|
پنجره ی ذهنم را باز می کنم
هجوم نور و هوا بر پهنه ی سیاهی اتاق تفکرم
بر غلظت دود سیگار اعتقادم
به تعفن لحظه های اندیشه ام
در پشت پنجره ی ذهن
در خیابان های متروک شهر
صدای عبور گاری تمدن از کوچه ی قدیمی مان ٬ سنت
ازدحام پرسه های بی حاصل
در پیاده روی جوانی
چهار راه زندگی
جایگاه توقف چراغ های رنگی همیشه قرمز
و اجرای طرح تردد زوج و فرد
برای عبور لحظه های کودکی
در پشت پنجره ی ذهن
در خیابان های متروک شهر
عربده ی عاطفه ضجه های بدمستی احساس است
بازار سیاه جایگاه خرید و فروش دوستت دارم های بی وقفه
به پایین ترین قیمت
و عشق تنها عامل گرفتگی فاضلاب های شهر
در پشت پنجره ی ذهن
در خیابان های متروک شهر
تنها مجرم همیشگی
در انتظار اجرای حکم قاضی
قصاص خدا
در ملاء عام
پنجره ی ذهنم را می بندم
تنها به این دلیل که
سیاهی اتاق تفکرم
غلظت دود سیگار اعتقادم
و تعفن لحظه های اندیشه ام
از هوای آنسوی پنجره ی ذهن ها بهتر است
نور و هوای شهر
ارزانی شهروندان نمونه اش نوشته شده توسط محسن عاصی در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 8:36 بعد از ظهر |
لینک ثابت |
|