سرم درد می کند و تا همین چند دقیقه ی پیش فکر می کردم که فردا بیست و پنجم است. شعر نصفه ام را تمام نکرده ام، سردرد اجازه ی خیره شدن به مانیتور را نمی دهد و نمی توانم پست مفصلی بنویسم.
«اتفاقاً خیلی وقتها ناامید شدهام، خیلی وقتها نفس کم آوردهام. شاید تا جایی بشود به یک حضور مجازی اکتفا کرد؛ شاید ممکن باشد که آدم از حضور در جلسات و رسانهها محروم بماند، ولی من به عنوان یک هنرمند دوست دارم زمانی که کتابم از زیر چاپ بیرون میآید آن را لمس کنم، صفحاتش را ورق بزنم و حاصل تلاشهایم را پیش رویم ببینم. زمانی که بارها و بارها تلاش میکنی اما موفق به اینکار نمیشوی چیزی جز حس سرخوردگی سراغتان نمیآید. اما دو نکته هست که همیشه آن را به خودم یادآوری کردهام و دوباره از جا بلند شده و مسیر قبلی را ادامه دادهام... »
این بخشی از مصاحبه ی مفصل من با رادیو زمانه و به کوشش سارا شاد بود. مصاحبه خوبی شده و حرفایی در آن مطرح شد که پیش از آن هیچ جایی آنها را نگفته بودم. می توانید این مصاحبه را در لینک زیر مطالعه کنید: