیروس الوند)

 

و شعر...

 

بُرد ولی بازی ما فتنه ی رنگی نبود

طاق فرو ریخت ولی خانه کلنگی نبود

کشت ولی در سر ِ ما مرثیه جان می گرفت

درد از اندوه من و تو سرطان می گرفت

پای نهال تو پر از هلهله ی خارهاست

مشت گره کرده ی ما قسمت نجّارهاست

ساعت ما مرده و باید که فراموش کرد

داغ جگر گوشه، سر خاک تو خاموش کرد

دیو شدم، شیخ ِ اسیر تو چراغش کجاست؟

راوی من، آخر این قصه کلاغش کجاست؟

باخته ام در ته یک بازی بی قاعده

مرده کسی، بی هدف و علت و بی فایده

گمشده ای در ته رویای پر از رنگمان

بغض شده مرثیه ات بر لب آهنگمان

فتنه شده خاطره ای خوب از آلوچه ها !

شوخی ما، مُردن جدی تو در کوچه ها

غیرت یک کیسه پر از سیب زمینی خوب

باور رویای جوانه زدن تکه چوب

تجربه ای مشترک از گله زمان عبور

کور ِعصا کش شده ای، مانده در این جمع کور

وی (V)  وسط عکس تولد، بغل چند داف!

بحث سیاسی و پر از لذت زیر لحاف

فحش به بازیکن بی غیرت و به داوری

تو... که هنوزم که هنوز است پر از باوری

گفتم و هر چند که راوی تو مایوس نیست

مُردی و خاکسترت آبستن ققنوس نیست

آخر خط خون تو از کوچه ی ما پاک شد

حافظه ی جمعی مان نئشه ی تریاک شد

مانده از آن خاطره ها گوجه ی سبزی دُرشت!

این سرطان کشت تو را آخر و ما را نکشت

گوش همه در شد و دروازه ی شان گوش شد

قصه شنیدیم ولی... صبح فراموش شد

 

 

 

 

  


برچسب‌ها: محسن عاصی, غزل پست مدرن, شعر, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:39 | لینک ثابت |

از سوئیس تا عسلویه

 

سوئیس

سوسیسی بود که یک «س» نداشت

اما به صلح فکر می کرد

 

از آلپ

سراغ گاوهای چاقی را بگیر

که غذای حاضری را نمی فهمند و فقط «ما... ما...» می کنند

«ما» همیشه بی طرف است

«ما» ساعت های زیبایی می سازد

«ما» هتل های گرانی دارد

«ما»

یک سوئیسی است.

 

من

سوسیس خوبی بودم

که ساعتی چینی داشت و به «س» وطنی اش افتخار می کرد.

اما گاوهای طویله ی مان

به جنگی فکر می کنند

که از عباس آقای قصاب شروع می شود.

 

سوئیس

عباس آقا ندارد

و قضای حاضری نمی خورد

ولی ما داریم و از «س» اش استفاده های زیادی می کنیم

تا

بی طرفی سوئیسی ها

به هم نخورد.

 

 

 شعری از من در فصلنامه ی ادبی مایا

 شعری از من در سایت شعرانه

 

 

از یک سفر ده روزه به عسلویه یک شعر سوغات آورده ام

بخوانیدش که همه چیز است و همه چیز خواهد بود:

 

 

عرق نشسته از این شرجی و جهنم ها

میان درد نشستی، سراب ها مُسری است

که از لبان تو این گاز شعله می کشد و

میان کارگران اعتصاب ها مُسری است

 

به مغز پر شده از جیب و دست خالی مان

به شعر خالی از آن حرف های خوش بینت

به بُرقعی از غصه رسیده دنیایم

به صادرات من از چشم های غمگینت

 

نشسته ام به رگ و لوله های داغ از تو

اگرچه قطع شدن بین راه ممکن بود

میان دوری و دیوانگیم فهمیدم

که اکتشاف تو از عمق چاه ممکن بود

 

صدای کارگران رو به اوج می رفت و

امیدهای کسی سمت راه های بعید

که شور قصه ی شیرین ما در آمد و بعد

دو پای بغض شکست و عرق به گریه رسید

 

به چادری عربی، زندگی سیاهت کرد

که قلب و صورتم از داغی جهانت سوخت

که گریه ی تو و زن های خسته از همه چیز

غرور کارگران را به حرف و وعده فروخت

 

یواش تشنگی ام نشت کرد سمت لبت

که بوسه در وسط غصه منتشر بشود

که رد دلتنگی به جرقه ای برسد

که من از این همه دوریت منفجر بشود

 

دوباره تکه ی گیجم به خانه ات برسد

که جیب خالی من جای دست ها باشد

دوباره از شرمت سفره هم عرق بکند

که عشقت از سر غم مثل مست ها باشد

 

جهان به دایره ای بودنش تظاهر کرد

دو چشم بسته، تو را دست شیر ِ باز سپرد

که یک اتاق از این خواب سرد پر می شد

و شعر، آخر ِ خود را به دست گاز سپرد


 

 


برچسب‌ها: محسن عاصی, سوئیس, عسلویه, شعر
نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ ساعت 0:45 | لینک ثابت |

می دیل آویزانا

 

از رنگ می‌پاشی به من در حوض نقاشی

و بعد غرقم می‌کنی در آبی ِکاشی

سر می زنی از من ولی گلدسته می سازی

رقاصه ی مستی ولی سرگرم خون بازی

جامانده ای در مغزم از عشقی اساطیری

با گرمی می خانه و این خانه درگیری

پایت میان قصه و آوازه ات اینجاست

که گوی چوگانی ولی دروازه ات اینجاست

آوای عشقی، مانده ای در ضبط ماشینم

پاشیده ای از من به این آواز غمگینم

بر استخوانت حک شده یک درد تاریخی

«آن خط سوم» که منم با لهجه ای میخی

فواره ای از من ولی این حوض ها سنگی است

که کوه دردم، تیشه ام خودکار بی رنگی است

از تو نوشتم، واژه ها این خانه را خوردند

دندان عقلت بی تو این دیوانه را خوردند

صد پاره بودم، نیستی در خانه ام کز کرد

دندان عقلت آبی ام را رنگ قرمز کرد

در شهر راه افتادمت که جوی ها خون بود

دیوانگی کردم که قصه جای مجنون بود

مردی جویده، تف شده در هر خیابانم

ترمز بریدم از تو و از پیچ میدانم

پیچیده ام در تو که هم راهی و هم بی راه

که چاه کن بودی ولی من مُرد قعر چاه

از این جنازه رفتی و در کوچه ها ماندی

آواز بودی که مرا از ضبط می خواندی

گلدسته ها را ساختی اما اذانت مُرد

لب های من را دوختی آخر، دهانت مُرد

از شعرها رگ می زنی و رنگ می پاشی

پاشیده ام از خون میان حوض نقاشی

مستی به غم پایش رسید و باز دلگیری

در مجلس رقصت مرا شاباش می گیری

یک «محسن» اسقاط، نیمه مست، صد پاره

فواره ای در اوج ِ یک معشوق پتیاره

یک شعر نصفه، شاعری با درد دندانش

بازی چوگانی بدون گوی چوگانش

چپ کرده از دنیا و میدانی پر از گیجی

در حوض بی آبت دچار مرگ تدریجی

که آخر از اسطوره ات یک هیچ می ماند

از ضبط خاموشم کسی آواز می خواند

 

 

جهان هولوگرافیک من روز به روز پیچیده تر می شود. سر در گمی ها، شکست ها، بلاتکلیفی ها، نا امیدی ها بیشتر و بیشتر می شوند و من در این سقوط بی وقفه فقط به آرمان ها و شعرهایم چسبیده ام.

امروز و در همین لحظه، دقیقا یک سال می شود که به دنبال کارم. تقریبا به هر دری زده ام، هر راه نرفته ای را امتحان کرده ام و به هر کس و البته ناکسی رو زده ام، تمامی وقت، پول و انرژی یک سال گذشته ام را هزینه کرده ام اما همچنان یک مهندس مکانیک بیکارم.

کتابم، یک فایل صد صفحه ای است که چون نمی توانم هزینه ی انتشارش را تامین کنم و رابطه و لینکی با ناشران بزرگ ندارم، احتمالا همچنان یک فایل صد صفحه ای باقی می ماند.

در مورد اتفاقاتی که در مسیر کارشناسی ارشد هم افتاد بگذارید بحثی نکنم تا تم این پست بیش تر از این هندی نشود!

پس باور کنید که صدای من را از عمق هیچ می شنوید و چیزهایی که در این صفحه می خوانید تمام دارایی من است، همه ی یک هیچ!

 

«هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایه ی هیچیم»

 

امروز خیلی از زمان انتشارش می گذرد اما معتقدم نامه ای که سید مهدی موسوی عزیزم خطاب به من و 5 نفر دیگر از دوستانش نوشت را امروز باید بازخوانی کرد:

« سلام وحید، الهام، محمد، طاهره، فاطمه و محسن... از بچگی، نامه نوشتن را بلد بودم. آن روزها که نه موبایلی بود و نه اینترنتی و نه ماهواره ای... آن روزها که هر نامه تنها به دست مخاطبش می رسید و آن را می شد بغل کرد و بعد در صندوقی مخفی گذاشت و مثل یک راز بزرگ حفظ کرد. از همان روز یاد گرفتم که نامه را برای «دوست» می نویسند... واژه ای که برایم از هر کلمه و از هر پنداری مقدس تر است... این نامه را برای شما شش نفر نوشته ام که سال هاست با من نفس می کشید و راهی را انتخاب کرده اید که نویسنده ی این نامه کمی زودتر از شما آغاز کرده است پس وظیفه ی خودش می داند که برود بالای منبر و آنچه می داند بگوید... هرچند پند و نصیحت به گوش آدم عاشق فرو نخواهد رفت...»

ادامه ی این نامه ی پر بغض را در لینک زیر بخوانید:

 

پایتان را از این دنیای نفرین شده بیرون بکشید...

 

به اصرار دوستی یک وبلاگ عکاسی یا فوتو بلاگ راه اندازی کردم و از این به بعد عکس هایم را در این آدرس می توانید دنبال کنید:


از سوراخی که دنیا را می بینم!

www.pasmand.propicnet.com

 

 از پست بعدی تغییراتی در شیوه ی نگارش پست ها ایجاد و احتمالا یک یا دو بخش جدید به آن اضافه می کنم. جزئیاتش بماند برای بعد اما همچنان این وبلاگ 25 ام هر ماه با شعری جدید به روز خواهد شد.

 

من عاشق سرزمین پدری ام گیلانم، این را قبلا گفته ام و از طرف دیگر شعر گیلکی را با تمام مهجوریتش دوست دارم، در مورد علاقه ام به «شیون فومنی» هم یک پست طولانی نوشتم. حقیقتا برای من که خارج از گیلان به دنیا آمده ام، ورود به این عرصه ی شعری کمی دشوار  بود اما تلاشم را کردم و حاصلش این غزل گیلکی شد که در زیر می خوانید، پیش از آنکه به سراغش بروید باید یاد آوری کنم که گویش گیلکی استفاده شده در شعر مختص فومن (موطن پدر و مادرم)  و نواحی اطراف است و ممکن است واژه ها با گویش سایر نواحی گیلان تفاوت هایی جزئی داشته باشند.

 

می توانید دکلمه ی این شعر را از اینجا دانلود کنید.

 

بی گیفته «اشپتکا» انگاری اَمی جانه

بوخورده سفره ی خالی اَمی شِلختانه

هَنی چَوَر شه زیمین و کوروج خالی به

نِشا نوکود اَمی بشکفته دس،  بجارانه

تی باغ خنده فوبوس و می باغ خنده بومورد

بکفته داره غمان خم کونه درختانه

د ِخستگیه نیشه در کودن، چایی اَم ره

می چایی باغ بوسوخته، می خانه ویرانه

تلس بوکود دیل و دستی کی کهنه داسَ  نره

کی درد، ترکانه پوست و تی دیلَ سوزانه

می سبزه رویه نَوَ دِن، سیفید مویم من

ایا بهار نایه، تا ابد زمستانه

کی پور دِ باقی نی یه، دِ فارِس مَرَ «میرزا»

می جانه جان، اَ کی موردن داره تی گیلانه

 

ترجمه:

انگار اشپتکا( نوعی گربه ی وحشی) جان ما را گرفته است

سفره های خالی مان، غازهایی که پرورش می دادیم را خورده اند

هنوز شالیزار کشت نمی شود و انبار برنج خالی است

دست های شکسته ی ما برنج را در مزرعه نشاء نکرد

خنده ی باغ تو ریخته، خنده ی باغ من مرده

غم درختِ افتاده درختان دیگر را خم می کند

دیگر نمی شود خستگی را با نوشیدن چای در کرد

که باغ چایی مان سوخته و خانه یمان ویران شده

دل و دستی که دیگر داس کهنه اش را ندارد تاول زده

که درد پوست را می ترکاند و دل را می سوزاند

صورت سبزه (سبز) من را نبین، موهایم سپید است

اینجا بهار نمی آید و تا ابد زمستان است

که وقت کمی مانده، به کمکم بیا «میرزا»

جان جانانم، این کسی که دارد می میرد همان گیلان توست.

 

 

محسن عاصی

 


برچسب‌ها: شعر گیلکی, دکلمه, دانلود, محسن عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ ساعت 12:37 | لینک ثابت |

سمفونی گمشده

 

سرم درد می کند و تا همین چند دقیقه ی پیش فکر می کردم که فردا بیست و پنجم است. شعر نصفه ام را تمام نکرده ام، سردرد اجازه ی خیره شدن به مانیتور را نمی دهد و نمی توانم پست مفصلی بنویسم.

«اتفاقاً خیلی وقت‌ها نا‌امید شده‌ام، خیلی وقت‌ها نفس کم آورده‌ام. شاید تا جایی بشود به یک حضور مجازی اکتفا کرد؛ شاید ممکن باشد که آدم از حضور در جلسات و رسانه‌ها محروم بماند، ولی من به عنوان یک هنرمند دوست دارم زمانی که کتابم از زیر چاپ بیرون می‌آید آن را لمس کنم، صفحاتش را ورق بزنم و حاصل تلاش‌هایم را پیش رویم ببینم. زمانی که بار‌ها و بار‌ها تلاش می‌کنی اما موفق به این‌کار نمی‌شوی چیزی جز حس سرخوردگی سراغتان نمی‌آید. اما دو نکته هست که همیشه آن را به خودم یادآوری کرده‌ام و دوباره از جا بلند شده و مسیر قبلی را ادامه داده‌ام... »

این بخشی از مصاحبه ی مفصل من با رادیو زمانه و به کوشش سارا شاد بود. مصاحبه خوبی شده و حرفایی در آن مطرح شد که پیش از آن هیچ جایی آنها را نگفته بودم. می توانید این مصاحبه را در لینک زیر مطالعه کنید:

 

مصاحبه ی من با رادیو زمانه

 

در شماره ی اردیبهشت ماه نشریه ی الکترونیکی عقربه هم ترانه ای از من منتشر شده که شما را به خوانش آن دعوت می کنم:

 ترانه ای در نشریه ی الکترونیکی عقربه

 

و یک ترانه ی جدید از من:

 

 حس یه سمفونی گمشده ای

توی دنیای شلوغ این اتاق

حس یه مرثیه ی قدیمی ام

وسط یه فاجعه ، یه اتفاق

 

مثل یه مُردن نیمه کاره ام

مثل سیگاری که  روی میزته

رد یه تَرَک رو گردن یه ساز

جای بوسه هام که همه چیزته

 

باید از زمزمه های زیر لب

نُت به نُت درداتو بیرون بکشم

باید از یه جنگ تن به تن بگم

ته آهنگمو به خون بکشم

 

پاتو به ترانه ها وا بکنم

که جهان بی منو جا بذاری

قسمت زمزمه های من بشی

داغتو رو دل مردا بذاری

 

وسط یه فاجعه ، یه اتفاق

باید از شنیدن تو حظ کنم

باید از اتاق بی تو بگذرم

ساعتای بی تو رو عوض کنم

 

اما تو سمفونی گمشده ای

توی دنیای شلوغ این اتاق

من همون مرثیه ی قدیمی ام

وسط یه فاجعه ، یه اتفاق

 

 

 

 


برچسب‌ها: ترانه, محسن عاصی, مصاحبه, عکس
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:30 | لینک ثابت |

ما کجای دنیاییم؟ دنیا کجای ماست؟

 

آواز جمعی در « روآندا » با صدای خون

یک قتل جمعی سازمان های ملل را کشت

یا شهد خون بر دست های کودکان « صرب »

در دشت « بوسنی » خواب زنبور عسل را کشت

 

وقتی که بمب افکن شبیه مرد سلاخ است

از گوسفندان « دِرِسدِن » رد پایی نیست

وقتی نوبل هم صلح از دست « پــِرِز » می برد

دیگر « فلسطین » روی نقشه اسم جایی نیست

 

باید خدا با دست گل می زد ولی انگار

خاک جزیره بهتر از جام جهانی بود

وقتی دهان « ساندز » مُرد از اعتصاب ، این بار

حتی غذای « انگلیس » انگار جانی بود

 

چشم « شلمچه » تا « حلبچه » سوخت اما ساخت

با تاولی بر صورت و با مرگ در ریه

با « خاوران» سوخته در شعله ی اعدام

با « آشوویتس » زنده ای در خاک « سوریه »

 

شاید «هیروشیما » نمرده گوشه ی تاریخ

شاید « ویت کنگی » میان جنگلی زنده است

شاید من و تو گرم رقصی توی « کشمیریم »

شاید خدا تنها نمی خندد ولی زنده است

 

رویای خوب و حرف هایی خوب تر داریم

دنیای خون آلود روی دستمان مانده

امیدمان توی کلیسا بر صلیبی رفت

تقدیرمان جاماند در دستان فرمانده

 

تکرار زخم قرن هاییم و نمی میریم

دیگر برای خوب بودن هم زمانی نیست

دیگر جهان پیر چشمش سمت پایان است

ما آخر خطیم اما... قهرمانی نیست

 

ارجاعات بیرون متنی شعر:

1.     در سال ۱۹۹۴ به دنبال سقوط هواپیمای حامل «جونال هابیا ریمانا» رییس جمهور وقت روآندا در نزدیکی کیگالی پایتخت این کشور به وقوع پیوست. قوم «هوتو» این عمل را به قوم توتسی نسبت داد. همین امر آغاز درگیری‌های شدید میان این دو قوم شد که به کشتار حدود ۸۰۰ هزار توتسی رواندایی و هوتوهای میانه رو در مدت ۱۰۰ روز توسط هوتوهای تندرو منجر شد. سازمان ملل درابتدا از پذیرش این رویداد به عنوان نسل‌کشی خودداری کرد ودر نتیجه به شدت مورد انتقاد رسانه‌های جمعی قرار گرفت. این واقعه منجر به بحث‌هایی برای تغییر در ساختار سازمان ملل به منظور برخورد سریع با نسل‌کشی گردید.

2.     کشتار یا نسل‌کشی سِربْرِنیتسا به قتل حدود ۸۰۰۰ نفر از ساکنین بوسنیایی شهر مسلمان‌نشین سربرنیتسا (در بوسنی و هرزگوین امروزی) توسط ارتش جمهوری صربستان گفته می‌شود. این کشتار، بعد از جنگ جهانی دوم، بزرگ‌ترین نسل‌کشی در اروپا به ‌شمار می‌آید.

