|
مدتهاست که شروع شده ٬ قصه ی من و خودم .
گوش کن ... چارپاره ها سخن نمی گویند ٬ که خاموشی به هزار زبان در سخن است.
و حالا...
شروع ماشه ٬ نگاهم به ساعتی کوکی
سکوت رعشه میان جسارت دستم
عبور حادثه از انحنای ساعت ۵ ( پنج)
نفیر داغ گلوله به واژه ها بستم
همیشه از سر خط در شما فرو رفتم
درون پوچی این لحظه های بیداری
میان لخته ی هر اتفاق پیچیده
درون خواب سفید همیشه تکراری
اگرچه بستر پاک خیانتت هر شب
ندای وسوسه ی آخرین مسیحم بود
ولی به خنده ی این اتفاق مصلوبم
طنین قهقهه ها ٬ شادی قبیحم بود
شکست درک تو با من ٬ درون شک هایم
گذر به لذت پوچ بستری خالیست
شرار تند هوس در نگاه چشمانی
که مات و خیره به گل های مرده ی قالیست
کنار حس خلاء در تقاطع ذهنم
هجوم هاله ی ماتی ٬ تصوری از مرگ
و لمس جرات نزدیکی من و هفت تیر
گریز از تو و مردن ـ سقوط مبهم برگ ـ
فشار لوله ی سردی به روی پیشانی
و لرزشی به دو چشمی که کاملا بسته ست
سقوط با همه ی خاطرات مردی که
به عکس های قدیمت هنوز دلبسته ست
شروع ماشه ٬ نگاهم به ساعتی کوکی
سکوت رعشه میان جسارت دستم
عبور حادثه از انحنای ساعت ۵ ( پنج)
نفیر داغ گلوله به واژه ها بستم
پ.ن : داستان پست مدرنی رو که در لینک های روزانه قرار دادم از دست ندید.
نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 3:59 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
|