" دلم می خواست برگردم تهران. نه این که اصفهانرا دوست نداشته باشم . اصفهان را بیشتر از تهران. اما اصفهان آزارم می داد. من کاری به تهران نداشتم . نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش . او هم به من همین طور.اما اصفهان نه. به من کار داشت. من هم به او. هر جا که پا می گذاشتم ، چیزی بود که آزارم می داد..."
اگر شش ماه ساکت بودم ، چون حسشو نداشتم ، انگیزه ای نداشتم ، حرفی نداشتم. اما حالا همه چی عوض شده . همه چی رو عوض کردن ! بعضی چیزها رو هم من عوض کردم . پس باید وبلاگ رو به روز می کردم . پس به روز شد...
به پیانیست شلیک کن !
"...گفتم که زن گرفته ام و قرار است از وقتی که توانستم زندگی سر و ساده ای روبه راه کنم ، زنم را بیاورم تهران . رییس خیلی خوشش آمد و نصیحتم کرد و گفت آدم باید زنش را دوست داشته باشد و به خاطر او همه ی سختی های زندگی را به خودش هموار کند . و گفت که خودش هم زنش را خیلی دوست دارد و با این که سی سال است که زن دارد ، از زندگی اش کاملا راضی است."
خیلی ها اسم فرهاد زارع را از اولین آلبوم حمید عسگری و دو آهنگی که در آن آلبوم آهنگ سازی کرده بود به خاطر دارند . آلبومی که در زمان خوداز جمله ی موفق ترین آلبوم ها در زمینه ی موسیقی بازاری و عامه پسند بود. جدا از دوستی بسیار نزدیک من و فرهاد ، مدتها پیش یک چهارپاره ی قدیمی از من ، زمینه ی یک همکاری مشترک را فراهم کرد . همکاری که منجر به ساخت آهنگ « کفش های همیشه غمگین» با صدایفرهاد زارع شد . آهنگی که مثل بقیه ی آهنگ های آلبوم اوپشت در وزارت محترم ارشاد ! جا ماند . به هر صورت کسانی که دوست دارند لحظاتی را صرف شنیده این آهنگ کنند ، می توانند این آهنگ را از اینجا دانلود نمایند.
دشمن ، پشت دروازه
" گفتم:« اِ ! این که رودخونه ی خودمونه ! »
گفت : « حواست کجاست؟ این چار راه کُنته. این هم لاله زاره . من که گفتم این جاها رو بهتر از تو بلدم ! » دور و برش را نگاه کرد و گفت : « من از اینجاها خیلی خاطره دارم . یه عمری اینجاها پلاس بودم .«
خورشید داشت بالا می آمد ، از سمت چپ ما، از آخر رودخانه ، از طرف باتلاق . ما پیچیدیم سمت راست. چند قدم رفتیم پایین .
گفت :« زمان ِ جنگ ، جنگ دوم البته . جنگ دوم جهانی . نه از این جنگهایی که این روزها می بینی »