3.     از ۱۳ فوریه تا ۱۵ فوریه ۱۹۴۵ (۲ماه قبل از پایان جنگ) در حالی که پیروزی متفقین قطعی می‌نمود، برای کمک به پیشرفت سریع‌تر نیروهای شوروی که از شرق به سوی آلمان درحال پیشروی بودند، بمب‌افکن‌های سنگین نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا و نیروی هوایی ایالات متحده بیش از ۳۹۰۰ تُن بمب متعارف و آتشزا بر روی شهر درسدن فرو ریختند. شدت آتش‌سوزی به حدی بود که آسفالت خیابانها نیز ذوب شد. آمار دقیقی از تعداد کشته شدگان در دسترس نیست، اما طبق تحقیقات اخیر، رقم کشته شدگان، بین ۲۴٬۰۰۰ تا ۴۰٬۰۰۰ نفر غیر نظامی تخمین زده می‌شود. البته بسیاری از جمله کورت وانگات که از نزدیک شاهد بمباران درسدن بوده آمار کشته‌ها رادر کتاب « سلاخ‌خانه شماره پنج » ۱۳۴۰۰۰ نفر ذکر کرده‌است.

4.     شیون پرز( شیمعون پرز) رییس جمهور وقت اسراییل است که به دلیل اینکه  مذاكرات صلح با سازمان آزادي‌بخش فلسطين را پيگيري كرد  به همراه عرفات و اسحاق رابين، برنده‌ي جايزه‌ي صلح نوبل سال  شد اما کشتار در غزه و ساختن دیوار حائل در زمان ریاست جمهوری او اتفاق افتاد.

5.     در جام جهانی ۱۹۸۶ در مکزیک مارادونا در اوج حساسیت‌های این جام و در بازی آرژانتین و انگلستان در مرحله یک چهارم نهایی که به نوعی جنگ جزایر فالکلند در میدان ورزشی را تداعی می کرد حاضر شد. مارادونا با به ثمر رساندن دو گل تاریخی موجب پیروزی آرژانتین شد. نخستین گل مسابقه را مارادونا در ابتدای نیمه دوم با دست به ثمر رساند.مارادونا بعدها در
توصیف این گل گفت که این دست وی نبود که توپ را وارد دروازه کرده ، که دست خدا بوده است.

6.     او در 1972 و در سن ۱۸ سالگی به ارتش جمهوریخواه ایرلند پیوست. او همواره خواستار خروج ارتش بریتانیا از شمال ایرلند بود و به همین دلیل وارد این ارتش شد. وی یک سال بعد به جرم حمل اسلحه دستگیر و به ۵ سال زندان محکوم شد. ۶ ماه پس از آزادی در ۱۹۷۷ دوباره به همین جرم و این بار به ۱۴ سال زندان محکوم شد، ولی به محض ورود به زندان در اعتراض به رفتار دولت از پوشیدن لباس زندانیان امتناع کرد و خواستار این شد که او را به عنوان یک زندانی سیاسی بشناسند نه زندانی جنایی. او در مارس 1981 اعتصاب غذای خود را آغاز کرد اما دولت بریتانیا حاضر به پذیرش خواست‌های بابی ساندز و دیگر زندانیان جمهوریخواه نشد . سرانجام بابی ساندز پس از ۶۶ روز اعتصاب غذا در سن بیست و هفت سالگی در ۵ می ۱۹۸۱ در زندان بلفاست درگذشت.

7.     بمباران شیمیایی حلبچه در ۲۵ اسفند ۱۳۶۶ توسط حکومت بعث عراق صورت گرفت. این بمباران بخشی از عملیات گسترده‌ای به‌نام عملیات انفال بود که بر ضد ساکنان مناطق کردنشین عراق انجام گرفت . در پی عملیات والفجر ۱۰ توسط ایران و تصرف بخش‌هایی از کردستان عراق در اواخر سال ۱۳۶۶ که منجر به استقبال مردم این مناطق از نیروهای ایرانی شد، صدام حسین دستور بمباران شیمیایی این مناطق را داد. در پی این حمله حدود پنج هزار تن از مردم حلبچه که غیر نظامی بودند کشته شدند. همچنین شلمچه نیز بارها مورد حمله ی شیمیایی دولت عراق قرار گرفت.

8.     اردوگاه "آشوویتس- بیرکناو" بزرگترین اردوگاه از بین اردوگاههای تمرکز و مرگ بود که در خاک لهستان ساخته شدند. از این اردوگاه برای کار و تمرکز استفاده میشد و همزمان اردوگاه مرگ نیز بود. آشویتس- بیرکناو به عنوان اردوگاه مرکزی برای انجام نابودی ملت یهود انتخاب شد و در آن چند سلول گاز و کوره آدم سوزی ساخته شد. قتل با گاز سیکلون ب انجام می شد که پیش از این روی اسیران جنگی شوروی آزمایش شده بود.

9.     هیروشیما شهری در غرب جزیره هونشو در کشور ژاپن است. نخستین شهری است که به آن حمله اتمی شد (ششم اوت ۱۹۴۵م). با انفجار بمب اتمی چهار تنی محتوی ۶۰کیلوگرم اورانیوم-۲۳۵ موسوم به پسر کوچک بر روی این شهر، تا پایان سال ۱۹۴۵م در حدود ۱۴۰۰۰۰ نفر و در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۱ در حدود ۶۰۰۰۰ نفر جان باختند. بمب که در ارتفاع ۵۴۸متری زمین منفجر شد قدرتی برابر با ۲۰۰۰۰ تن تی‌ان‌تی داشت و در حال انفجار از فاصله ۹ کیلومتری ۱۰ برابر نورانی تر از خورشید دیده می‌شد.

10.  ویت کنگ‌ها یا جبهه رهایی بخش ملی ، نیروهایی نظامی بودند که در جریان جنگ ویتنام در ویتنام جنوبی و کامبوج در برابر نیروهای آمریکایی می‌جنگیدند.

11.  کشمیر نام منطقه‌ای است که زمانی دارای دولتی سلطنتی در هیمالیا بوده‌است و امروزه بخش‌هایی از آن مورد ادعای کشورهای چین، هندوستان و پاکستان است. هند دو سوم کشمیر را کنترل می‌کند و پاکستان یک سوم باقیمانده را در کنترل خود دارد. هر دو کشور مدعی تمامی منطقه هستند. جدایی‌خواهان مسلمان در کشمیر هند از سال ۱۹۸۹ میلادی برای استقلال یا ادغام با پاکستان می جنگند و در جریان آن تاکنون بیش از ۴۷ هزار تن کشته شده‌اند.

 

« به‌هنگام صلح ، پسران، پدران خود را به خاک می‌سپارند؛ در زمان جنگ، پدران، پسران خود را »

هرودوت

 

کم کم به نمایشگاه کتاب می رسیم و کتاب ها منتظر ما هستند حتی اگر بخشی از تنشان را زیر تیغ ممیزی جا گذاشته باشند. امسال سرانجام مجموعه ی شعر جنگ «خطاب به شترمرغ ها» اثر دکتر مهدی موسوی که سال ها ممنوع الانتشار بود با تغییر نام به « حتی پلاک خانه را » و با حذف برخی شعرها و اضافه شدن چند کار جدید منتشر می شود و در نمایشگاه کتاب منتظر شما خواهد بود.

 

 

از طرف دیگر کتاب « مردی که نرفته است بر می گردد » که مجموعه ای از رباعی و عکس خواهد بود نیز اگر از هفت خوان ممیزی عبور کند به نمایشگاه کتاب امسال خواهد رسید.

نوروز امسال را مهمان جلسه ای در اراک و محبت های علیرضا مومنی و امیر سنجری بودیم که عکس هایی از این جلسه و شعری از امیر سنجری را می توانید در این پست وبلاگ او بخوانید:

امیر سنجری

و بعد از این جلسه هم مهمان لطف های آصف و زهره ی عزیز بودیم که عکسهای این سفر هم در وبلاگ آصف نوروزی منتظر شماست:

آصف نوروزی

 

اتفاق های زیادی در یک ماه گذشته افتاد ، بازار تهمت و دروغ و افترا داغ است ، دردها زیاد و حرف های نگفته زیادتر. اما من ترجیح می دهم باز هم  به شعر بچسبم که هنوز همه چیز است ، که همه چیز خواهد بود :

 

داغ است این سر ، بوسه مانده روی لیوانم

حافظ شدم تا مست گردد کل دیوانم

بر باد رفتم در حیاتت ، داخل تختم

تا پاره باشد این من از بند تو و رختم

جر خورده باشم ، جامه ای در جا لباسی ها

تا عاشقت باشم میان هم کلاسی ها

که درس ها در من فقط پرت ِ حواست بود

که گیر این جر خوردگی تنها حراست بود

که گیج بودم ، مکتب و خانه نمی دیدم

این من ، تو بودی ، مست و دیوانه نمی دیدم

که غمزه ات استاد شد ، درس و کتابم داد

مکتب نمی رفتی و عشقت درد یادم داد

لیوان قرضی که تو را جامانده در دستم

از بوسه هایت بر لبش که مستی و مستم

که تشنگی را حفظ کردم روی لیوانم

که فال بدبختی نشست از تو به دیوانم

خوابم نمی رفتی که لنگ ظهر بیدارم

که بوسه می خوردم کنار چای و سیگارم

که هر کتاب از من تو را می برد و می فهمید

که غصه ها در من تو را می خورد و می فهمید

بوی عرق بود از دهان و زیر شلوارم

مستیم از مشروب بود و دود سیگارم

ریشم هزاران ساله می شد در درازی ها

که چشم  هایم سرخ بود از کشف رازی ها

که غیبت تو اشک بود و بودنت هم آه

تدریس می کردند من را توی دانشگاه

مجهول جامانده میان جزوه ها بودم

گیر مکانیکی پیچ و رزوه ها بودم

داغیم قـُل می زد تو را در دیگ و بویلرها

دیوانگی در انجمن ها ، پیش شاعرها

با چهارده شیوه مرا بغضت روایت کرد

من خون دل خوردم ولی بغضت حمایت کرد

که پاکی افتاده ای از دامن زن ها

یک جوش قرمز که نشسته روی باسن ها

درس دروغی که مرا هی امتحان می داد

می کشت من را ، اولش اما امان می داد

ما صلح می انگاشتیم و او تفنگی داشت

آرایش چشمت از اول طرح جنگی داشت

رسم نظر بازی به خون بازی کشید آخر

که حکم های انضباطی را چشید آخر

توبیخ کتبی که به دستم دادی از دردت

آن روز که دنبالت آمد عاقبت مردت

جا ماندم از تو ، از جهان ، از آخرین سرویس

می رفت سمت جنده خانه آخرین قدیس

این شیوه ی اهل نظر تنهاست یا رسم است؟

بر باد رفتن باز سهم ماست یا رسم است؟

که آخرش از تو شکستم جام و لیوان را

آتش زدی خان مغول ، این شعر و دیوان را

خاکسترم با باد می بردم به سربازی

که مست را بردند سمت خانه ی قاضی

حد خورد شعر و شیوه ام ، امروز زندان است

تنهایی ام در برجک سردی نگهبان است

خاکسترم از باد کند و دست خاکم داد

که عشق آسان می نمود اما به فاکم داد

 

 

  

 


برچسب‌ها: شعر, جنگ, عکس, محسن عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:29 | لینک ثابت |

ما را در این میانه چه کاری است با بهار؟!

 

داش حبیب: چرا نیومدی در دکون؟

مجید: امروز جمعس ، تعطیلیه !!!

داش حبیب: امروز دوشنبس ، خیلی داریم تا جمعه

مجید: نخیییییییر ، تو اون تقویمه که آقام اونسال عید خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعس

داش حبیب: اون تقویم باطلست

مجید: واسه من جمعه جمعه ی آقامه ، شنبه شنبه ی آقامه ، خواه مرده ، خواه زنده ، جخ تقلید مرده جایزه ، آقا میگه بالا منبر.

« سوته دلان - علی حاتمی »

 

اسفند ، من را از تهران و آبادان تا میزبانی دکتر موسوی  در اصفهان کشید و سال 90 را ختم به خیر کرد . سالی که برای من جمع اضداد بود و خوشحالی های بی حد و ناامیدی های بی پایانی داشت .

تمامی کامنت های پست قبلی ام بی پاسخ مانده و شرمنده ی محبت های دوستانم هستم . امیدوارم که نوروز بی اتفاق ، فرصت سر زدن به دوستانم را بدهد تا بتوانم جبران مافات کنم.

 در انتهای این پست و بعد از مدت ها یک غزل با حال و هوایی متفاوت از همیشه منتظر شما نشسته اما پیش از آن :

 

دوستان زیادی گلایه مندند که نمی توانند در فیس بوک درخواست دوستی به من بدهند و یا درخواست دوستی داده اند و من مدت هاست آن ها را به جمع دوستانم اضافه نکرده ام . قبلا هم در همین وبلاگ گفته ام که مدت هاست ظرفیت 5000 نفری صفحه ی فیس بوکم به اتمام رسیده و نمی توانم دوست جدیدی را اضافه کنم اما در صفحه ی شخصی ام با ظرفیتی نامحدود پذیرای همه ی دوستان خواهم بود :

صفحه ی محسن عاصی در فیس بوک

 

از این به بعد مجموعه ای از دکلمه ها و ویدئوهایی که تا به امروز منتشر کرده ام را می توانید در صفحه ای جدید پیدا کنید که آدرسش هم در زیر وهم در اولین لینک وبلاگ هست و در هر پست دکلمه و ویدئوی جدیدی نیز به آن اضافه خواهد شد :

دانلود دکلمه و ویدئو ها

 

اما دکلمه  و ویدئوی این پست مربوط به شعر« زندونی بی ملاقاتی » است و می توانید فایل صوتی و فایل تصویری آن را از لینک های زیر دانلود کنید و اگر سرعت اینترنت تان اجازه می دهد در همین وبلاگ آن را تماشا کنید :

 

لینک دانلود دکلمه

  لینک دانلود ویدئو

  

 

دکتر مهدی موسوی باز به آدرسی جدید کوچانده شد و به رسم هر روزی به روز خواهد بود و چشم به راه شما :

www.bahal22.persianblog.ir

 

در مدت اقامت چند ماهه ام در مشهد به بسیاری از جلسات شعر و کارگاه های ادبی سری زدم . اما یکی از بهترین کارگاه های مشهد به جرات کارگاه دوست خوبم الهام میزبان بود که اگر کسی هدف اول و آخرش ادبیات باشد می تواند چیزی را که برای لذت و پیشرفت لازم دارد در این کارگاه پیدا کنید . دوستان خراسانی می توانند برای هماهنگی با خانم میزبان و شرکت در کارگاه ها به وبلاگشان مراجعه کنند :

الهام میزبان

دوست خوبم ساموئل کابلی هم به رسم این روزها کوچانده شده و از این به بعد در این آدرس جدید می توانید بخوانیدش :

ساموئل کابلی

 

اردیبهشت آینده کتاب های خوبی مهمان نمایشگاه کتاب خواهد بود و یکی از آن ها مجموعه ی دوست و شاعر خوب وحید نجفی است .  اگر شما هم طاقت رسیدن اردیبهشت و خرید کتاب از نمایشگاه را ندارید می توانید با مراجعه به وبلاگ وحید نجفی کتاب را پیش خرید کنید :

وحید نجفی

 

درسالی که پشت سرمان جا ماند ، بیشتر از هر زمان دیگر اسم « بهار » را شنیدیم . اگرچه « بهار عربی » بود اما بهار بود و امروز که بهار روبه رویمان ایستاده ، از بهار نگفتن و ننوشتن ظلم به تاریخ و طبیعت است.

پس به بهانه ی بهار پشت سر و روبه رو...

 

بهاریه

 

خـُرناس بیداری خرس از کنج غار آمد

ما در خیابان ها ولی... فصل شکار آمد

وقتی که خون نو/نهالی بر زمین می ریخت

از ارّه برقی هایشان بوی بهار آمد

دست زمستان جمع کرده هفت سین ها را

جایی که حتی سبزه با سرما کنار آمد

وقتی شکوفه دود و اشک آور به خوردش رفت

افتاد و وقت رقص هایش در غبار آمد

پیراهنی خونی که پرچم بود ثابت کرد

این بار قدری زودتر فصل انار آمد

تبدیل می شد حالمان به بدترین احوال

سالی که با رأی و سکوت و خون و دار آمد

تا که درختی روی یک پا ایستاد و مُرد

یک پای دیگر قرض کردن هم به کار آمد

کوچ پرستوها به گوش شهرمان می خواند

وقت فرار آمد ، ببین ، وقت فرار آمد

 

 

محسن عاصی

 

عکس : فاطمه اختصاری ، محمد حسینی مقدم ، محسن عاصی

 

 


برچسب‌ها: بهاریه, غزل, دانلود, شعر
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 18:1 | لینک ثابت |

اسب حیوان نجیبی است

 

 

رئیس: بیا شعرت رو بخون. اسمش چیه؟ 

 

کارگر: آجر

 

پدربزرگ من آجر می ساخت

 

پدر من هم آجر می ساخت

 

من هم آجر می سازم

 

ولی خانه من کجاست ؟

( آمارکورد ، فدریکو فلینی ، 1974 )

 

و تنها شعر...

 

« خون به پا خواهد شد »

 

اسب های بخار در حمام

مرد ، از اسب قدرت افتاده

زن ِ قدرت در انتهای خط

اسب ، از کورس سرعت افتاده

 

چندتا فکر خام در حمام

چندتا مرد پخته با یک زن

پای قدرت درون گِل مانده

اسب در حسرت برنده شدن

 

بی بخاری مرد در خانه

بی بخاری اسب در یک پیست

بی بخاری زن میان جمع

بی بخاری قدرتی که... نیست

 

داغی در سرش بخار شد و

فکر این اسب های بومی بود

زنِ جا مانده گوشه ی یک پیست

مثل حمام ها عمومی بود

 

اسب در پیست حس مردی داشت

زن ِ حمام ، خواب قدرت دید

مرد ِ خامی ، بخار را می سوخت

خواب ِ حمام ِ بی بخار پرید

 

اسب ِ قدرت تمام بود ، تمام

مرد ِ قدرت هنوز فرصت داشت

زن به حمام رفته بود و فقط

چند اسب بخار قدرت داشت

 

مرد ِ افتاده از بخار و اسب

وسط پیست ، توی مه گم بود

زنِ چشم انتظار پایانش

قسمت مرد و سهم مردم بود !

 

اسب از قدرت و نفس افتاد

نفس آخرین ِ مرد از زن

زنی از مردها تمام شد و

مرد ، خود را تمام کرد از زن

 

جسد زن به روی کاشی ها

جسد مرد در میان بخار

جسد اسب انتهای پیست

خون به قدرت رسیده بود انگار

 

 اسب حیوان نجیبی است 

 

عکس : دیلمان / شهریور ۹۰

 


برچسب‌ها: شعر, غزل پست مدرن, اسب, دیلمان
نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:27 | لینک ثابت |

دختر همسایه و آنارشی

 

« احساس و شور اگر با مقدار زیادی آنارشی همراه نباشد چندان ارزشی ندارد، نه به خاطر اصول ، بلکه به این خاطر که در دنیای فاسدی زندگی می‌کنیم. متأسفانه همهٔ روشنایی مال جاهای ممنوع است »

( لویی فردینان سلین. دیوید هیمن. ترجمه ی مهدی سحابی. نشر ماهی )


 

اگرچه نفسی باقی نمانده که بشود با مخاطب همنفس شد...

از کتابم که در گیر و دار انتشارات و مجوز و ممیزی گیر افتاد و به نمایشگاه کتاب نرسید ( امیدی هم به رسیدنش به نمایشگاه بعدی نیست ) بگیر تا رفیقانِ خیانت بی مزد و دشمنانِ رفاقت بی منت.

اگرچه نفسی برای آقای شاعر باقی نمانده اما...

این پست را با کمی حرف و ایده و آنارشی به مخاطب محترم این سطرها تقدیم می کنم :

 


ـ یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها. فاطمه اختصاری. مشهد: نشر سخن گستر. چاپ اول 1389. 2000 نسخه. 124 صفحه. 2400 تومان.

فروغ فرخزاد همچون روح سرگردانی که هیچگاه محل سکونتش را ترک نمی کند، همواره در آثار شاعران نوگرای بعد از خود حضور داشته است. بنیانگذاری شعر مدرن و ایجاد هویت جنسیتی برای راوی، مهمترین تاثیرات فروغ بر ادبیات پس از خود بوده و بدون شک نجات شعر فارسی از لحن و نگاه راوی همیشه مرد ادبیات کلاسیک تاثیر به سزایی بر شعر زنان بعد از او داشته است.

در واقع ردپای فروغ بعد از انقلاب اسلامی و در دهه ی شصت کمرنگ اما مستدام بود تا در دهه ی هفتاد با ظهور شاعران زن و نوپردازی های آن سال ها قوت گرفت و تا امروز ادامه پیدا کرد.

کتاب « یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها » اثر فاطمه ی اختصاری نیز از جمله ی آثاری است که این، مهمترین میراث فروغ را با خود داشته و به بسط و تکامل این نگاه پرداخته است. این کتاب علاوه بر تاثیر از فروغ، منشا گرفته از جریان فمینیسم ایرانی نیز هست و شاید با عنوان خود وارد نوعی چالش و نقد این جریان شده است...

ادامه ی این یادداشت را با عنوان « فمینیسم علیه فمینیسم » که نگاهی به مجموعه ی شعر « یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها » اثر فاطمه اختصاری است را در سایت « مد و مه » بخوانید  :

 

فمینیسم علیه فمینیسم

 

لازم به ذکر است که تعداد محدودی از این کتاب بعد از اتفاقاتی که در نمایشگاه کتاب سال 89 برایش افتاد موجود بوده و دوستانی که علاقه مند به تهیه آن هستند می توانند به وبلاگ خانم اختصاری مراجعه کنند.


 

ـ بارها گفته ام که شیوه انتشار شعر باید تغییر کند ، تا دهه هفتاد شاعران به شیوه ی چند صد و شاید چند هزارساله ی شاعران ما قبل خود شعرهایشان را به دست مخاطب می رساندند ، یعنی یا در جلسه های خصوصی و عمومی شعرشان را می خواندند و یا با استفاده از کاتب و دستگاه چاپ به دست مخاطبانشان می رساندند. در اواسط دهه ی هفتاد و با توسعه ی اینترنت در ایران و شروع به کار اولین وبلاگ ها و وب سایت های ادبی ، شعر و ادبیات پا به دنیای مجازی گذاشت و دریچه ای به خانه ی مخاطبانش با فرسنگ ها فاصله پیدا کرد . اما بعد از آن تقریبا دچار سکون و رخوت شد و با ظهور پدیده هایی نظیر یوتیوب و فیس بوک راه جدیدی برای عرضه ی خود پیدا نکرد . در همین چند سال گذشته تجربه های در زمینه ی ادغام تصویر و شعر از شاعرانی نظیر مهرداد فلاح صورت گرفت و اگرچه رویکردی نو و نگاهی تازه به ادبیات عرضه کرد اما مورد اقبال عموم قرار نگرفت .

باید تلاشی کرد و شعر را با دنیای امروز منطبق تر کرد .در این پست تلاش کردم در ادامه ی روند ارائه ی شعرهایم در شبکه های اجتماعی از طریق صدا و تصویر این ایده را به وبلاگ ها بکشانم و پیشنهاد های تازه ای برای ارائه ی شعر در وبلاگ ها داشته باشم.

نمی دانم چقدر موفق خواهد بود اما مهم این است که راهی جدید تجربه و پیشنهاد شود.

برای اولین اثر، ویدئویی به کوشش من و همکاری مهدی معتمدی را منتشر می کنم که تلاشی ابتدایی و مقدماتی در راه تطبیق شعر و موسیقی و تصویر است. شعری که به خود مهدی تقدیم شده را با صدای گیتارش و تصویرهای من ببینید و بشنوید و اگر دوست داشتید از اینجا دانلود کنید :

 

  

 

ـ کوکی. نوشته فیلیپ پولمن. ترجمه ی فرزاد فربد. تهران: کتاب های پریان ( وابسته به نشر پنجره). چاپ اول: 1390. 1100 نسخه. 80 صفحه. 3000 تومان.

فیلیپ پولمن را بسیاری با سه گانه ی نیروی اهریمنی اش» به خاطر می آورند. اما این نویسنده با نوشتن «کوکی» مخاطب های کم سن و سال تری را هدف قرار داده و از دنیای نوجوانان به فضایی کودکانه قدم گذاشته است . مهمترین ویژگی «کوکی» زبان قصه گوی آن است که وجه مشترک همه ی آثار پولمن بوده و از این لحاظ به فرهنگ داستانی ما نزدیک است. اما داستان به آن سرراستی هایی که از یک روایت کودکانه انتظار می رود نیست، رویکرد فرمی پولمن و استفاده از دو روایت موازی که در اواسط داستان با هم آمیخته می شوند، قصه ای پیچیده را برای مخاطبان کم سن و سال کتاب رقم زده است و ...

ادامه این یادداشت را به قلم من و در وب سایت « مد و مه » بخوانید :

 

یادداشتی بر « کوکی » اثر « فیلیپ پولمن »

 

ـ بسیاری از دوستان از پراکندگی و گاهی فیلتر بودن سرورهایی که دکلمه ی شعرهایم را بر روی آن ها قرار داده ام گلایه مندند ، در این پست تلاش کردم تا تمامی آن ها را با کیفیتی بهتر ، با فرمت Mp3 و در سروری وطنی قرار دهم . لازم به یادآوری است که 2 شعر آخر به تازگی به این مجموعه اضافه شده اند و دکلمه ی آنها را قبلا در وبلاگ قرار نداده بودم. برای دانلود بر روی شعرهای زیر کلیک کنید :

 

1- دانلود کل فابل های شعرخوانی به صورت یکجا

2- شعرخوانی در دانشگاه فردوسی

3- با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را

4- چپ کردن از دنیای خاکی توی آغوشت

5- قبول کن که نه ، از ابتدا نمی دانست

6- مردی که مُرده ، نه ، شبیه مردها هم نیست

7- بغض چوپان کنار یک اتوبان

8- اینجا / کدام طبقه است...

 

ـ اولین شماره ی نشریه الکترونیکی « فرشته های کاغذی » به کوشش ساموئل کابلی و شعرهایی منتشر نشده از من ، دکتر موسوی ، فاطمه اختصاری ، طاهره کوپالی و با ترجمه ای از مهسا عاصی و چند داستان و مقاله منتشر شد . می توانید آن را از اینجا  دانلود کرده و نسخه ی کامل شعر زیر را در آن بخوانید :

 

تو به دنیات فکر می کردی

قورباغه به منقرض شدنش

عضو یک اتحادیه در چین

به مجازات معترض شدنش

 

ـ دوستانی که مجموعه ی شعر ، داستان و ترجمه ی آن ها در سال جاری منتشر شده می توانند با گذاشتن کامنت خصوصی و انجام هماهنگی مجموعه ی خود را به دست من برسانند تا در پست های آینده با نوشتن نقد یا مرور به بررسی آن ها بپردازم.

 

ـ 25 ام هر ماه که مهمان این وبلاگ باشید مطمئنا پستی جدید و شعری تازه خواهید خواند .

 

و در انتها شعر...

دکلمه این شعر را می توانید در زیر بشنوید و یا از اینجا دانلود کنید .

( با توجه به ویژگی روایی شعر توصیه می کنم حتما دانلود کنید !)

 

 

  

از دختر همسایه هم معصوم تر داریم؟!

با پنجره ، بی پنجره ، عمری ست دیواریم

گه خورده ! به احمد همین دیروز پا می داد !

وقتی که دنیا غصه را یکجا به ما می داد ↓

از هیچ چی ، با هیچ کس ، تا هیچ جا رفتیم

این جاده خاکی بود و ما تا انتها رفتیم

تا آخرش رفتیم و بد مصب تهش خوب است

فرق گناه و حال این یک پیک مشروب است !

یک دست پیک و دست دیگر داف همسایه !

یک صندلی آن سوی دنیا بود ، بی پایه

به بادها تکیه زدیم و پشتمان غم بود

با پشت گرمی طاقت آوردیم اگر کم بود

کم بود... اما نوشدارو بود قبل از تب !

این دختره... سارا ، عجب چیزی ست لامصب !

اما رفیقش حیف ، آن چیزی که باید نیست

هر چند در وقتش اگر لختش کنی ، بد نیست !

بد بود ، اما در نهایت بدترش رو کرد

که زندگی این «حکم ها» را آخرش رو کرد

با باد بودیم ، آخرش بر باد هم رفتیم

من خوب یادم نیست ، فاز شاد هم رفتیم؟!

که آخرش غم بود و ما عـَر می زدیم از درد

احمد... و روی شانه ی سارا من ِ نامرد

نامردمی کردیم و آخر زندگی کردیم

ما باختیم و جور دیگر زندگی کردیم

با خواب ، با مشروب یا با داف همسایه

تکیه زده بر صندلی خالی از پایه

که آخرش این درد با ما ماند و این سردرد

که اولش ما مرد بودیم و تهش نامرد

یک بطری خالی شدیم و چند حرف مُفت

یک جمع از خود بی خود از بد مستی اش می گفت :

از دختر همسایه هم معصوم تر داریم؟!

با پنجره ، بی پنجره ، عمری ست دیواریم

 

 

محسن عاصی


برچسب‌ها: شعرخوانی, غزل پست مدرن, نقد کتاب, محسن عاصی
نوشته شده توسط محسن عاصی در چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۰ ساعت 20:21 | لینک ثابت |

شبنامه ی یک نسخه ای

 

« سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره »

اعتراض - مسعود کیمیایی

 

این بار 5 روز زودتر از موعد همیشگی مهمان من هستید ، آقای شاعر هم دلی دارد که گاهی برای مخاطبش تنگ می شود ، شعری دارد که دلش برای مخاطبش تنگ می شود . حتی اگر همه ی این ها هم نبود ، گاهی می شود بدون بهانه برگشت ، به چشم های مخاطب محترم زل زد و تنها خبر از زمستانی داد که در پیش است .

چند شب بیشتر به یلدا باقی نمانده و ماهنامه تخصصی شعرکندو شعر مشترکی که از من و پریا تفنگ ساز منتشر کرده که یلدای سال قبل سروده شده است . پس در اینجا مهمان یلدایی مشترکمان باشید :

 

« از روزهای سخت به شب هایمان رسید

سرما که بازمانده ی تو بین خانه هاست

خون دلی که خورده ام از دست روزها

این بار سهم قرمزی هندوانه هاست »

 

 رایکا امیری فرعزیز محبت کرده و ۲ شعر از من را به همراه لینک دکلمه های آن در وبلاگش قرار داده که شما را مهمان خوانش آن ها در اینجا  و اینجا می کنم :

 

 « آسمانم پریده از رنگش

وسط حوض های نکبت و دود

اول قصه ها خدا بود و

آخر قصه هیچ وقت نبود »

و

«  یک سینمای سوخته در فکر اکرانم

یک رگ از دنیا بریده داخل وانم »

 

همیشه و از سال های گذشته کسانی که برای کارهای پژوهشی به سراغ غزل پست مدرن می آمدند از نبود یک رفرنس معتبر و جامع گله داشتند و همین موضوع انگیزه ای شد که دکتر مهدی موسوی تصمیم به گردآوری دایرکتوری غزل پست مدرن کنند . از همین امروز تا انتهای دی ماه اشعاری از خود و دیگران را که قابل قرار گرفتن در ژانر «غزل پست مدرن» هستند به صورت فایل word به آدرس postmodern14@gmail.com ایمیل کنید. آثار جمع آوری شده که از حداقل های مورد نظر برخوردار باشند در این مجموعه به چاپ خواهند رسید. لطفا حداقل 2 و حداکثر 10 اثر از خودتان یا شاعر مدّ نظرتان را ارسال کنید. و حتما به نکات زیر توجه کنید :

 1- می توانید از هر شاعر حداکثر 10 اثر را ارسال کنید. پس ممکن است مجموع آثار به 500 شعر هم برسد و اشکالی ندارد.

2- سعی کنید اشعار را با نام های پینگیلیش save کنید تا در موقع دانلود مشکلی نباشد.

3- از فرستادن مثنوی ها و چهارپاره های خیلی بلند تا حدّ امکان دوری کنید مگر اینکه واقعا کار خیلی موفقی باشد و ارزش انتشار داشته باشد.

4- نام شاعر، زیر تمام فایل ها و اشعار فراموش نشود.

5- در تایپ اشعار دقت کنید. مسوولیت هرگونه غلط تایپی با خود شماست.

6- اگر تا 48 ساعت پاسخ ایمیلتان را دریافت نکردید ایمیل شما نرسیده است.

7- شعر فرستاده شده توسط شما می تواند حتی از شاعران قدیمی مثل مولانا باشد!!!

8- آثار تا انتهای دی ماه جمع آوری شده و در اواخر بهمن ماه منتشر خواهند گردید

 

و در انتها شعر...

« به سلامتی زندونیای بی ملاقاتی »

 

 

پشتت خمه از غصه و این درد صافت کرد

دستات پر از میله ست ، زندون اعترافت کرد

چشمات کبوده ، خاطراتت رد خون داره

این روزهای بی ملاقاتی جنون داره

بیرون سلولت هوا خوردی ، هوا غم داشت

این خونه ی بی مرد انگاری هوا کم داشت

اخبار پخشت کرد امشب روی میز شام

که اعتصابت کرده دنیامون ولی تنهام

تنها ، کنار حرف حقی که زیادی بود

سلول های مُرده ای که انفرادی بود

با عکس ها موندم ، برات از خونه می گفتم

از روزنامه که تو رو می خونه می گفتم

ازنامه و حرفات تا اخبار کشتن ها

تا تیتر بودن از تو ، ممنوعه نوشتن ها

که هر ستون پر می شد و دنیا به هم می ریخت

تا دردها سر رفت اما...

سقف دنیا ریخت

فریادهامون دفن می شد ، دردها موندن

که مردها پوسیدن و نامردها موندن

طوفانمون خوابید ، حتی بادها هم مُرد

خواب زمستونی تو رو از یادها هم برد

من موندم و عکسی که این دستام قابت کرد

من موندم و این خونه ای که اعتصابت کرد

حالا غمت شبنامه ی یک نسخه ای میشه

دستات یخه ، بغضت ولی همدست آتیشه

دلتنگتم ، دلتنگ مردی که نمی ترسید

از بازجو هم که نمی شه حالتو پرسید

  

محسن عاصی

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت 4:7 | لینک ثابت |

شعر , که همه چیز است , که همه چیز خواهد بود

 

 اینجا

کدام طبقه است

که پولهایمان

از پارو پایین می رود

و به دریایی می ریزد

که از آکواریوم خانه ی شما شروع شده .

اینجا کدام طبقه است که بوی نم

خانه ی مان را برداشته

خاطره هایمان را برداشته

پول هایمان را برداشته

و به طبقه ای رفته

که نمی شود کابوس دریا دید ،

که شاید

نمی شود خوابید .

من

خوابیده ام  

و نگاه می کنم

به ترک های خورده بر دیوار

به دَرَک های مانده روی لبم

به سیاهی چشم یک کوسه

که سرک ها کشیده توی شبم

آرزوهای مانده در بطری

به حبابی میان امیدم

به همان روز خوب و آرامی

که نمی دیدی و نمی دیدم

روزها لنگری بدون لـِنج

که فرو رفته توی تنهایی

شب به دنبال هیچ چی گشتن

مثل فانوس گیج دریایی

اره ماهی و مار ماهی بود

دست ها و زبان دنیایم

گفته بودم به گوش ماهی ها

من به دنیایتان نمی آیم

از نداری به دارها رفت و

خسته ای سمت غارها رفت و

ماهی کوچک و سیاهی که

گمشده ، سمت مارها رفت و...

اینجا

همان جایی بود

که ما

در خواب هایمان غرق شدیم

و دیگر

صدایی از این شعر

به گوش نرسید .

 

 

یک روز خوب !

 

از راست به چپ :

محسن عاصی - سید مهدی موسوی - علی سعید - مصطفی رضیئی - محمد حسینی مقدم

فاطمه اختصاری - الهام میزبان

لوکیشن :

سینما آزادی

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:17 | لینک ثابت |

دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد

 

 

پاییز است و تنها چیزی که با تاکید می شود گفت همین گزاره ی خبری است . اگر چه می شود کمی هم به حاشیه رفت و حول این موضوع  که آقای شاعر از باد های پاییزی خوشش نمی آید هم صحبت کرد اما اصل داستان همان است که ابتدا گفتم : پاییز است و هیچ کس هم بادهای پاییزی را به رفراندوم نگذاشته تا من رای مخالفم را به صندوق بیاندازم .

 

این بار به موقع آمدم و لازم است تاکید کنم که این وبلاگ 25 آبان به رسم 25 ام هر ماه با شعری جدید منتظر شما خواهد بود .

 

کتاب مهمی این روزها از زیرزمین به روی زمین آمده و پا به دنیای مجازی گذاشته است. کتابی که احتمالا بسیاری از شاعرانی که می شناسید و می شناسم با متدش عروض و قافیه را یاد گرفته اند . مهدی موسوی کتاب « آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده » را که مجموعه ای گردآوری شده از پست های آموزش عروض در وبلاگش بوده را منتشر کرده که به جد شما را توصیه به دانلود و خوانش آن می کنم . حتی اگر با وزن آشنایید :

 

« آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده »

 

تا به امروز هیچ شعری را به قصد تقدیم کردن به کسی ننوشته ام  ، اما این بار این شعر را به یک رفاقت ده ساله تقدیم می کنم . که خیابان های این شهر کوچک فولادی ، فولادشهر ، همیشه شاهدش بوده اند ، به مهدی معتمدی که رفیق همیشه و هنوزاست ، به مهدی معتمدی و دردها و آرزوهای مشترکمان :

 

 

بگو صدات کند یک نفر ، بگو مهدی

ببین که دردت هم لهجه ی لـُری دارد

بگو که بشکند این ساز تا بفهماند

که مرد سازشکسته دل پُری دارد

 

صدای جیغ تو از گوش شهر خسته تر است

صدای شعر من از گوش ها و آدم ها

که یک اتاق نه تنها به دردمان می خورد

که سهم ماست از این « موش ها و آدم ها »

 

غروب مانده تمامی جاده ها از ما

که فکر می کردی انتهاش نزدیک است

من و تو اول این راه ها نفهمیدیم

که روزها کوتاه است ، جاده تاریک است

 

صدای زیر زمین بوی بغض با خود داشت

که شعر و گریه  و آهنگمان به دردش خورد

که دست هات به سازی نخورد و آخر رفت

که دست هام به شعری نرفت و آخر مُرد

 

صدای بغض شبیه صدای گیتاراست

صدای مرگ شبیه صدای آزادی ست

به راک پاره کن این بغض را که می دانی

صدای گریه تـِمـَـش فولک ِ خرم آبادی ست

 

به شهر کوچک و فولادی ات بخند و برو

کدام سمت ؟ کجای زمین ؟ بگو باید

فرار کرد که از دست  موش و آدم ها...

فرار شد که ته این فرارها شاید...

 

بگو صدات کند یک نفر ، بگو مهدی

که خواب بد بوده روزهای هر روزی

ببین که بازی و این باخت ها تمام شده

ببین که زنده ای و آخرش نمی سوزی

 

به روز خوب ، به روی زمین ، نه کنج اتاق

صدای شعر من و ساز تو هماهنگ است

اگر چه یک دهه ما در کنار هم بودیم

دلم رفیق همیشه به خاطرت تنگ است

 

 

پی نوشت : داستان کوتاه موش‌ها و آدم‌ها توسط برنده جایزه نوبل ادبیات، جان اشتاینبک در سال ۱۹۳۷ منتشر شد. نویسنده در این کتاب از داستان غم انگیز جورج میلتون و لنی اسمال که دو کشاورز مهاجری بودند که در رکود بزرگ آن روزگار در کالیفرنیا تغییر مکان داده بودند می‌گوید. مبنای این داستان از تجربیات اشتاینبک که زندگی بی‌خانمان را به تصویر می‌کشیده برگرفته‌است. عنوان این کتاب از شعر رابرت برن برگرفته شده‌است.

ویکی پدیا

 

محسن عاصی و مهدی معتمدی

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:54 | لینک ثابت |

سیگاری بعد از شام

 

یک روایت خوشحال یا چه گوارا !


چیزی حدود نیم قرن پیش در یکی از روزهای قشنگی که بهاری یا پاییزی بودنش دقیقا مشخص نیست ، در یکی از کشورهای آمریکای جنوبی، دکتری تصمیم می گیرد بر ضد نظام استعماری و امپریالیستی قیام کند ، بعد این کار را می کند . به همراه دوست صمیمی اش هی مبارزه می کنند و آخرش پیروز می شوند . ، آقای دکتر پُستر می شود و روی دیوار خانه ها می رود . روی دیوار خانه های جوانان نیم قرن پیش . بعد می رود کشور دیگری مبارزه کند ، در آنجا کشته می شود و باز پسترهایش روی دیوارها می رود .

فکر کنید حدود 15 سال پیش است و جوان مستعدی شعر می گوید ، در همین کرج خودمان هم شعر می گوید ، با دوستانش مدعی پیشتازی در جریانی نوگرا هستند . دوست جوانمان شعر پیشرو را دنبال می کند ، و خوب هم دنبال می کند ، بعد از یک مدت شبیه آقای دکتر پارگراف  قبل می شود . البته فقط قیافه اش شبیه دکتر پارگراف قبل می شود ، بعد کم کم شعرهایش شبیه آقای دکتر پاراگراف قبل می شود ، البته فقط آرمان شعرهایش شبیه آرمان دکتر پاراگراف قبل می شود . از این نقطه به بعد دیگر در مورد دوست جوانمان و سایر ویژگی هایش که شبیه دکتر پارگراف قبلی شده، اطلاع دقیقی در دست نیست .

تقریبا یک ماه قبل ، جوان 15 سال قبلمان که  همچنان شاعر است و همچنان پیشرو و همچنان قیافه ای شبیه آقای دکتر دارد ، برای دوست آقای دکتر که امروز دیکتاتور بزرگی برای خودش شده و آمریکای جنوبی به وجودش افتخار می کند ، در کرج جشن تولد می گیرند ! در این جشن تولد شعر می خوانند و عکس می گیرند و کلی خوش می گذرد و اینا ! بعد اسمش را می گذارند حرکت پست مدرنیستی !!!

بعد ما هی به خودمان نگاه می کنیم ، هی به دوست شاعرمان نگاه می کنیم ، هی به دانش نداشته ی مان مراجعه می کنیم ، هی به دانش داشته ی دوست شاعرمان رجوع می کنیم و در آخر هم سر در نمی آوریم که چطور می شود در زمانه ای که موسوم به مرگ فراروایت هاست ، که فراروایت هایی نظیر عقل هم  دیگر شایسته ی گرامی داشت نیستند ، زمانه ای که دوره ی مرگ کاریزماست ، که در آن هیچ انسانی شایستگی پُستر شدن بر در و دیوار خانه ی ما را ندارد ، خودت را شبیه یک شخصیت ( خوب یا بد ، که خوب یا بدش در اینجا مهم نیست ) درست کنی و برای یک دیکتاتورجشن تولد بگیری  و حتی به احترامش شعر بخوانی واسمش را بگذاری حرکت پست مدرنیستی !

 

گزارشی از این جلسه در خبرگزاری ایلنا

 

 من درحقیقت یک آدم خیلی معمولی هستم. ده سال است که یک زن دارم و دو بچه که بسیار دوستشان دارم. من فکر می‌کنم آنقدر نقش آدم‌های عصبی یا فرهیخته یا روشنفکر را خوب بازی کرده‌ام که مردم گمان می‌کنند در زندگی واقعی نیز چنین هستم! اما در واقع یک آبجوخورِ تلویزیون نگاه‌کنِ تی‌شرت‌پوش هستم نه کسی که توی نخ کی یرکه گارد و اسپینوزا است ! »

وودی آلن

 

بد قولی این ماه را بگذارید به حساب سفر و این که دوست و همراه همیشگی من ، یعنی لپ تاپم ، من را در این سفر همراهی نمی کرد . اما به جبران این تاخیر این پست شما را مهمان 2 شعر می کنم و یادآوری می کنم که آقای شاعر همچنان تصمیم دارد 25 ام هر ماه وبلاگش را به روز کند !

پس 25 مهر منتظر پست جدید و شعر جدیدی باشید .

 

من

خوابت را دیده ام

که از خیابان های شلوغ عبور می کرد

بی آنکه چیزی بخرد

یا حتی

نگاهی به ویترین ها بیندازد.

مادرم هم خوابت را دیده بود

که از کوچه ی ما رد می شد اما

از پله ها بالا نیامده بود ،

سراغ من را نگرفته بود .

مادرم فکر می کند که من

مدت هاست

حافظه ات را از دست داده ام

درست از روزی

که زیر پتویت گریه  کردم

 تا

خوابم ببرد .

 

 

تقریبا بعد از دو سال و نیم فعالیت و حضور در فیس بوک و انتشار بسیاری از آثارم در یک صفحه ی شخصی ، بسیاری از دوستانی که امروز به سراغ من و پروفایلم می آیند به دلیل عدم وجود آرشیو ( که قطعا در ذات شبکه های اجتماعی ست ) نمی توانند مطالب منتشر شده از 2 سال پیش تا به امروز را مشاهده کنند و از طرفی به دلیل وجود پست های شخصی ، مرز مشخصی بین آثار ادبی و شخصی وجود ندارد تا بتوان هر یک را به مخاطبان خاص خود عرضه کرد ، به خصوص که در 2 سال پیش امکانات امروزی فیس بوک برای جداسازی مطالب و انتشار اختصاصی آن وجود نداشت . به هر جهت با این دلایل و به بهانه ی پر شدن قریب الوقوع ظرفیت 5000 نفری صفحه ام و به پیشنهاد دوستان ، تصمیم به درست کردن پیجی اختصاصی گرفتم تا هم از این محدودیت ها رهایی پیدا کرده و هم مطالب منتشر شده در پروفایل شخصی ام را کم کم به آن پیج منتقل کنم تا در دسترس همه ی دوستانم قرار بگیرند .
اگر چه صفحه ی شخصی ام همچنان حفظ خواهد شد اما حضور تمامی دوستانی که تا به امروز من را در آن صفحه یاری کردند و حوصله ی خواندن شعرهای نه چندان شعر من را داشته اند قطعا موجب دلگرمی خواهد بود .

 

صفحه ی شخصی محسن عاصی در فیس بوک

 

 

و اما شعر

که همچنان همه چیز است

و همه چیز خواهد بود :

 

 

بغض چوپان کنار یک اتوبان

ترس جا ماندن از جهان بزرگ

گریه در متروی کرج - تهران

حس دلتنگی ام به خاطر گرگ

 

آسمانم پریده از رنگش

وسط حوض های نکبت و دود

اول قصه ها خدا بود و

آخر قصه هیچ وقت نبود

 

غصه ها از میان کابوسی

نشت می کرد به زمین و زمان

ترس یک گرگ از سگ گله

ترس یک گله از تمام جهان

 

مانده ام انتهای خط ، بی کس

پشت این طاقت تمام شده

گریه هایم ، مضر ولی شیرین

مثل سیگار بعد شام شده

 

حوض بی کاشی ام بدون ِ ماه

حوض بی ماهی ام پر از ای کاش ↓

بود اگرچه شبیه رویا بود

خفه شد شهری از نبودن هاش

 

دود خوردم / به روزهای کثیف

درد دیدم که لال می ماندم

که درختان در نیامده را

توی مغزم زغال می ماندم

 

لحظه ها از هنوز کم می شد

گرگ و میشم به سمت شب می رفت

آخر قصه می رسید اما

همه ی خواب ها عقب می رفت

 

ترس جا مانده ای شدم اما

به سیاهی کشید کار جهان

گم شدم لا به لای شهر بزرگ

بغض چوپان ، کنار یک اتوبان

 

 

 

 محسن عاصی

 

 



نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 23:59 | لینک ثابت |

بگو کشیدن سردرد های من سخت است

 


 نقل است که منصور حلاج  در شبانه روزی در زندان هزار رکعت نماز می خواند ، گفتند : چو می گویی که من حقم، این نماز برای که خوانی ؟ گفت : ما دانیم قدر ما !

 عطار نیشابوری / تَذکَره الاولیا



بگذارید این پست را عصبانی بنویسم . بگذارید وقتی می نویسم دستانم از شدت خشم و تنفر بلرزد . صورتم قرمز باشد و با هر دکمه ای که فشار می دهم زیر لب فحش رکیکی بدهم . بگذارید خشونت از لابه لای این سطرها به  شما هم برسد ، از بین این کلمات به چشمهایتان منتقل شود ، به سمت مغزتان برود ، بند بند بدنتان را اشغال کند تا شما هم با هر کلمه ای که می خوانید زیر لب فحش رکیک بدهید .  این پست نوشته می شود تا فریاد بزند که آقای شاعر عصبانی ست . از دست خودش و شما که مخاطب محترم پست های قبل بودید . از چشم هایش عصبانی است ، از حافظه اش عصبانی است . حتی رابطه ی چشم ها و حافظه اش هم او را عصبانی می کند ، از این که یادش نمی آید دقیقا از کی و از چه روزی به چشمهای توی مخاطب زل زد عصبانی است . دلش می پُکد از این که ایده هایش ، آرزوهایش ، حسرت هایش ، باورهایش را توی واژه ها چپاند تا بشود شعر و بعد به چشمان مخاطب محترم زل زد تا شاید تاییدی بگیرد ، تحسینی بشنود یا حداقل سری جنبانده شود. خوب یادش است که قرار نبود سر بلند کند ، قرار نبود به چشمان کسی زل بزند ، قرار بود بنویسد و بخواند برای خودش ، برای دلش . که برایش مهم نباشد که بعد از مرگش ممکن است شعرهایش را توی توالت بریزند . قرار بود لج کند ، که مخاطب اگر پست کوتاه دوست داشت بلند بنویسد ، که اگر شعر کوتاه دوست داشت ، شعر بلند بگوید ، که اگر شعر خوانی یواش دوست داشت ، عربده بزند . که اگر شاعر یواش دوست داشت ، تند برود . تند تر از همه  و حتی به دیگران نگاه هم نکند تا مطمئن بشود که از بقیه تندتر می رود . عصبانی است که فراموش کرده بود که گاهی چشمان مخاطب محترم آنقدر مسحور کننده است که همه چیز را از یاد می برد .صدای دست هایش وقتی بالای سن می روی ، کامنت هایش وقتی وبلاگ می نویسی ، لایک هایش وقتی فیس بوک و گودر را از شعر پر می کنی .اگر چه آقای شاعر عصبانی است . اما هنوز هم دوست دارد دنیا را از شعرهایش پر کند . تمای کوچه های شهر کوچکش را ، تمام خانه ها را ، تمام مغازه ها را ، تمام  دنیا را از شعرهایش پر کند . با این فانتزی زندگی می کند . اما باید یادش باشد که مخاطب ، زمانی مخاطب محترم است که انتظار نداشته باشد به چشمهایش زل بزنی ، که سلامش را جواب بدهی ، که برای خواندن التماسش کنی .مخاطب محترم ، محترم تر از این حرف هاست ، می خواند و...

باقی اش مهم نیست . از اولش هم قرار نبود باقی اش مهم باشد .

و

یک شعر قدیمی :

 

اگر که دنیا مجموعه ای تُهی باشد

اگر که روز و شبت مثل من گـهی باشد

اگر زندگی ات  گریه های یک مردست

اگر که روز برایت شروع سردردست

که صبح مرده ای و یک جنازه بیدارست

کجاست تُف شده ای؟ ظاهرا سر کارست

به کار رفته کسی در جهان ماشینی

به  فاک رفته ای و ظاهرا نمی بینی

تمام روز خزیدی کنار دیواری

که هر خیالت را نخ به نخ بِسیگاری

خیال دود شده ، نه ، همان به گا رفته

خیال بچگی ات که به سینما رفته

خیال زنده ی در روزنامه ها ، « گاندی »

کتاب فلسفه ای که همیشه می خواندی

خیال مانده ی در آرزوی نقاشی

به این که « شازده کوچولو» ی قصه ها باشی

خیال له شده در روزهای بدبختی

 خیال کهنه شده لابه لای این سختی ↓

که شعر باشی و او پاره ی تنت باشد

تمام زندگی ات ظاهرا زنت باشد !

دلت بگیرد و هِی شام را بهانه کند

بمیرد از خانه ، تا به تخت خانه کند

یواش گریه کنی ، از شبت جدا باشی

که صبح در بغل خیس جـ.نده ها باشی

که صبح مرده ای و یک جنازه بیدارست

کجاست تُف شده ای؟ ظاهرا سر کارست

اگر... اگر... اگر این قصه باز تکراری ست

اگر که زندگی ات مثل من شب ادراری ست

بگو کشیدن سردرد های من سخت است

ببین که امن ترین گوشه ی جهان تخت است

برای زندگی ام ، زندگیت ، غمگینی

یواش گریه کن این درد را  که می بینی

یواش گریه کن این زندگی تُهی مانده

تمام  روز و شبت مثل من گـهی مانده

 



 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 19:52 | لینک ثابت |

سه تابلوی مشهد

 

ما

سرباز نبودیم

تنها کودکانی بودیم

که تفنگ

دستمان را گرفته بود.

 

سه تابلوی مشهد :

یک : محمد تعجب کرده ، الهام و فاطمه می خندند . به سمت کافی شاپ حرکت می کنند . الهام می گوید: « این که چیزی نیست ، من قبلا با یه شیخ هم توی کافی شاپ قرار گذاشتم ! » به در کافی شاپ که می رسند قرار می گذارند که او جلوتر از بقیه وارد کافی شاپ بشود و یه راست به سمت میزی برود که یک دختر و پسر دور آن نشسته اند و از آن ها بپرسد :« ببخشید ، شما چه نسبتی با هم دارید؟! »

دو : با الهام میزبان به سمت جهاد دانشگاهی می رود . حرف می زند ، می خندد و راه می رود اما خوب می داند که مچاله شده ، که هیچ چیزی برایش نمانده ، که نفس کم آورده . به لباس هایش فکر می کند ، به این که چقدر غربت و خستگی به این لباس ها می آید . دم در جهاد به استاد سلام می کنند ، عبدالله کوثری شگفت زده نگاهشان می کند . الهام میزبان می خندد و می گوید : « استاد ، بچه رو یه راست از پادگان آوردیمش اینجا ! »

سه : از کارگاه الهام به سمت ترمینال می رود . غصه دارد ، خوشحال است ، باورش نمی شود که به خانه بر می گردد . یک نفر از پشت سر صدایش می کند : « محسن ، عکس ، بیا عکس یادگاری بگیریم . » بر می گردد تا آخرین جلسه ی کارگاه مشهد را با یک عکس برای خودش نگه دارد . کارگاهی که همیشه نگهش داشت ، در تمامی این سه ماه و شش روز .

 

تانک ها را به راه افتادند

مرز دنیا گشاد خواهد شد

نقشه ها را بر آب می کردند

کشوری سهم باد خواهد شد

مرگ را تکه تکه آوردند

سهم مردم زیاد خواهد شد

...

این شش پاره را از مشهد آوردم ، سوغات نیست اما سهم من از تمامی روزها و شب هایی ست که می گذشت ، که سخت می گذشت ، که دیر می گذشت . پس شعر کامل را در سایت طغیان بخوانید :

 

بوی سرباز و گریه قسمت شد

 

حالا که سربازی تمام شده محکم تر برگشته ام تا در این دنیای بی همه چیز به شعر بپردازم که همه چیز است ، که همه چیز خواهد بود . پس از این به بعد من را در این سایت ها دنبال کنید .

 

 محسن عاصی در

 فیس بوک

  گوگل ریدر ( گودر )

  گوگل پلاس ( گوپس ! )

و این وبلاگ

 

در ضمن دوستانی که آدرس فید وبلاگ را برای دنبال کرد در ریدر می خواستند می توانند از این آدرس استفاده کنند :

                                                                             

http://www.pasmand.blogfa.com/rss.aspx

 

شاید بیست و پنجم هر ماه زمان خوبی باشد تا با شما قرار بگذارم تا در این وبلاگ همدیگر را ببینیم . تا شمایی را که رو به روی صفحه ی مانیتور چای می نوشید را به شعر مهمان کنم و یک بعدظهر را با هم بگذرانیم  . از این همه دوری خسته شده ام ، دلم می خواهد این جا بیشتر پیدایم بشود ، دوستانم را بیشتر ببینم و دنیایم را بیشتر از هرجای دیگر لا به لای سطرهای این وبلاگ پهن کنم .

پس از این به بعد میخکوبیسم بیست و پنجم هر ماه با شعری جدید منتظر شماست .

 

 

دانلود شعرخوانی من در دانشگاه فردوسی مشهد



 



تا به امروز شعرهایی که از من می خواندید همگی در قالب های کلاسیک بوده اند و شعرهای آزادم را فقط در کمدم می شد پیدا کرد ! اما تصمیم گرفتم تا از این به بعد این شعرها را هم روی پیش خوان این وبلاگ بگذارم  تا دیده شود .

و اما شعر...

 

 

از اولش هم

مذهبی نبودی

اما آخرش

من

خرابت کردم

و تبرم را در دستانت جا گذاشتم

اما قبل از آن

بچه ی سقط شده ی مان را چال کردم

دل سوخته ام را از جیبت برداشتم

و زخم ها را در کیسه ای ریختم

تا ردی نماند

و دنیا به یاد بیاورد

بچه ای که بمیرد

آتشی که بسوزاند

و چاقویی که بِبُرد

« ابراهیم »

نمی سازد .

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۰ ساعت 1:28 | لینک ثابت |

نگاهی ماکسیمالیستی به دنیایی که چندان هم بزرگ نیست  یا  من/ میان متن



با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را

داغی اگزوزها بگیراند حشیشت را

ساطور کُندی می زند انگار ریشت را

بلوار و میدان می چراند گاومیشت را

اما نگاهت مانده بر این کوچه ی بن بست

در ساختاری که دلش از غصه ها نشکست

 

از روزهایی که کمش رفته ، پُرش مانده

معشوقه ای که مُرده ، تنها غُرغرش مانده

دردی که کشته شهر را و دکترش مانده

یا « مش حسن » که رفته ، تنها آخُرش مانده

دل خسته ای و چشمهایت خواب می خواهد

مرد زبان بسته دلش قصاب می خواهد

 

یک « ئیسمی » شاید که « دادا » را بغل کرده

شاعر که مغز شعرهایش را عمل کرده

دریاچه ای که در خودش ادرار حل کرده

یا گاومیشی گـَرکه چوپان را کچل کرده

بازی شدی و مات ، در این سال های رنج

با لنگه کفشی در میان صفحه ی شطرنج

 

با شخصیت هایی که مثل « بی نوایان » بود

یا پرسه در تنها لوکیشن که خیابان بود

سیگاری ات که بار می خوردی و خندان بود

معشوقه ای که سال ها را در صف نان بود

شاعر شد و پشت تریبون ها تُپق می زد

تو گریه می کردی و شعر انگار عُق می زد

 

هر چند که دریاچه ای خورد آب شورت را

بلوار شهری خواب می بیند عبورت را

قصاب خندانی که می فهمد غرورت را

دکتر نشسته تا بشورد سنگ گورت را

اما همیشه بودنت نقش « کوزت » بوده

ساطور می سابیدی و فکرت « ژیلت » بوده

 

رنگ محبت دیدی از یک گاو با لیسش

معشوقه با موی بِلـُند سابقا گیسش

درگیربا یک مکتب از فکر دگردیسش

تنها تو ماندی و« کوزت » ، با صورت خیسش

غمگینی ات را پشت میدان چال می کردی

رفتی و با داغی اگزوز حال می کردی !

 

شهری که مردی ، دکترش انگار تنها بود

آخ از شلوغی، کاش بین قبرها جا بود

این کوچه ی بن بست تنها کوچه ی ما بود

که خسته بودی ، کاشکی امروز فردا بود

دیگر بخواب ، این بار شاید قصه خوابت کرد

تو ساختی ، اما چرا دنیا خرابت کرد؟


بی خیال همه چیز شوید ، آرام به صندلی تان تکیه داده و یواش یواش با من همراه شوید . این بار با هم خیلی کار داریم ، وقتی که این سطرها را می خوانید من در گوشه ای از این دنیا مشغول رژه رفتن و پا کوبیدن هستم ، پس کمی مهربان تر باشید، برای ادامه ی این ماجرای ادبی قهوه ای دم کنید و محسن عاصی را بخوانید ، که این بار خیلی حرف برای گفتن دارد . [مخاطب محترم اجازه دارد در این قسمت تحت تاثیر قرار بگیرد]

 

هستم یگانه عاصی و عاصی چو من بسی ست

جمله نیازمند به فضل تو سال و ماه

از روی بی نیازی بخشای و فضل کن

بر من یگانه عاصی و بر جمله ی عصاه

« سوزنی سمرقندی »

 

برای اولین بار می خواهم دو نکته ی جالب درباره ی محسن عاصی بودن را برای شما بازگو کنم که می تواند از مصادیق ( ازکرامات شیخ ما این است... ) باشد و برای تذکره نویسان آینده مورد استفاده !

همیشه و از جایی که به یاد دارم از دوست و فامیل و آشنا شنیده ام که محسن آدم بدی نیست اما خوب هم نیست ! چندین بار این نکته را چشم در چشم به خودم گفته اند و گاهی  پشت سرم و همیشه این دوستان برای گفته هایشان مصادق هم دارند ، تا دلتان بخواهد . که مثلا محسن در فلان قضیه جانب فلانی را نگرفت ، هر چند که از فلانی هم دفاع نکرد . یا مثلا فلان کار را نمی کند هر چند که فلان کار را هم نمی کند و قس علی هذا . گاهی هم می گویند در بین دعوای مدرنیته  و سنت ، رفته و دچار وضعیت پست مدرن شده که اگر طرفدار هر کدام از آن دوی دیگرباشید ، جماعت پست مدرن میانه ی خوبی و بدی هستند و از آن بدتر غزل پست مدرن می نویسد که نه غزل و شعر کلاسیک است و نه شعر سپید و قالب آزاد !!! و به قول معروف چوب دو سر فلان !  و در کل ملت من را دارای شخصی متضاد و دچار تقابل دو دویی می دیدند . این را داشته باشید...

از همان ابتدایی که فهمیدم دنیا دست کیست ، یک سوال را همیشه از من می پرسیدند که ( عاصی یعنی چی؟ برای چی عاصی شدی؟ و از این دست... ) و دوست و همسایه و معلم و کارمند اداره ی گاز و غیره هم نداشت و از قضا همگی در آخر بحث هایشان می گفتند (برو فامیلت را عوض کن ، عاصی یعنی گناهکار!) و من هم همین طور بر و بر نگاهشان می کردم. تا زمانی که نوجوان تر ! شدم در جواب این سوال می گفتم که (عاصی در یکی از معانی اش یعنی گناه کار و در اصل یعنی عصیان گر) و این جواب را که پدرم یادم داده بود خیلی موثر بود و دهان ملت بسته می شد و به قول گفتنی جواب می داد . تا اینکه از قضا به نکته ای پی بردم که خیلی عجیب بود و جالب تر آن که تا زمانی که به این قضیه توجه کردم حدود 20 سال از عمرم می گذشت و تا به آن روز این نکته از چشمم مخفی بود و آن اینکه اگر من عاصی بودم که یعنی گناه کار ، محسن هم بودم که یعنی نیکوکار و در کل «محسن عاصی » بودن برابر بود با « گناهکار ِ نیکوکار» ! یعنی همان نکته ی پارگراف قبلی  و در معنی بهترش یعنی دارای ترکیبی پارادوکسیکال بودن و یا باز هم در معنی بهتر، خود ترکیب پارادوکسیکال بودن ! اگر احیانا تا اینجای داستان چندان شگفت زده نشده اید و به قول عوام کف نکرده اید ! توصیه می کنم پارگراف بعد را حتما مطالعه کنید .

احتمالا شما هم مثل چندین میلیارد آدم دیگر نمی دانید که تولد من روز 17 فروردین است . چند سال پیش و در یکی از همین 17 فروردین هایی که دچار احساسات دوگانه بودم و به قول معروف احوالم گه مرغی بود ، در صفحه ی « روزشمارتاریخ » تله تکست  به دنبال این گشتم که به غیر از این محسن عاصی چندتا آدم مهم دیگر در این روز پا به جهان گذاشته اند ! تا صفحه ی مورد نظرم بر روی تلویزیون ظاهر شد ، چشمانم از حدقه بیرون زد  و همین طور بر و بر به صفحه ی تلویزیون خیره شدم . چیزی که می دیدم هضمش مشکل بود. در اولین مناسبت این روز نوشته شده بود که :

( 17 فروردین ، در گاهشماری ایران باستان « سروش روز » نام دارد که روز میانه ی نیکی و بدی است !!! )

[ مخاطب محترم اجازه دارد بر و بر به صفحه ی مانیتور خیره شده و کف کند! ] حالا چی فکر می کنید ؟ دیگران فکر می کنند که تو دچار تضاد درونی هستی ، کشف کنی که از بدو تولد دچار جبر یک تقابل دودویی بودی و بعدها پی ببری که در روزی به دنیا آمده ای که  روزی پارادوکسیکال است ! جای من بودید چه کار می کردید ؟ احتمالا با خودتان فکر می کردید که ژان ژاک دریدا که هیچ ، بلکه هیچ کدام از فیلسوف ها و نظریه پردازان و هنرمندان پست مدرن از بدو تولد چنین پتانسیلی برای قرار گیری در وضعیت پست مدرن نداشته اند و یا شاید فکر می کنید من شایستگی بیشتری برای بنیان گذاری غزل پست مدرن داشته ام ؟!

مهم نیست ، فقط یادتان باشد در آن دنیا اگر به دنبال من می گشتید حتما روی دیوار حائل بین بهشت و جهنم نشسته ام و دارم شما را تماشا می کنم !

 

زمن عاصی تری چندان که بینم

در این امت نباشد ، شد یقینم

« عطار نیشابوری »

 

اما تمام داستانی که در بالا گفتم تنها نکته ی اول در مورد محسن عاصی بود و نکته ی دوم همچنان باقی ست .

احتمالا می دانید که من در اصفهان زندگی می کنم و در این شهر به دنیا آمده ام و چندان دل خوشی هم از این شهر ندارم ! اما احتمالا نمی دانید که پدر و مادرم هر دو گیلانی و از اهالی فومن هستند و تمام زندگی ام عاشق آن شهر بوده و همیشه خودم را گیلانی می دانستم تا اصفهانی .

تا این جا که نکته ی قابل تاملی در میان نیست اما اگر بدانید که حدود 3 قرن پیش شاعری به نام « محسن عاصی رشتی اصفهانی » زندگی می کرده چی؟  [ مخاطب محترم اجازه دارد دچار همان حالت پارگراف های قبلی بشود ]

آمده است که پدر او صاحب "جواهرالاصول" بود. وی در گیلان نشو و نما یافت و برای تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت. شیخ محسن نیز در اصفهان برآمد. او محققی کثیرالتألیف و شاعری ادیب و زاهدی عارف بود. در اواخر عمر به تهران آمد و در این شهر وفات یافت. جنازۀ او به نجف منتقل و در آنجا دفن شد. شمار تألیفات وی ، از کتاب و رساله ، متجاوز از یکصد و شانزده مجله؛ "وسیلهٔ‌النجاهٔ فی رفع‌المهلکات" ، به فارسی ، در جبر و تفویض که در ۱۲۶۹ قمری آن را به خواهش دوست خود حاج محمد علی قزوینی نگاشته؛ "اربعین"؛ "بنیان‌الاصول"؛ "کشف‌المقال"؛ "القواعد و الفوائد"؛ "مجمع‌الاذکار"؛ "مجمع‌المعانی"؛ "مرجع‌الضمایر" ، در دو مجلد؛ "منهاج‌الدین" ، در اصول دین؛ "دیوان" شعر؛ "نظم‌المجالس"؛ مثنوی "شش دفتر" ، مثنوی "شور و شیرین" ، نظیر "نان و حلوا"؛ "معراج‌الشهادهٔ" ، نظیر "حمله حیدری".

در "ریحانهٔ‌الادب" و "نام‌ها و نامدارهای گیلان" نام صاحب عنوان به اشتباه محمد حسن ذکر شده است.

به غیر از محسن بودن و عاصی بودن و رشتی بودن و اصفهانی بودن این بشر ، شاعر بودنش هم خیلی جالب است . اصولا شباهتی ست غریب !  هر چقدر که تلاش کردم نتوانستم تا به امروز شعری از این هم نام  و همزاد چند قرن پیشم پیدا کنم تا بشود مقایسه ای کرد تا ببینیم که کدام عاصی تریم ! اگر شما تحقیقی کرده و چیزی پیدا کردید حتما نتیجه اش را برایم بنویسید .

 

مهر تو بر عاصیان افزون تر است

در خطا بخشی چو مهر مادر است

« اقبال لاهوری »

 

حکایت همکاری من و فرهاد زارع حکایت رفاقت است و تجربه گرایی . نه سود و زیانی در کار است و نه پول و پَله ایی . مرامی ست . تمام مدتی که با هم کار می کنیم به هر دوی ما خوش می گذرد ، حس مشترکی داریم و اهداف مشترک تر . قبلا یکی از کارهای مشترکمان را به اسم « کفش های همیشه غمگینم » را منتشر کردیم و این بار یک کار جدید ، با ترانه ای از من و آهنگ و تنظیم و صدای فرهاد زارع . می توانید متن ترانه را در زیر بخوانید و آهنگ آن را از اینجا دانلود کنید . فرهاد اسم این کار را« خودکشی » گذاشته اما من دوست دارم « صندلی مان در ته دنیا » صدایش کنم . بخوانید و گوش بدهید و نظرتان را برایم بنویسید .

 

تو دلت بوی خودکشی می ده

من چشام رنگ خونو می شناسه

عشقتو غیر من به کی می دی ؟

خون رو دستای من نمی ماسه

 

من که دنیاتو تا تهش رفتم

که تو شاید کنار من باشی

 گریه هامم نفس کم آوردن

ولی انگار رسم تنها شی

 

اول قصمون چقدر تلخه

بگو تنهاییتو کجا بردی؟

در گوشم می گی : ببین ، هستم

اما چشمات می گن کم آوردی

 

ته دنیا یه صندلی مونده

جای خالیت چقدرغم داره

باورت میشه ؟  مثل تنهاییت

صندلی شون یه مرد کم داره

 

ته این قصه بوی خون می ده

تو کجا موندی؟ عشقمون چی شد ؟

گریه می کردی و نفهمیدی

یه نفر داشت...

 خودکشی می شد

 

 

 

هوش تا عافیت آیینه ی مستی نشود

نیست ممکن که کند کاری و عاصی نشود

« بیدل دهلوی »

 

از گیلان و گیلانی بودنم گفتم ، بگذارید کمی بحث را به این طرف بکشیم . فرهنگ گیلک در مقایسه با سایر قومیت های ایرانی در زمینه های تحقیقاتی و پژوهشی مهجوریت بیشتری دارد و اگر این بحث را به حوزه ی زبان و گویش گیلکی بکشانیم این مهجوریت بیشتر به چشم می خورد . در زمینه ی آثار مکتوب به زبان گیلکی می توان گفت که پس از دوره ی مشروطیت و روزنامه های آن دوران که در گیلان منتشر می شدند تنها یک دوره ی شاخص دیگر وجود دارد که آثار مکتوب به زبان گیلکی رواج و رونق بیشتری داشت و آن دوران انقلاب جنگل و حوادث مربوط به آن دوره است . در سال های پیش از انقلاب اسلامی هم روزنامه ها و نشریات محلی به زبان گیلکی منتشر می شد اما تا جایی که من نمونه هایی از مطبوعات آن دوره را دیده ام محتوای قابل توجهی به غیر از اخبار روز به چشم نمی خورد . در دوران پس انقلاب هم این سیر نزولی با شیب بیشتری ادامه پیدا کرده است . پس درچنین وضعیتی اگر شخصی دست به حرکتی در راستای بررسی و پژوهش و یا انتشار آثار ادبی به زبان گیلکی بزند حرکت قابل تقدیر و ستایشی ست .

مدتی پیش از دست یک دوست نازنین هدیه ای دریافت کردم که انصافا از بهترین هدیه های عمرم بوده است . کتابی تحت عنوان « دستور زبان گیلکی » از « نشر گیلکان » که به صورت مفصل و کامل به صرف و نحو و آیین نگارش این زبان می پردازد و با مثال های بسیار و با موشکافی و دسته بندی مناسب به بررسی و تشریح ارکان این زبان پرداخته است . اگر در حین خواندن این بخش ابرو کج کرده و با خود گفته اید که گیلکی زبان نیست و گویش است ، به شما توصیه ی موکدی می کنم تا سری به این کتاب بزنید و نظرتان را تغییر دهید . نکته ی قابل توجه در مورد این کتاب این است که آقای « جعفر بخش زاد محمودی » مولف کتاب با توجه به عدم وجود مراجع کافی و مستند ( در زمینه ی دستور زبان تنها به یک کتاب در زبان گیلکی می توان اشاره کرد توسط  زنده یاد جهانگیر سرتیپ پور به انتشار رسیده است )  ، تمامی محتوای این کتاب را به تنهایی و به تدریج در یک فرآیند 25 ساله به رشته ی تحریر در آورده است و نکته ی جالب و دردناک جایی ست که مولفی که تمامی عمر خود را وقف نوشتن کتابی کرده ، زمانی که به مرحله ی انتشار می رسد از عهده ی هزینه های انتشار بر نمی آید و از آنجا که هیچ  ناشری هم حاضر به سرمایه گذاری بر روی چنین کتاب هایی نیست و ترجیح می دهند کتاب فال چینی و یا روش های موفقیت و از این دست کتاب ها چاپ کنند ، این کتاب مدت ها بر روی میز مولف خاک می خورد تا اینکه شخص ادب دوستی حاضر می شود بی هیچ چشم داشتی هزینه ی انتشار کتاب را پرداخته و قدم کوچکی در راستای کمک به فرهنگ گیلگ بردارد .[مخاطب محترم اجازه دارد که در این قسمت به فکر فرو برود] شرح مفصل تر این داستان را به قلم نویسنده و در مقدمه ی کتاب می توانید بخوانید . کتاب علارغم زحمت فراوانی که برایش کشیده شده است دارای ضعف هایی هم هست و شاید نکات شبهه برانگیز زیادی هم در آن به چشم می خورد ، اما نقطه ی قوت این کتاب ، وجه تمایزی ست که نویسنده برای لهجه و یا گویش های متعدد زبان گیلکی قائل شده و در تشریح قواعد زبانی ، این لهجه ها را که شامل آبکناری ، گسکری، تولمی ، فومنی ، رشتی و انزلی چی ، گالشی ، لاهیجانی و خمامی ست ، در نظر گرفته است.

گفتنی در مورد این کتاب زیاد است اما در یک کلام کتاب قابل ستایشی ست که جایش در کتابخانه ی تک تک علاقه مندان به فرهنگ گیلک خالی ست. اگر این کتاب را خوانده اید و یا کتابی از این دست سراغ دارید حتما در قسمت نظرات برایم بنویسید.

 

با تو ای عاصی مرا صلح است و هرگز جنگ نیست

زانکه غیر از غم تو را اندر دل دلتنگ نیست

« غوث گیلانی »

 

شعر گیلکی از آن آسمان هایی ست که واقعا ستاره کم دارد . هر چند که حکایتی از این دست را در سایر خرده فرهنگ های ایران هم می توان دید .در نسل جوان که تقریبا می توان گفت ستاره که هیچ یک کرم شتاب هم پیدا نمی شود ! اما همان تعداد اندک شاعران زبان مادری گاهی آثاری خلق کرده اند که ارزش وقت گذاشتن ، بررسی و کند و کاوی مفصل را دارد. شاید به جرات بتوان گفت که تنها چهره ی شاخص شعر گیلک در 30 ساله ی اخیر« شیون فومنی » است که مخصوصا در دوران پس انقلاب اشعارش همان دینی را به گردن فرهنگ گیلک دارد که اشعار فردوسی به گردن فرهنگ پارسی . بزرگ ترین شاخصه ی اشعار شیون حضور پر رنگ المان هایی از زندگی مردم کوچه بازار در اشعار اوست . یعنی شعرش تنها به صرف استفاده از زبان به گیلان منسوب نیست ، بلکه دارای ویژگی های فرهنگی و اجتماعی این جامعه نیز هست  به گونه ای که با خواندن شعرهایش می توان به مجموعه ی عظیمی از رسوم ، خلق و خوها ، شیوه های کسب ، نوع و شیوه ی روابط اجتماعی ، تکه کلام ها و ضرب المثلها و... از مردمان گیلان زمین دست یافت . اما شعر شیون به همین ویژگی ها محدود نیست . شعر شیون دارای ویژگی های دیگری هم هست که باعث می شود آثارش نه تنها در حوزه ی بومی بلکه در کل ادبیات فارسی دارای شاخصه بوده و حرفی برای گفتن داشته باشد . روایت پای ثابت بیشتر آثار شیون است و جالب تر این که در بسیاری از این روایت ها صرفا به یک روایت خطی بسنده نکرده و با استفاده از فلش بک و یا فرم های ساده ای از این دست از روایت های خطی پرهیز کرده و شعرش را با این ویژگی ها به سطح بالاتری از لحاظ تکنیکی ارتقاء داده است .در قریب به اتفاق اشعار شیون انتخاب راوی مناسب و انتخاب لحنی متناسب با شخصیت راوی به چشم می خورد . یعنی شخصیت پردازی از ویژگی ها پر رنگ آثار اوست . در شعر شیون لحن یک قاضی غیر بومی با یک مجرم از طبقات پایین دست جامعه ی گیلان فرق می کند ، لحن زن خانه دار با مردی که شغلش بار کشی ست متفاوت است . کارکردگرایی لحن در آثار شیون مثال زدنی ست .مثلا شیون در بسیاری از کارهایش برای نشان دادن تلاش شخصیت برای جدا شدن از فرهنگ مادری و جا دادن خود در فرهنگ قالب و حاکم از تلفیق گیلکی و فارسی استفاده کرده و لحن انسانی را که به زور و با غلط های فراوان فارسی صحبت می کند را به عنوان یک ویژگی شخصیتی در اثرش پیاده کرده است. دیگر ویژگی شعر شیون انتخاب لوکیشن برای شعرهایش و کارکرد گرفتن از این فضا در راستای روایت است . لوکیشن ها در بیشتر مواقع فضای مناسبی را برای روایت ایجاد کرده و گاهی خود به یک ویژگی شخصیتی برای راوی و یا سایر شخصیت های شعر تبدیل می شود .

نکته ای که در مورد درون مایه ی آثار شیون همیشه مورد بحث و جدل بوده ، محتوای طبقاتی و چپ گرایانه ی اشعار اوست . حقیقتا نمی توان تاثیر تفکرات چپ را متناسب با زمان و فضای نگارش در آثار شیون انکار کرد اما یک نکته ی مهم که نباید از یاد برد این است که شعر شیون شعری ایدوئولوگ نیست و به نظر می رسد خود شیون اگر چه تمایلاتی به این سو داشته اما هرگز یک فعال سوسیالیستی و یا چیزی شبیه به این نبوده است و افسانه پردازی های این چنینی در مورد او بیشتر برای مصارف شخصی راویان بوده تا افشاگری و رازگشایی !

فرهنگ و زبان گیلکی رو به انحطاطی حتمی ست و در صده های آینده اثری از پویایی آن به جا نخواهد ماند اما قطعا افرادی نظیر شیون ها و محمودی ها در به تاخیر انداختن این انقراض سهم به سزایی دارند و آثارشان ردپایی از این فرهنگ را برای آیندگان به جا خواهد گذاشت .

از اینجا می توانید یادنامه ای را که برای شیون فومنی تنظیم شده دانلود کرده  تا با «شیر جنگل خوس گیلان زمین » بیشتر آشنا شوید. بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید .

 

رجای وصل تو در جان سیف فرغانیست

چنان که در دل عاصی امید عفو ذنوب

« سیف فرغانی »

 

این که تصمیم گرفته ام وبلاگ را دفعه ی بعد زودتر از 7 ماه به روز کنم احتمالا برای شما مخاطب محترم شبیه جُک است ! اگرچه برای من هم خاطره نیست ! وبلاگ نویسی روزمره برایم لذتی ندارد ، ترجیح می دهم کمرنگ باشم اما پر ملات ! اما بودنم حتمی ست . در پست قبلی هم نوشتم که این سنگری ست که حالا حالا تصمیم رها کردنش را ندارم . دوستانی که در فیس بوک هستند می دانند که در آنجا فعال تر هستم هر ماه حداقل یک یا دو شعر جدید منتشر می کنم . نشان به آن نشان که  ترکیب بند ابتدایی و ترانه ای که تا حالا از من خواندید پیش از این در فیس بوک منتشر شده بود و برای دوستان فیس بوکی ام تکراری ست. [مخاطب محترم اجازه دارد که با سر تایید کرده و زیر لب فحش رکیک بدهد! ]  خلاصه ی کلام این که دیر به روز شدنم در اینجا به معنی غفلت نیست که به قول رهی : (من و شكيب ز معشوق و مي؟ معاذ الله ! )

 

من خانم آناهیتا اوستایی و جناب محسن عاصی را وبلاگ نویس نمی دانم !

« پویا(هادی) صداقت »

 

احتمالا در جریان هستید که فاطمه اختصاری در وبلاگ جدیدش به صورت یه هویی دیگر به روز می شود که واژه ی درست ترش ناغافل است . پس بخوانیدش در آدرس جدیدش و دکترمهدی موسوی هم که به رسم جمعه نویسی منتظر شماست . پریا تفنگساز هم با یک شعر مشترک با امیر سنجری به روز است . بخوانیدشان و نظراتتان را برایشان بنویسید .

 

عاصی اندر خواب نام توبه نتواند شنید

گر بداند عشق بازی های عفوش با گناه

« شیخ بهایی »

 

چندتا از شعرهای قدیمی و جدیدم را با صدای خودم رکورد کردم که اگر شما هم دوست دارید آن ها را بشنوید می توانید از لینک های زیر دانلودشان کنید . اگر بر روی گوشی تان ریخته و قبل از خواب گوش کنید ، مزه اش بیشتر است. وگرنه می توانید مثل من یک سی دی از صدای شاعران زنده و مرده بسازید و بعد در حین رانندگی حالش را ببرید . جواب می دهد ، قول می دهم ! تجربه کنید و نظرتان را برایم بنویسید .

 

1)    با جوی ها قسمت شوی هر روز جیشت را   (

2)    چخوف بگو که چرا قصه آخرش این است   (

3)    من گفته بودم « هیتلـر » را خوب می فهمم   (

4)    یک سینمای سوخته در فکر اکرانم   (

 

 

ای مه نو گر شبی طالع شوی بر عاصیان

خواهمت بهر شفاعت دست در فتراک زد

« امیر خسرو دهلوی »

 

اصفهانی ها یک جمله ی جالب دارند که وقتی با یکی خیلی خیلی حال کنند مورد استفاده قرار می دهند . مثلا وقتی از یک بازیکن فوتبال خوششان بیاید می گویند : " خوار فلان ِ مادر فلان عجب بازیکنی اس ! "  حالا این جمله در مورد « میکل آنجلو آنتونیونی » صادق است . اگر فیلم باز ، اسنوب یا دانشجوی هنر هستید که هیچ اما اگر نیستید بروید یک دور فیلم های این مرد را مرور کنید تا بیشتر دستگیرتان بشود که منظورم چیست . اصولا هنرمندانی که با آثارشان روی روان من اسب دوانی می کنند زیاد هستند : لویی فردینان سلین ، پروین اعتصامی ، دیوید لینچ ، حسام الدین سراج و... اما تعداد انگشت شماری از این هنرمندان می توانند تحسین من را هم داشته باشند . و آنتونیونی یکی از همین هاست . تکلیفتان با این مرد روشن نیست . قول می دهم اگر سه ساعت وقت شریفتان را پای « ماجرا » بگذارید حتما از این جمله استفاده خواهید کرد یا مثلا« آگارندیسمان » و یا آن سکانس پلان انتهایی فیلم« حرفه ی خبرنگار» که یک ربع طول می کشد و در کل این مدت دوربین از انتهای یک اتاق به آرامی به سمت پنجره حرکت کرده و از آن رد شده و بعد از چرخیدن نمای درون اتاق را نشان می دهد . اگرچه دیدن این سکانس برای من شبیه تماشای ناخن کشیدن بر روی تخته سیاه بود [می دانم که مخاطب محترم دارد بدون اجازه مورمورش می شود !] اما واقعا تحسین برانگیز است . مخصوصا « فراسوی ابرها » که شاید از دید سینمایی فیلم متوسطی ست و اگر از درون مایه ی اروتیکش بگذریم جذابیت چندانی ندارد ! اما جزء فیلم هایی ست که من حاضرم در لیست بهترین هایم قرارش دهم . فضای مه گرفته و خیس ، کوچه های تنگ و سنگ فرش پوش ، روابط حسی و از این دست المان ها باعث می شود که همان جمله ی ابتدایی را به کار ببرم . خلاصه اینکه  ببینید و نظرتان را برایم بنویسید .

 

عاصیا هین زار بگری زان که فردا روز حشر

عاصیان را سمت فردوس برین کمتر برند !

« سنایی غزنوی »

 

می خواستم در انتهای این پست به خاطر دوستان فیس بوکی هم که شده یک شش پاره ی جدید بگذارم اما دیدم این چهارپاره را خیلی دوست دارم و دوست دارم این جا باشد . اگر مخاطب محترم ، مخاطب محترم باشد ، قطعا دوست دارد که باز این شعر را بخواند .[مخاطب محترم اجازه دارد حالش از مولف به هم بخورد] که اگر خواند ،من هم مثل یک مولف محترم قول می دهم سری بعد زودتر و با شعری منتشر نشده برگردم .

 

اگر عاصی ، اگر مجرم ، اگر بی دین ، اگر مستم

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟

« واعظ قزوینی ! »

 

 

پس بازهم شعر...

که قطعا در جریان هستید که همه چیز است

که همه چیز خواهد بود.

 

 

چپ کردن از دنیای خاکی توی آغوشت

با عشق ور رفتن فقط از روی بی کاری

یا چند روزی « نیچه » و شاید « فوکو » خواندن

بوق تریلی نصب کردن روی یک گاری !

در سرنوشتی که فقط معطوف قدرت بود

تنها تو ماندی از من و یک بخت ِ برگشته

یک لکه ی چسبنده از من روی شلوارت

فنجانی از قهوه که روی تخت برگشته

مشغول مشتی حرف های فلسفی بودن

این ژست ها سیگارمان را پیپ خواهد کرد !

تاریخی از دیوانگی را دوره می کردم

سوراخ های عقلمان را کیپ خواهد کرد !

بُمبم ولی در دست های نرمتان خوابم

این راه ناهموار که تقصیر گاری نیست

هر چند که من دشمنان را خوب می سوزم

اما دلیل انفجارم انتحاری نیست

از من نترس این گفتمان ها کاملا عادی ست

من قفل فرمان را برای بحث می خواهم !

من گفته بودم « هیتلـر » را خوب می فهمم

من طالع دنیایمان را نحس می خواهم

یک انتقامم که گرفته ایده هایش را

از بچه ای که هیچ وقتی جزء بازی نیست

آن لحظه که در انتهای فیلم می فهمد

نه... احتمال برد سربازان نازی نیست

جنگی گرفته روزهایم را ولی شب ها

از انتهای جاده بوی قیر می آید

تو با منی ، آنوقت می فهمم که در تختم

یک صلح بان مو طلایی گیر می آید !

از روزهای قهوه ای بی خواب می ماندیم

فهمیده ام که بوسه هایت نفی قدرت بود

خنثی شدم از دست هایت ، فکر می کردی

که زخم هایم مرده اند اما به ندرت بود

تاویل های قصه ام را دود می  دادی

من خسته ام ، سیگار چندم را نمی خواهم

حتی نمی فهمی که دنیا تخت خوابم بود

وقتی که در فکری چرا کاندوم نمی خواهم ؟!

می خواستم در تو بخوابم تا که جنگم را

از من بگیری ، صلح بان ساده ای باشی

وقتی که گاری از کنارت دور خواهد شد

ای کاش تو بمب کنار جاده ای باشی

 

 

پی نوشت :

فرصتی برای خبر رسانی ندارم . از خواهرم که زحمت خبر رسانی این پست را می کشد صمیمانه سپاسگذارم و اینا ! و سپاسگذار ترم از کسانی که او را در این خبررسانی یاری کنند .

مدتی کم رنگ تر می شوم که این کم رنگی جبر خدمت است و نه اختیار .اما قول می دهم که خیلی طول نکشد .

[مخاطب محترم اجازه دارد در این جا فکر کند که کاش مولف محترم همیشه نباشد / باشد]

 

و درآخر...

با لحن خسرو شکیبایی در فیلم « سالاد فصل » بخوانید :

« بــــای بـــای »




نوشته شده توسط محسن عاصی در سه شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:58 | لینک ثابت |

سینمای سوخته



 »خدا مرا خواهد بخشید، این شغل اوست « 

هاینریش هاینه

 

همه چیز را کنار گذاشته ام ، آدم ها را کنار گذاشته ام ، دوستانم را کنار گذاشته ام ، انجمن های ادبی را کنار گذاشته ام ، جشن ها ، عروسی و عزاها را کنار گذاشته ام و از تمامی چیزهایی که در این شهر کوچک هست ، یک اتاق نصیبم شده که خودش را بین درس و ادبیات تقسیم می کند ، کتاب هایی که دوستم دارند 

و شعر... که همه چیز است ، که همه چیز خواهد بود .


« ...

شعر را –

اما این شعر چیست

پاسخ های تردید آمیزی که داده شده است

یکی دوتا نیست .

اما من نمی دانم و نمی دانم و می چسبم به همین

مثل حفاظ پله ها »

 

ویسواوا شیمبورسکا

 

 

شاید بتوان دلایل مختلفی را برای دیر به روز کردن وبلاگ آورد ، اما مهمترین آنها قطعا عادت کردن به پدیده ای به نام فیس بوک است. صفحه ای که در تمام یک سال و اندی گذشته ساعت های زیادی از وقتم را به آن اختصاص داده ام و بسیاری از شعرهایم را در آن منتشر کرده ام .

اگر چه معتقدم هیچ رسانه ایی نمی تواند جای رسانه ای دیگر را پر کند و این عقیده بارها و بارها در صد سال اخیر با مقایسه ی تلویزیون و رادیو ، سینما و تلویزیون ، روزنامه و وبلاگ و ... به اثبات رسیده است . اما از سوی دیگر نمی توان پتانسیل های فراوان و راحتی کار با فیس بوک را در مقایسه با وبلاگ ها نادیده گرفت . شاید با یک مثال ساده بتوان تفاوت های وبلاگ نویسی و انتشار مطالب در صفحات فیس بوک را با تفاوت های انتشار یک روزنامه با چاپی سنگی و وبلاگ نویسی مقایسه کرد !

دراسفند ماه سال 87 که فعالیتم را در فیس بوک آغاز کردم ، این سایت به شهرت و معروفیت امروز نبود ، مخصوصا در جامعه ی ایرانی که به دلیل محدودیت دسترسی به آن تقریبا ناشناخته باقی مانده بود . از همان روزهای اول صفحه ی شخصی ام محلی برای پرداخت به ادبیات و حواشی آن بود اما بعد از گذشته مدتی که با چم و خم کار این سایت بیشتر آشنا شدم ، به طور هفتگی و یا ماهیانه به انتشار شعر ، مقاله ، نقد و آثاری از این دست پرداختم.

در همان روزهای ابتدایی من ، دکتر مهدی موسوی ، فاطمه اختصاری ، محمد حسینی مقدم ، دکتر حمید سهرابی ، الهام میزبان ، الهام حیدری و  بسیاری دیگری از شاعران غزل پست مدرن با پیش گرفتن این رویه و انتشار آثار خود در فیس بوک عملا فضای فیس بوک را که در آن  روزها از لحاظ محتوی ، فضایی شبیه صفحات یاهو 360 داشت به سمت فضایی جدی تر پیش بردیم و این عمل همزمان شد با استقبال مناسب مخاطبان و دوستانی که روز به روز تعداد آن ها رو به افزایش بوده و هست . اگر چه بعد از چندین ماه و درگیر شدن این شبکه ی اجتماعی با انتخابات این فرآیند سرعت بیشتری پیدا کرد.

 امروز حجم مخاطبان مستقیم غزل پست مدرن در صفحات فیس بوک را با جمع زدن تعداد دوستان شاعران فعال در این سایت ، می توان  بالاتر از 12000 نفر به صورت مستقیم محاسبه نمود و با توجه به سیستم انتشار مطالب در فیس بوک و امکان دیده شدن این مطالب در صفحات خانگی دوستان مخاطبان شما ، تعداد مخاطبان به صورت بالقوه به بیش از ده ها هزار نفر می رساند که این تعداد در مقایسه با تعداد مخاطبان صفحات وبلاگ در بیشترین مقدار خود ، عدد بسیار بزرگ و غیر قابل رقابتی ست.

از سوی دیگر طیف مخاطبان وبلاگ ها در سال های اخیر در یک حلقه ی بسته که بیشتر شامل شاعران و وبلاگ نویسان دیگر می شده ، محدود مانده و در عمل مطالب منتشر شده از دسترس مخاطب عام دور مانده است . در حالی که فیس بوک به دلیل ماهیت خود که شبکه ای اجتماعی ست این معضل را برطرف کرده و تمامی محتوای خود را بدون هدف گزاری و یا برنامه ریزی در اختیار همه ی اعضای خود قرار می دهد .

با تمامی این بحث ها و دلیل ها و از سوی دیگر به دلیل مشکلات عدیده ی وبلاگ نویسی از دشوار بودن انتشار خبر به روزرسانی گرفته تا مشکلات گاه و بی گاه سرورهای ارائه دهنده ی خدمات وبلاگ ، همه و همه باعث شده که فضای وبلاگ نویسی کم رونق تر از گذشته باشد.

اما با تمام این اوصاف باز هم خواهم بود و این وبلاگ را که اولین خانه ی ادبی من بوده حفظ خواهم کرد و برای مخاطبی که در این سال ها برای خواندن محسن عاصی به آن سر زده است  شعر خواهم نوشت.

 

« اختراع تلویزیون، انتقام گرفتن تئاتر از صنعت سینما است »

پیتر اوستینف

 

« تا وقتی که با تلویزیون نتوان یک مگس را کشت، جای روزنامه را نخواهد گرفت. »

  مانفرد رومل      

 

 یادداشت هایم در مورد کتاب های  »پرنده ی کوچولو نه پرنده بود و نه کوچولو » ،   » چگونه زرافه را در یخچال بگذاریم ؟ » و»  یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها » و  »بردن توله گرگ ها به مهد کودک »  نیمه کاره است و امیدوارم در پست بعدی وبلاگ منتشرشان کنم . اما نکته ی مشترکی که در تمامی این کتاب ها  تامل برانگیز است ، تعدد و گوناگونی راوی ست .

 به جرات می توان گفت تا به امروز مجموعه ی شعری که تا به این اندازه تعدد راوی داشته باشد ندیده ام و بدون شک این ویژگی سبب شده تا در هر یک از شعرها به اقتضای ویژگی های راوی ، فضاهای تجربه نشده ای و تصاویر جدیدی را شاهد باشیم . در واقع عنصر روایت چه در نوع خطی و یا غیر خطی آن با تکیه بر جایگاه ، لحن و بینش راوی خود به تکیه گاهی برای نوآوری و خلق فضای شاعرانه در تمامی این آثار بدل شده است و این ویژگی که یکی از مشخصه های غزل پست مدرن است ، اشعار را نسبت به آثار نظیر خود متمایز می کند.

با یک نگاه اجمالی به این کتاب ها می توان پی برد که اگرچه بیشتر راویان چیزی  هر چند کوچک ( نظیر جنسسیت ، سن ، محیط زندگی ، لحن و...) از مولف خود وام گرفته اند اما در تعداد محدودی از این اشعار می توان به یکسان بودن راوی و مولف رسید و این نکته قابل تامل و شاید  مهمترین وجه تمایز این آثار با سایرمجموعه های منتشر شده در این سال ها باشد...

این بحث را به صورت مفصل تر در پست های آینده دنبال خواهم کرد و امیدوارم تا آن روز کتاب ها از زیر دست و پای کسانی که هیچ ارتباطی به شعر و ادبیات ندارند بیرون آمده و پخش عمومی شده باشد .

 

 « وجود یک کتاب در همسایگی، مانند یک تفنگ پر است. باید خزانه‌اش را خالی کرد ، باید او را خنثی نمود ، جانش را باید گرفت. »

 فارنهایت ۴۵۱


« این ابتدای کار است. آری ، آنجا که کتاب‌ها را می‌سوزانند، انسان‌ها را نیز خواهند سوزاند. »

 هاینریش هاینه                                       

 

تلویزیون را  کنار گذاشته ام ، مدتهاست . نه برای این که بد است ، فقط به خاطر اینکه وقتم را به چیزهای دیگری اختصاص بدهم . چیزهایی که از تلویزیون برایم مهمتر هستند . اما هنوز برای دیدن آدم های باهوش به سراغش می روم ، گاهی ممکن است این آدم باهوش عادل فردوسی پور باشد و گاهی ممکن است مجریان برنامه ی Top Gear ، فرقی نمی کند.

 این ها را گفتم تا در این روزها که بدگویی و فحاشی به تلویزیون دارد مد می شود ، از آدم های باهوش این رسانه غافل نشوید ، آن ها مطمئنا همیشه چیزی برای شما خواهند داشت.

 


« تلویزیون، بیماری عفونی روح است. »

  فدریکو فلینی

 

« تلویزیون چیز خوبیست و آنهایی که بد آنرا می گویند مشتی آشغال هستند که می خواهند ادای روشنفکران را در بیاورند. »

 عباس کیارستمی

 

با یک نگاه کلی به سایت های ادبی فعال در دنیای وب ، به راحتی می توان آن ها را به سه دسته تقسیم کرد : 1- سایت های دولتی  2- سایت های منصوب به جریانی خاص 3- سایت هایی که ارزش دسته بندی ندارند !

سایت های ادبی دولتی که تکلیفشان روشن است ، محل انتشار آثار شعرای نزدیک به دولت  و عملا فضایی برای تک صدایی نشان دادن ادبیات امروز ، نادیده گرفتن جریان های شعری پیشرو ، اشعار در قالب آزاد و شعر زنان

منظور از دسته ی دوم در واقع همان سایت های متعلق به جریانات مختلف شعری ست . این سایت ها اکثرا حول حلقه های ادبی تشکیل شده و یا به یک جریان خاص نظیر شعر زنان ، شعر آزاد و ... می پردازند و عملا سایر صداها را در دنیای ادبیات نادیده می گیرند و یا صرفا به شعرای منطقه ی خاصی نظیر شمال ، غرب  و جنوب کشور پرداخته اند و در هر دو صورت با محوریت قرار دادن نگرشی خاص به ترویج و تبلیغ آن نگرش می پردازند.

دسته ی سوم که متاسفانه در اکثریت هم قرار دارند ، سایت هایی که بدون مشخص بودن خط و مشی و دیدگاه ، به سیاست از هر دری سخنی روی آورده و به دلیل نداشتن پشتوانه ی فکری و یا مالی بعد از مدتی تخته خواهند شد .

اما تمام دسته بندی های گفته شده در بالا برای نفی هیچ کدام از این گروه ها نیست بلکه فقط زمینه ای برای طرح این پرسش است که چرا در سرزمینی که ادعای ادبیات و شعر آن گوش فلک را کر کرده است ، حتی یک رسانه وجود ندارد که فارغ از تمام خط و خطوط و علایق و سلایق صرفا به ادبیات بپردازد و با به وجود آوردن یک جامعه ی چند صدایی به مشتی از خروار ادبیات این کشور تبدیل شود.

چرا با وجود اینکه جنبش اجتماعی امروز ایران ادعای شنیدن همه ی صداها را دارد و روشنفکران این جریان که خود را پیشرو در این عرصه می بینند و نظریات مختلف خود را  درباره ی حضور همه ی جریان های فکری در جامعه در قالب مقالات منتشر می کنند ، نمی توانند چنین فضایی را در اندازه ای کوچکتر و در یک سایت ادبی به وجود آورند ؟ چرا در هیچ کجای دنیای وب نمی توان سایتی را پیدا کرد که در آن در کنار مقاله ای در مورد غزل پست مدرن ، خوانشی بر یک شعر مذهبی پیدا کرد؟ چرا در هیچ کجا نمی توان شعری از فروغ را در کنار مقاله ای از فلان شاعر حکومتی خواند ؟ چرا نمی توان در یک مجموعه و به صورت موازی به شعر زنان ، شعر آزاد ، شعر کلاسیک ،اشعار مذهبی ، شعر حجم ، شعر ناب ، شعر حرکت ، غزل پست مدرن و صدها جریان دیگری که در ادبیات این سرزمین ادعای حضور و فعالیت دارند ، پرداخت و صدای همه را شنید و آن ها را در معرض دید همگان قرار داد ، بدون قضاوت ، بدون سانسور ، بدون اعمال نظر ، تا مخاطب بماند و حق انتخابی که این روزها برایش کشته می شویم و کشته می شوند...

شاعر عزیز ، روشنفکر گرامی ، چرا؟


« آزادی همان آشوب است، فقط با نورپردازی بهتر. »

 آلن دین فوستر

 

« من دشمن تو و عقاید تو هستم اما آماده‌ام در راه آزادی عقیده‌ات جان خود را فدا کنم. »

  ولتر


 

و در آخر شعر...

که همه چیز است ، که همه چیز خواهد بود .

برای دانلود فایل صوتی این شعر با صدای خودم به اینجا مراجعه کنید.


 


مردی که مرده  ، نه ، شبیه مردها هم نیست

 این درد... ، نه ، حتی شبیه دردها هم نیست

یک قهرمان گیر کرده لای بدبختی ست

یک روسری مرده از تو داخل تختی ست ↓

که هضم کرده در خودش کابوس هایم را

بوی تنت ، یا نه ، جای بوس هایم را

چشمان بازی بسته شد بر هرچه می دیدم

ماهی شدم در تُنگ ها اما نفهمیدم

نقاشی ات کردم ولی این دست ها سِر بود

بدبختی ام آن چشم های توی پُستر بود

تو قهرمان بودی ولی گیشه نمی فهمد

از جنس خاری یا که گل ، تیشه نمی فهمد

نقاد ها بودند و رسم چنگ و دندان ها

پایین کشیدی چشم ها را از خیابان ها

رفتی ولی این دردها تفسیر خواهد شد

خانه به خانه ، چشم ها تحقیر خواهد شد

چیزی نمی ماند از آن تصویر جز مردی

که دوست دارد باز باشی ، باز برگردی

یک ماهی ام ، اینجا ته تنگ و تو آن بالا

نقش مکمل بوده ام از تو ولی حالا

یک سینمای سوخته در فکر اکرانم

یک رگ که از دنیا بریده داخل وانم

هی گریه ام / می گیرد از تو روسری ها را

می گیرم از کابوس هایت « تو سَری ها » را

می دانم از این بغض یا خون آبه می میرم

ماهی اگر بودم درون تابه می میرم

باز از سرم آن چشم ، این تصویر رد می شد

پُستر که زیر پای عابرها لگد می شد

من باختم در فیلم ، بوی مرده خواهم داد

این فیلم ها را به کسی که برده خواهم داد

شاید سکانس آخرت باشم که می بینی

یک درد ، یک ماهی مرده ، مرد بدبینی ↓

که مات مانده به غلاف کاغذی و تیغ

هی جیغ هایت در سرم ، هی جیغ ها... هی جیغ ↓

که می کشد من را از این جا تا ته قصه

غصه ، فقط غصه ، فقط غصه ، فقط غصه

چیزی نمانده ، جز تنی سِر داخل حمام

ماهی پخته ، بی صدا ، بر روی میز شام

تیتراژی از یک فیلم ، بعد از انتهایی بد

مردی که مرده  در میان دردها ، شاید

 

 

 

 

ارجاعات بیرون متنی :

« مرد مرده » فیلمی از جیم جارموش

« چشمان باز کاملا بسته » و « غلاف تمام فلزی » فیلم هایی از استنلی کوبریک

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:52 | لینک ثابت |

دوربینت هنوز برعکس است ؟!

 

از دردهای بی سر و ته ، تکه ی ریزی

جا مانده تنها چشمهایت گوشه ی میزی

بُغ کرده ای آرام و با من اشک می ریزی

دل بسته ای مثل عروسک ها به هرچیزی

گریه نکن این غصه را تکثیر خواهی کرد

 

شاید به این حس نبودن هات می نازی

از خاطرات مُرده ات هم درد می سازی

حالا تو مشغولی و جمعی از تو ناراضی

تنها تو ماندی بازهم در آخر بازی

این مرد را با گریه هایت پیر خواهی کرد

 

این غصه ها که مثل کابوسی به شب رفته

از دردهایت هم گذشته ، سمت تب رفته

ترسیده و از خواب هایت هم عقب رفته

گرمای یک بوسه که باز از روی لب رفته

حالا چطور این خواب را تعبیر خواهی کرد؟

 

با عشق ، من را از سفر بیزار می کردی

هِی رفتنت را زیر لب تکرار می کردی

هر پنجره را آخرش دیوار می کردی

دیدی که می میرم ولی انکار می کردی

آخر تو هم در بغض هایم گیر خواهی کرد

 

حالا چه مانده از تو جز یک هیچ افسرده

عکسی که در آغوش تنگ قاب ها مرده

مردی که حتی باورش را هم  زنی برده

غیر از همان چشمان زیبای ترک خورده

چشمی که می دانست آخر دیر خواهی کرد

 

 


« در جايي متروك در ايران برجي سنگي هست كه خيلي بلند نيست، نه در دارد نه پنجره. توي تنها اتاق كثيف و مدور آن يك ميز و نيمكت چوبي هست. در آن سلول مدور مردي كه شبيه من است با حروفي مي‌نويسد كه من سر در نمي آورم، شعري طولاني در باره ي مردي كه در سلول مدور ديگري درباره‌ي مردي شعري مي‌نويسد كه در سلول مدور ديگري...اين رشته سر دراز دارد و هيچ كس قادر نيست آنچه را زنداني‌ها مي نويسند بخواند . »

 / خورخه لوییس بورخسترجمه ی اسدالله امرایی

 

صفر

دیرتر از موقعی که باید و زودتر از آنچه که فکر می کردم وبلاگ را به روز کردم .این روزها که بین کتاب های درسی ام غلت می زنم ، زندگی ام را شبیه کاریکاتوری می بینم که در کتاب های کنکور اندیشه سازان  7 یا 8 سال قبل چاپ می شد . کاریکاتوری از رونالد سیرل ، طراح بنام انگلیسی .

 کاریکاتوری که درآن نمایی از اتاقی را می بینیم که که در گوشه ی آن یک صندلی قرار دارد و بر روی دسته ی صندلی ، کتی افتاده است . بر روی دیوار اتاق فرمول هایی نوشته شده  و قلمی بر روی زمین افتاده  و در کنارآن پنجره ای باز است .

با نگاهی دقیقتر و موشکافانه تر می بینیم که حاصل فرمول های نوشته شده بر دیوار مساوی با صفراست و پنجره ی بازی که سیرل با رسم آن با خطوط ضخیم و تیره تر در حقیقت تاکید بیشتری متوجه آن کرده است و از پس آن ساختمان ها و آپارتمان ها مشاهده می شود ، حکایت از خودکشی فرد محاسبه کننده دارد !





به چشم های بارت نگاه کن !

اگر صفحه های تاریخ ادبیات را به درستی ورق زده باشید قطعا با من هم عقیده اید که در اکثر بازه های زمانی غزل محبوب ترین قالب شعر فارسی بوده و حافظه ی تاریخی مردم ما پر است از غزل های نغز و دل نشین . از طرف دیگر به دلیل فرم قرار گیری قافیه ها همیشه غزل عرصه ی برای آزمایش قدرت شاعری و شاید زورآزمایی ادبی هم بوده ست. اما فراتر از تمامی این بحث ها غزل امروز که درون مایه ای نو و کارکردی متفاوت از گذشته ی خود دارد را به عنوان یک قالب باید از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار داد تا با جایگاه آن در تعریف های جدید تر دنیای ادبیات آشنا شد. اگر شعر را به عنوان یک متن بپذیریم باید از دیدگاه ادبیات پست مدرن قائل به این مساله باشیم که  متن از تاویل جدا نیست . در واقع متن به خودی خود دارای ماهیت نیست و آن چیزی که متن را موجودیت می بخشد تاویل است. به عبارت دیگر یک متن در جریان دوبار خواندن، یکسان نمی ماند بلکه در هر بار خواندن معنایی تازه پیدا می کند  . البته معنای نهایی نه این که دست یافتنی نیست ، بلکه اساسا وجود ندارد و از دل همین واقعیت است که مرگ مولف بارت را می پذیریم و آن را اصلی در مواجهه با یک اثر ادبی قرار می دهیم.

حال در مورد غزل ، ما با قالبی سر و کار داریم که مصرع اول و هر بیت از شعر به واژه هایی که دارای آهنگ یکسانی هستند ختم می شوند و این آهنگ به واسطه ی کلماتی نظیر قافیه و ردیف به وجود می آید . در واقع خواننده با خواندن هر بیت انتظار واژه ای را می کشد که  پازل ریتمیک ابیات را کامل کرده و او را به سمت سطر بعد هدایت کند . تا اینجا غزل مشکلی با تعریف ها و انتظارات متن ندارد اما مشکل جایی آغاز می شود که پی می بریم این قافیه و ردیف ها به واسطه ی ایجاد آهنگ ( که مهمترین ویژگی غزل است ) و  قرار گرفتن در انتهای بیت  به سطحی بالاتر از سایر واژگان شعر ارتقاء پیدا کرده و به گونه ایی  کل واژه های قبل خود را معطوف ظرفیت های ظاهری و معنایی خود کرده اند . به طور مثال استفاده از قافیه های بکر نقطه ی قوت یک غزل بوده و از سوی دیگر کارکردی جدیدی از یک واژه در مقام قافیه گرفتن ویژگی مثبتی را به شعر اضافه می کند و این ناقض این سخنی یاکوبسن است که می گوید « شعر جهانی ست که واژگان در آن ارزش در خور دارند ، بی اشارتی به مدلول، بی دلالت معنایی . واژه اند و بس » . از سوی دیگر چون در بیشتر مواقع قافیه و ردیف تمام کننده ی معنا و تصویر مورد اشاره ی بیت هستند ، غزل به دلیل جبر درونی استفاده از کلمات هم آهنگ ، معنا و تصویر شعر را به سمت مجموعه ای از کلمات هم قافیه سوق می دهد  و تاویل شعر را که منشا آن تصویر و یا معنای خلق شده در بیت است  محدود می کند . مثلا خواننده با خواندن چندین بیت ، انتظار مجموعه ای از واژه ها را می کشد که با بیت های قبل هم قافیه باشند و از آن جایی که با پیش رفتن شعراز تعداد واژه هایی که این ویژگی را دارند  کاسته می شود ، شعرتاویل خود را محدود به واژهایی  انگشت شمار کرده که هر یک کارکرد معنایی محدودی دارند و این  یعنی غزل به طور بالفعل و به دلیل استوار شدن بر قافیه ، ماهیتی ضد تاویل به خود می گیرد و همان گونه که گفته شد چون قافیه در این قالب به سطحی بالاتر از تمامی واژگان ارتقاء پیدا کرده ، صدای خود را به عنوان صدای حاکم بر اثر تحمیل می کند و خوانش انحصاری و یا محدود خود را به اثر می بخشد .

از سوی دیگر بحثی که همواره در مورد غزل مطرح بوده همین ویژگی جبر قافیه در خلق شعر است . به این معنا که قافیه نه تنها خود را به عنوان عنصر حاکم بر خوانش مخاطب معرفی می کند بلکه حتی  در فرآیند خلق شعرهم اختیار را از مولف سلب کرده و شعر را به سمت دلخواه خود پیش می برد . این همان دلیلی ست که بسیاری معتقدند غزل از چپ به راست نوشته می شود ! به این معنی که شاعر با مشخص کردن قافیه ها به دنبال خلق شعری در هماهنگی با آن قافیه ها می رود .  اگر این شیوه ی نوشتن غزل را منوط به مهارت شاعر در استفاده از قافیه بدانیم، نمی توانیم این نکته را نادیده بگیریم که یک شاعر حتی اگر در نهایت تجربه و مهارت در استفاده از قافیه ها باشد بعد از چند بیت ، شعر را در مسیر قافیه هایی که در ذهن دارد به پیش می برد و نه در راستای مقصود وتصویر ذهنی ابتدایی خود  .

پس به این ترتیب غزل چه در مرحله ی خلق توسط شاعر و چه در مرحله خوانش توسط مخاطب ماهیت ضد متن خود را آشکار می کند و اگر همان گونه که در ابتدای این بحث گفته شد ، شعر را به عنوان یک متن بپذیریم ، می توانیم نتیجه بگیریم که غزل ذاتا ضد شعر است .

 

 

« من فیلم‌ها را فقط برای خودم می‌سازم درست مثل کسی که مجبور است سبد ببافد. در حین بافتن به آدم خوش می‌گذرد، بعدش مهم نیست. نگران فیلم‌هایم نیستم. برایم اهمیتی ندارد که بعد از مرگم فیلم‌هایم را در توالت بریزند .»

                                            وودی آلن          

 

                                   

دوربینت هنوز برعکس است

برکه ات روی ماه افتاده

آنقدر گریه کرده ای انگار

که علی توی چاه افتاده !

 

چشمهایت کجا فرار کنند؟

گرگ ها را مگر نمی بینی؟

بچه ای توی کادر می خندد

سمت دوربین کوچک چینی

 

روزگارت سفید بود و سیاه

تا که دنیایمان فرنگی شد

تا که خون روی لنزها پاشید

زندگی مثل عکس رنگی شد

 

روز مُرد و تو با خودت گفتی

عکس ها توی نور می سوزند

شاید آن روز فکر می کردی

چشم مهتاب را نمی دوزند

 

شبِ تو سهم گرگ ها شده و

مثل این بغض ، آخر راهی

تو خودت هم که خوب می دانی

نه پلنگی ، نه عاشق ماهی

 

کاش می شد که باز در بروی

یا که این درد را غلاف کنی

بچه ای رو به دوربین باشی

جلوی عکست اعتراف کنی :

 

توطئه عین روز، روشن شد

مثل ماهی که با همه لج بود !

دوربین ها همیشه برعکسند

خشت دنیا از اولش کج بود !

 



نوشته شده توسط محسن عاصی در شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 15:14 | لینک ثابت |

گاوخونی



یک مساله ، بدون حضور جواب ها

یک موش سیر ، از صفحات کتاب ها

چیزی شبیه خستگی آخرین چریک

تاریخ مرده در بغل  انقلاب ها

.

.

.

شبهای زاینده رود


" دلم می خواست برگردم تهران. نه این که اصفهان را دوست نداشته باشم . اصفهان را بیشتر از تهران. اما اصفهان آزارم می داد. من کاری به تهران نداشتم . نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش . او هم به من همین طور.اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر جا که پا می گذاشتم ، چیزی بود که آزارم می داد..."

 

اگر شش ماه ساکت بودم ، چون حسشو نداشتم ، انگیزه ای نداشتم ، حرفی نداشتم.  اما حالا همه چی عوض شده . همه چی رو عوض کردن ! بعضی چیزها رو هم من عوض کردم . پس باید وبلاگ رو به روز می کردم . پس به روز شد...

 

به پیانیست شلیک کن !


"...گفتم که زن گرفته ام و قرار است از وقتی که توانستم زندگی سر و ساده ای روبه راه کنم ، زنم را بیاورم تهران . رییس خیلی خوشش آمد و نصیحتم کرد و گفت آدم باید زنش را دوست داشته باشد و به خاطر او همه ی سختی های زندگی را به خودش هموار کند . و گفت که خودش هم زنش را خیلی دوست دارد و با این که سی سال است که زن دارد ، از زندگی اش کاملا راضی است."

 

خیلی ها اسم فرهاد زارع را از اولین آلبوم حمید عسگری و دو آهنگی که در آن آلبوم آهنگ سازی کرده بود به خاطر دارند . آلبومی که در زمان خود  از جمله ی موفق ترین آلبوم ها در زمینه ی موسیقی بازاری و عامه پسند بود. جدا از دوستی بسیار نزدیک من و فرهاد ، مدتها پیش یک چهارپاره ی قدیمی از من ، زمینه ی یک همکاری مشترک را فراهم کرد . همکاری که منجر به ساخت آهنگ « کفش های همیشه غمگین » با  صدای  فرهاد زارع شد .  آهنگی که مثل بقیه ی آهنگ های آلبوم او  پشت در وزارت محترم ارشاد ! جا ماند . به هر صورت  کسانی که دوست دارند لحظاتی را صرف شنیده این آهنگ کنند ، می توانند این آهنگ را از اینجا دانلود نمایند.

 

دشمن ، پشت دروازه


" گفتم:« اِ ! این که رودخونه ی خودمونه ! »

گفت : « حواست کجاست؟ این چار راه کُنته. این هم لاله زاره . من که گفتم این جاها رو بهتر از تو بلدم ! » دور و برش را نگاه کرد و گفت : « من از اینجاها خیلی خاطره دارم . یه عمری اینجاها پلاس بودم .«

خورشید داشت بالا می آمد ، از سمت چپ ما، از آخر رودخانه ، از طرف باتلاق . ما پیچیدیم سمت راست. چند قدم رفتیم پایین .

گفت :« زمان ِ جنگ ، جنگ دوم البته . جنگ دوم جهانی . نه از این جنگهایی که این روزها می بینی »

« خُب؟ »

« زمان جنگ ، اینجا یه کافه بود .«  "

 

 

میکروفن جیغ می شود از من

بین مستی و رقص کاباره

من سرم درد می کند آقا

بوسه ی نانجیب خمپاره

 

از « جمیله »... و تانکها داغم

حجم آتش هنوز سنگین است

روی سِن بندری که می رقصد

رقص هایش چقدر غمگین است

 

بچه ها را ببین ، به شَط زده اند

آخر قصه را که می دانی

بس کن این نوحه را « کویتی پور»

« لب ِکارون » چرا نمی خوانی؟!

 

دل سنگر به شور افتاده

-  حاجی امشب چرا « یساری » نیست؟

از شلمچه جواد می میرد

مرگ آهنگ لاله زاری نیست !

 

از لب بوفه سوزن ترکش

بدنت را به دردها می دوخت

جای زخم گلوله ها هر شب

مثل طعم عرق سگی می سوخت

 

آخرش از تو انقلابی شد

گفتی از بوی جنگ هم مستند

قطعنامه تمام مسئله بود

در کاباره را ببین ، بستند

 

از گذشته بگو که چی مانده

جز همین خاطرات تکراری

من سرم درد می کند آقا

توی جیبت مُسکنی داری؟

 

 

 

پی نوشت : جعفر مدرس صادقی را دوست دارم . به خاطر گاوخونی .




نوشته شده توسط محسن عاصی در شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 19:52 | لینک ثابت |

من گورکن ها را صدا می زنم


9 ( من گورکن ها را صدا می زنم

 

" همه چیز ما را بر این باور سوق می دهد که شرایط خاصی از ذهن وجود دارد که در آن بین مرگ و زندگی ، واقعیت و رویا، گذشته و آینده ، گفتنی ها و نا گفتنی ها ، ارتفاع و ژرفا  تناقضی احساس نمی شود "                                    

                                                                 آندره برتون

2 ( نوستالژی رنگ های آبی


تمام کلمات و جملاتی که با رنگ آبی نوشته شده اند قابل کلیک بوده و به چیزی بیرون از این متن اشاره دارند که به درک بهتر مطالب کمک خواهد کرد.

 

 

7 ( تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

 

 بوی عید می گیرم ، آنقدر که حتی بوی ادکلنی را که برایت خریدم احساس نمی کنی . بگو چند دقیقه به تحویل سال نمانده ؟!

هرچند می دانم ، بیرون متن هم نمی شود به هیچ چیز اعتماد کرد.  مثل این سفره که هیچ چیزش درست نیست . می بینی ، سین ها را از هر طرف که می شمارم هفت نمی شود ، چه با ماهی و چه بدون آن .

 17 روز که از بهار گذشت ، به عقب برگرد و باور کن ، یک نفر هست که هنوز بوی عید را از ادکلن ورساچی تشخیص می دهد . حتی اگر ادکلنی نمانده باشد .

چون همیشه همه چیز تمام می شود ، بدون آنکه حتی حس کنی .

 

 

4 (  land of cries

 

دو دوستی که خیلی نسبت به من لطف داشتند و من هم چند پست قبل از آنها تشکر کردم ، دو ترجمه ی متفاوت  از یکی از شعرهای من را در وبلاگ خود منتشر کردند که شما می توانید این دو ترجمه را دراینجا بخوانید.

اما یک نکته ی جالب این که بسیاری از دوستانی که در این مدت از این وبلاگ بازدید کردند به شکل های مختلف از قبیل کامنت و اس ام اس به بنده توانایی ترجمه ی آثارام را تبریک گفته !!! و گاها خواهش کردند که شعرهای آنها را هم ترجمه کنم !!!

پس لازم به یادآوری است که در فرآیند ترجمه ی این شعر بنده هیچ نقشی اضافه بر نقش یک مخاطب ساده نداشته ام .

 

 

6 ( صحنه هایی از گریه ی پدرم

 

 

 

رفتنش از تقاطعی بی اسم

گریه ام از چراغ قرمزها

در نفس های گیج و مصنوعی

مُردنش طبق آخرین تِزها

 

داد هِی می زدم : خدا... نه... نه

از سکوتش ، یواش سرد شدم

در فرارم به آخرین امید

جیغ ِگردان ، به رنگ زرد شدم

 

آمبولانسی به ماندنش مشکوک

آخرین  نبض های عابر بود

از تصادف گذشتم و رفتم

بدنش مثل دست من سِر بود

 

فکر برچسب مرگ  ترساندم

کندم از او لباس خونی را

توی ذهنم مدام سوزاندم

حجم این بودن عفونی را

 

وسط جنگ ماندن و رفتن

بوق ممتد امیدها را برد

مثل لحن ملافه های سفید

یک نفر گفت : واقعا او مُرد

□□□

 

لای دستان قاضی فرضی

زیر اظهار نامه ای مضحک

متن حکم مولف این شعر

متن حکمی که ظاهرا مُهلک

 

جرم ها : قتل کاملا عمدی

 و فریب مخاطبی مبهوت

حکم : اعدام در حضورعام

چاپ آثار تا ابد مسکوت

 

 

8 ( همین فردا ، شاید

 

... بعد بلند شد و برای خودش مجله چاپ کردیم . شاعر شد  توی صفحه های که اصلا سفید بود . خط خطی کردیم از جلد تا جدول های خیابانی که هیچ وقت رنگ نمی شد. هی نوشتیم وهی نوشتاندند تا یک نفر از زیر دستگاه چاپ داد زد :

" زمان نداشت ، اگرچه درست وقتش بود "

بیرون می آید از همین روزهایی که شاید می آید . تا بخوانیدمان ، تا ...

نشریه ی « همین فردا بود » منتشر شد.

 

 

3 ( چند صدایی در ایوار یا خرم آباد شهر خوبی نیست؟

 

اول بخوانید از کسانی که در کنگره ی ملی شعر ایوار حضور داشتند :

 

بهزاد بهادری

شهرام میرزایی

فاطمه اختصاری

رضا شیبانی

وحید نجفی

سمیرا قطب 

 

اما  برای من ایوار به جز تمام اتفاقات احمقانه ای که در داوری اش افتاد ، یک خاطره ی خوب شد از لحظاتی که جز شعر چیز دیگری نبود . از ساعت هایی که با دوستانم فقط ادبیات بودیم . 

 

پی نوشت : اگر در تعدادی از لینکهای بالا مطلبی در مورد ایوار پیدا نکردید احتمالا  در آینده مطلبی در این مورد در آن وبلاگ نوشته خواهد شد . در صورتی که این اتفاق نیفتاد ، بگذارید به حساب نظر آن شاعر در مورد این جشنواره . این است جامعه ی چند صدایی !

 

 

0 ( از زبان پدرام

 

 

چندی ست که مرموز و سیاسی شده ای

القاعدتا ، کمی حماسی شده ای

تقصیر شناسنامه ات نیست عزیز

از دست خودت محسن عاصی شده ای !

 

 

پی نوشت : یاسر قنبرلوی عزیز ، مرسی !

 

 

1 (  3 داستان عاشقانه

 

 

گذشتن از ادیسون ، دیدن فرویدی هیز

 

و درک رابطه بین دو شاخه ها و پیریز

 

همیشه سوختن از تو ، رسیدنم به سکوت

 

به درد مشترک عشق و لامپ های مریض

 

به درک ساده ای از جنس عشق چسبیدن

 

به احمقانه ترین شکل ممکن از هر چیز

 

گذشتم از همه ی حرف های بی رنگت

 

پریدن از تو به سجاده های سحرآمیز

 

به حق آن ید بیضا قسم ، خدا لطفا

 

میان « و الظلماتم » یواش نور بریز

 

 

الکترون... و روانکاوی بدون درد

 

و کشف رابطه با ذره های ریز ریز

 

از ارتباط  و سکوت دو عضو فهمیدند

 

در این اتاق ، در این شعر زنده پشت میز! ↓

 

حضور تو... و پروتون جواب مشترکیست

 

به دردهای ادیسون ، فروید و بنده عزیز

 

 

 

10 ( یک شعر قدیمی از من در سایت عروض منتشرشده که می توانید آن را در اینجا

 و شعری جدیدتر که در سایت آدم برفی ها  منتشر شده را در اینجا بخوانید .

 

 

پی نوشت :  دونالد بارتلمی، محمد حسینی مقدم ، جی . دی . سالینجر، وحید نجفی و فاضل نظری  به شکل نامحسوسی لابه لای متن سرک می کشند.

 




نوشته شده توسط محسن عاصی در یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ ساعت 19:5 | لینک ثابت |

فلسفه های پشت بام زده !

 

 

1( بدون هیچ گونه کم و زیادی ، هستم !

پس : سلام !


2( حضور هم زمان فیلم های در خور توجه در اکران پاییزی بهانه ی خوبی بود برای اینکه یادداشتی در مورد یکی از این فیلم ها بنویسم . « شتر مرغ های آسمان ! » عنوان یادداشتی ست از من که در مورد آخرین ساخته ی مجید مجیدی تحت عنوان آواز گنجشک ها در سایت آدم برفی ها منتشر شده است . شما می توانید این یادداشت را در اینجا بخوانید.


3( مدل سیکل حرارتی جذبی با چهار سطح دما همراه با قانون کلی انتقال حرارت به وجود آمده است . که تاثیر مقاومت حرارتی ، نشت حرارتی و برگشت ناپذیری درونی را مورد بررسی قرار می دهد واز آن رابطه ی کلی بین ضریب عملکرد و بار حرارتی بدست می آید . رابطه ی بهینه ی اساسی و حدود عملکرد و درجه حرارت بهینه سیال عامل ، به همراه توزیع سطحی ناحیه بهینه ی انتقال حرارت ، به همراه قانون های پدیدار شناختی خطی انتقال حرارت به وجود آمده است . به علاوه تاثیر قانون انتقال حرارت ، نشت حرارتی و برگشت پذیری درونی بر روی عملکرد مبدل حرارتی جذبی کمک می کند تا ....

تا شاید بعد از همه ی این ها چند دقیقه ای فرصت کنم تا کمی به خودم و این ادبیات لعنتی فکر کنم !


4( یک مسافرت را از دست دادم !( به قول یکی از دوستان اَککِهی ) ، در ضمن به شدت دنبال یک چهارشنبه ی خالی می گردم !


5(  مدتهاست به دلیل امتحانات به بعضی از دوستانم که خبر به روزرسانی وبلاگشان رسیده است سری نزده ام ، با یک عذر خواهی بزرگ ، جبران می کنم !


6(  و شعر ...


 

فلسفه های پشت بام زده ، فکرهای همیشه طاعونی


زجر تشخیص زندگی از هیچ ، مثل تفکیک  قیر از گونی


پرسه ها در هویت چندم ، ترس از یک هزارتوی جدید


بین جمعیت جهان گم شد ، فردیت های غیر قانونی


 تا که این مغزها ورم بکند ، تا خوره روح جمع را بجود


 تا از این نقطه غم  شروع  شود ، در اشارات گنگ بیرونی ↓


فلسفیدن... و درد را دیدن ، فلسفاندن... و درد را خواندن


آخر خط زندگی مرگ است ، این مکانیزم شبه سیفونی ↓


مثل دردی به شعرها پاشید ، حجمی از دانش جهان کم شد


بَعد یک خوانش نو از هستی ، سنگفرش پیاده رو خونی !

 

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در شنبه ۹ آذر ۱۳۸۷ ساعت 23:58 | لینک ثابت |

اتاق

۰( از یک روز معمولی ، یا نه ، از یک شب معمولی :

 سلام

۱( نکته ی مهم : اگر در ضمن قرار دادن نظر با پیغام "درج نظربرای شما امکان ندارد " مواجه شدید با اندکی تغییردرنام خود ( مثلا با اضافه کردن نقطه . عدد یا حرف به آن ) پیام خود را بگذارید . 

 2( چند روز پیش وقتی فیلم Old Boy تمام شد ، با خودم فکر کردم که شاید برخی از ایده ها را هیج وقت نباید بر روی کاغذ آورد ، شاید واقعا بعضی از ایده ها خطرناک تر از آن چیزی هستند که به نظر می رسند ! هر چند تمام این نتیجه گیری احمقانه ( با ذکر این نکته که هر چیز احمقانه ای ضرورتا ً بد نیست ! ) متاثر از این فیلم بود اما باعث نشد که از فیلم لذت نبرم . حقیقتا  این روزها بعد از آمریکای جنوبی ، شرق آسیا دومین سینمای محبوب من شده .

 3( خواهرم و دوستش مدت زیادی ست که وبلاگی  را به راه انداخته اند و تلاش های خوبی برای ترجمه آثار انگلیسی شروع کرده اند . انصافا با توجه به سن کم و تجربه ی کمترشان آثار قابل قبول و در خور توجهی  را ارائه داده اند . قطعا شما هم با مطالعه ی نتیجه ی زحماتشان گفته ی من را تصدیق خواهید کرد . در ضمن تشکر از این دو عزیز برای زحمتی که برای یکی از آثار من کشیده اند ، Evergreen Literature  را می توانید در اینجا بخوانید.

 4( چند هفته ی پیش تولد 90 سالگی ماندلا بود و چند روز پیش ، روز جهانی کودک. چه بهانه های احمقانه ( رجوع به همان پرانتز بالا) و قشنگی برای زندگی می توان پیدا کرد :

 ماندلا

 کودکان

 5(   دوستی دارم که میگوید : " همه ی آدما  نامردن ، حتی اگه خلافش ثابت بشه ! "

 6( یک نکته ی اخلاقی برای تمام دانشجویان جدید الورود :

" نشریه زدن تو دانشگاه ، احمقانه ترین کار دنیاست ."

 در ضمن این " احمقانه " هیچ ربطی به پرانتزهای قبلی ندارد !

7(  یادداشتی از من با عنوان " معلم در ادبیات فارسی " در سایت " آدم برفی ها " منتشر شده است  که آن را می توانید در اینجا  بخوانید.

 ۸( شعر ...

 

 

نگاه قهوه ای ام به دری که بسته شده

 کلید ِ مُرده ی از انتظار خسته شده

 □□□

 شبیه گریه  از این بُغض داغ ، سَر رفتم

به قفل ِ لعنتی این اتاق وَر رفتم

مَن/ ی شدم که در این اتفاق جاری بود 

تو را بَغل زده بود و از عشق عاری بود 

گذشتم از تن ِ پاکت ،  که " نه " نمی گفتی

شروع  چیدن  مُشتی  ستاره ی مُفتی

لبی شدم که به لب ، بوسه بوسه می خندید

بدن ، گره شدنم را به شانه ات می دید 

تمام شعر ، تو و تخت و تب ، من و تن با

تمام شب ، حرکت های نرم چندین پا ! 

□□□

همیشه عُقده ی تن را به خواب می بازم

همیشه دَر به در یک دریچه ی بازم 

میان خواب ، کلیدم  طلایی و خوشبخت

- توهمی  پُر تصویر خانه و یک تخت - 

ولی همیشه منم ... و جهان بسته شده 

کلید آهنی  و مضحک ِ شکسته شده  

شکستگی ِ پُر از زجر و ضجّه  و کابوس 

شبیه غُصّه ی چشمان هیز و بی ناموس !

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷ ساعت 2:19 | لینک ثابت |

آشغال محترم

 

1( من ، تابستان ، گرما ، سلام !

 2( این روزها وقتی بعضی از وبلاگ ها را که می خوانم ، خنده ام می گیرد ،

چقدر جمعیت احمق ها زیاد شده !

 3( وقتی  این سطور را می خوانید من در کوچه های رشت قدم می زنم ، پس اگر پاسخ به نظراتتان مانند قبل سریع و بلافاصله نبود ، بگذارید به حساب سفر .

 4( چک کردن وبلاگ از کافی نت هم لذت بخش است . اما نه از کافی نت های رشت !

 ۵( ساعت ها پشت سر  هم می گذرد و چیز زیادی برای گفتن نیست  .

 بخوانید ، محسنتان این است :

 

  

مثل آشغال محترم بودن

توی افکار گربه ای که پرید

پشت درهای بسته می میرم

ساعتم 9 شده ، مرا ببرید

 

کیسه های زباله فهمیدند

زیر جلدی سیاه می پوچم

توی تنهایی خودم گیرم

دارم از ذهن شهر می کوچم

 

زیر جبر گره نخوردن ها

زندگی تکه تکه می گندید

پازلی که یواش گم می شد

گربه ای که مدام می خندید

 

حالم از کوچه ها به هم می خورد

کوچه از بوی رگ زدن هایم

از غم  کیسه های پاره شده

توی شب های سرد و تنهایم

 

بودنم یک کُمیک بی معنی ست

یک کُمیک مصوّر بو دار

قصه ی مرد خوب نارنجی

ناجی کیسه های پشت حصار

 

مغز من این دروغ را بلعید

لای سلولهام تجزیه شد

توی یک انتظار طولانی

این کُمیک هم شبیه تعزیه شد

 

من تمامم ، تمام من این بود

محسن کوچه های دل مُرده

ساعت از 9 گذشته است اما

خواب خوش کل شهر را برده

 

 

 


نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 13:28 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


ادبیات
از جنس محسن عاصی
.
کتاب منتشر شده: «خون به پا خواهد شد!» نشرنیماژ

کانال تلگرام:
https://telegram.me/mohsenasi1

.

آثار من در سایت ها

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

پیوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA

کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.حقوق کلیه ی مطالب مندرج در این وبلاگ محفوظ می باشد.